۳۷
روز نخستين كه صلا زد بلا
عشق پديد آمد و شد كربلا
كربوبلا مطلع خورشيد شد
رفت زمستان و جهان عيد شد
عيد شهادت شد و ميلاد عشق
ياد كن اي دوست ز استاد عشق
حضرت استاد شهادت، حسين
مسأله آموز شجاعت، حسين
آمد و خورشيدپرست آمديم
در پياش از روز الست آمديم
آمد و آمد غم عالم به سر
آمد و كرد از رخ خود شب سحر
شام سياه از مددش روز شد
با نگهي مسأله آموز شد
تا كه سپارد به خدا سر، حسين
مسألهها گفت به خواهر، حسين
مخزن اسرار به خواهر سپرد
تا به خدا دست دهد، سر سپرد
داد به زينب همه اسرار را
رنج ره و طاقت بسيار را
زينب اگر كربوبلا را نداشت
اين همه اندوه و بلا را نداشت
ليك اگر كربوبلايي نبود
هيچ دلي ياد خدايي نبود
روز نخستين كه صلا زد بلا
عشق پديد آمد و شد كربلا
كربوبلا مطلع خورشيد شد
رفت و زمستان و جهان عيد شد
38
بار سفر گو ببند هر که به ره آشناست
قافلهای از غدیر راهرو کربلاست
قافلهای سربلند بار سفر بستهاند
مبدا اینان غدیر مقصدشان نینواست
عشق به جانباختن گفت: صلایی بزن
عقل ولی گفته بود کوفه نرو، بیوفاست
داد حسین بن عشق پاسخ ترديد را
آن که به فتوای نفس گفت که این ره خطاست
پیر خرد -عشق- چون شعر شهادت سرود
گفت: هلا! عاشقان وقت ظهور شماست
عشق چو فرمان دهد موسم جانبازی است
وقت سر اندازی و ترک دل و دست و پاست
کعبه! خدا یار تو واقف اسرار تو
رونق بازار تو ریختن خون ماست
"ما ز فلک بودهایم یار ملک بودهایم
باز همانجا رویم، عزم تماشا کهراست؟"9
39
حالی محرم است بیا در پناه عشق
یا سجده کن به کرب و بلا قبلهگاه عشق
گفتند العطش همه طفلان و باز هم
آتش زدند اهل جفا خیمهگاه عشق
عهدی دوباره بست و نمازی دگر گزارد
با خون وضو گرفت در آن عرصه شاه عشق
صد چاک پیکرش که به میدان رزم بود
آن گونه گشته بود که باشد گواه عشق
خورشید روی نیزه به میدان کربلا
بس آیه خواند و گفت که این است راه عشق
زینب که خون به پایه محمل فرو چکاند
هرگز گنه نداشت به غیر از گناه عشق
شب را شکست و شب صفتان را به بند بست
زینب به آه عشق و حسین از نگاه عشق
مستیم ما امیر! ز جام خيال دوست
با نغمهها و زمزمۀ گاهگاه عشق
40
زنده نگهدار محرّم كه هست
عالمي از نشئهي اين باده مست
هست محرّم حرم اهل دل
باعث اندوه و غم اهل دل
سال اگر ماه محرّم نداشت
خلقت حق حضرت آدم نداشت
تعزيه گردان خداي ازل
كرد عزا را به شجاعت بدل
شين شجاعت شجر مصطفي است
جيم، جلال و جبروت خداست
هست الف الفت اهل ولا
عين علي، آينة كبريا
تا، كمر جوركش زينب است
يك زن و يك قافله تشنهلب است
روز نخستين كه حسين بن عشق
داد سر زلف به تاراج ني
ديد كه كفّار زيادند ليك
ديده رها كرد به امواج مي
مي زد و ساقي شد و ساغر گرفت
خيمه بر امواج شناور گرفت
سرّ خدا بود كه شد بر ملا
با قلم خون به خط نينوا
رقص و سماع و گه ميلاد بود
پير خرابات خرد شاد بود
گاه عروج آمده ساقي كجاست
جرعة آخر، مي باقي كجاست
وقت نماز است، نمازي دگر
موقع ناز است و دم ترك سر
ظهر، اذان، قبله، خدا در ميان
نوبت پرواز و گه امتحان
هر كه در اين دايره پا مينهد
دست به دامان بلا ميدهد
آن كه نگردد به بلا مبتلا
نيست هوادار شه لافتي
قصّه فقط اشك و غم و آه نيست
درد دل و گوش كرِ چاه نيست
گريه اگر بي مدد همت است
ماية آلودگي و ذلّت است
گريه ما تيغة الماس ماست
هیبت مردانه عباس ماست
گریه ما سیل سپاهافکن است
گريه مگو محكمي جوشن است
درد اگر پخته كند مرد را
ميبرد از تيغ غم گرد را
درد عزيز است هلا! ميخريم
نيزه بريزيد بلا ميخريم
خيل سواران كه سر انداختند
از كف كافر سپر انداختند
تشنهلبان مي ميناي دوست
دشمن دين را نظر انداختند
با نظري شعلهور از شوق وصل
معركه را در شرر انداختند
نيزه و آيات خداوندگار
در نفس ني، شكر انداختند
گرچه پدر بود نشان كمان
تير به سوي پسر انداختند
اين پدر و اين پسر نامدار
شعله به خشك و به تر انداختند
شعر بعيد است كه گويا شود
بيت و غزل بال و پر انداختند
« نكته سر بسته چه داني خموش »10
پردة اسرار در انداختند
بود قضا و قدري كربلا
كار قضا با قدر انداختند
كربوبلا حلقة ذكر خداست
حقحق عشاق به شوق بلاست
يك طرف از خيل حرامي سياه
سوي دگر شعشعة مهر و ماه
دشت و عطش آتش و خون باهماند
شعله و خورشيد به هم محرماند
حضرت عبّاس ـ عليه السلام ـ
بسته كمر پيش امام هُمام
كاي به فداي تو! شهادت بده
جام بلاغت به ارادت بده
گاه بلوغ است خدا را بريز
از خم اخلاص صفا را بريز
باده مخواه اين همه خالي مرا
هست به مي همّت عالي مرا
تشنة آبم؟ نه، خدا شاهد است
تشنه مرگم و بلا شاهد است
هر چه بلا هست به جانم بريز
تا بشوم در طلبت ريزريز
دست و دل و ديده فداي تو باد
اين همه از بهر رضاي تو باد
گر تو نباشي همه عالم مباد
سايهات از اهل ولا كم مباد
گفت حسين بنعلي با نگاه
سّر پس پرده و اسرار راه
اي تو علمدار سپاه حسين
ماه بني هاشم و ماه حسين
وي قمر لشگر هفتاد و دو
تاج سر لشكر هفتاد و دو
ميروي و ميرود از دل قرار
ميروي و مانده زمين ذوالفقار
ميشكند پشت حسينت ولي
ميشود اسرار علي منجلي
بعد سخنها كه بدينسان گذشت
حضرت عباس هم از جان گذشت
شد دگر از دست توان و شكيب
نصر من الله و فتح قريب
معركه ماند و علمي بيسوار
ناله و فرياد غمي بيشمار
آب كه از مشك اباالفضل ريخت
آينه از اشك اباالفضل ريخت
آينهها جلوة ساقي شدند
هر چه شكستند اياغي شدند
گشت عدو باعث تكثير نور
كرد خدا باز به نوعي ظهور
دشت پر از حضرت عباس شد
كربوبلا مزرعة ياس شد
عطر شهادت همه جا را گرفت
"دست خدا دست خدا را گرفت"11
شد ز كفم باز توان و شكيب
نصر من الله و فتح قريب
41
سزاوار است شعري تازه گويم
سخن را بر سر دروازه گويم
كجايي نردبان دار! درياب
اذان گفتند و ما مانديم در خواب
اذان گفتند تا بيدار باشيم
مهيّاي صعود از دار باشيم
ولي ما خواب را ترجيح داديم
شب و مهتاب را ترجيح داديم
اگر چه ساقي از ما بينياز است
قوام آفرينش بر نماز است
نمازي بي تجمّل بي تغافل
نمازي كه كند هر ركعتش گل
نمازي ركعتانش را وضو خون
نمازي كو برآرد از گلو خون
نمازي دلنواز آن سان كه بردار
به لفظ عاشقي ميخواند تمّار
نمازي كه فقط رنگ دروغ است
بود شمعي وليكن بيفروغ است
هلا اي مسجديها منبريها
سيه سرها و مو خاكستريها
شمايي كه به حج رفتيد هر سال
به راه راست كج رفتيد هر سال
نماز آيا دكان دينفروشي است
دعاها دكۀ آيينفروشي است
اگر مرد خدا، اهل نمازيد
چرا ابليس را گرم نيازيد؟
نماز بيارادت، بيشهادت
اسير پنچة تكرار و عادت
حديث كودكان و خاكبازي است
فرو رفتن به روياي مجازي است
به مي سجاده رنگين كرد بايد
رموز عشق آيين كرد بايد
نماز بيخطر خواب و خيال است
نماز سرخ پايان زوال است
نمازي كو بود معراج مؤمن
به بالا بسپرد امواج مؤمن
نمازي خوش كه آغازش ارادت
و پايانش سلامي بر شهادت
بهسان ظهر عاشورا نمازي
كه شد آغاز ناز و عشقبازي
حسين بنعلي آغاز ناز است
و عاشورا سبويي از نماز است
علي محراب را معراج خون كرد
به سود عشق سوداي جنون كرد
جنون را بال پرواز آفريدند
براي عشق آغاز آفريدند
چو زلف دلبران را تاب دادند
به دست عاشقان مضراب دادند
سر زلف سخن را شانه كردند
قلم را در كفم ديوانه كردند
به دور از چشم زاهدهاي زائد
شدم بر شمهاي از عشق شاهد
به گوشي قصّه جانان شنيدم
به چشمي كو نبود آلوده ديدم
حريفان نخستين شهادت
به رقص مرگ ميكردند عادت
به شوق ساغر خون رقص كردند
بدون سر، سر خون رقص كردند
چه خوني؟ خون هفتاد و دو ساقي
كه گل ميكرد از شمشير ياغي
و ياغي بود از بيم شهيدان
چنان بيدي كه باشد سخت لرزان
در آنجا ديدم عباس علمدار
سوار مركبي بي دست و دستار
گرفته مشك سوراخي به دندان
به سوي خيمه ميآيد شتابان
به سان مشك چشمانم كه تر شد
زمان در ديدهام آهستهتر شد
ظهوري كرد بر جانم جمالش
رخ حيدرنشان و بيمثالش
بلند آوازه مردي ماهرويي
وفاداري بلاجويي نكويي
قلندر مرد ميدان شهادت
علمدار شهيدان شهامت
همان سقا كه بيدست آمد از آب
همان سقا كه سرمست آمد از آب
چه سقايي كه ما را تشنهتر كرد
به شوق وصل ترك دست و سر كرد
سرش نازم كه سردار حسين است
برادر نه، علمدار حسين است
سلام الله از ما سوي دستت
گرفتي جام گلگون ناز شستت
چو از زين سرنگون گرديد سقا
چنان كوهي كه افتد روي دريا
به لرزش آمد اركان فتوّت
امان از كوفيان بي مروّت
چگونه رو به سوي خيمه آرد
كه بر راهش سياهي نيزه بارد؟
بگفتم اي شما سقاي اين دشت
فرات تشنگان! درياي اين دشت!
بده ما را به لفظ عشق پندي
بگو تا عاشقانت چون پسندی؟
سپس زخميترين مرد محرّم
نشان فخر بر اولاد آدم
زبان حيدري بگشود و دُر ريخت
به آهنگ دري بگشود و دُر ريخت
بگفتا با لبي عطشانتر از مشك
سخنهايي زلال و پاك چون اشك
« يكي درد و يكي درمان پسندد
يكي وصل و يكي هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد »12
خوشا جاني كه قربان حسين است
و از خيل شهيدان حسين است
در اين بازار سوداي بلا كرد
بلا، شيريني جان حسين است
خريدار جنونم كرد و الله
جنون كالاي دكان حسين است
مگو زلفش پريشان گشت بر ني
همه عالم پريشان حسین است
اگر شيرين نواي شور و عشق است
ز ناي شكرافشان حسين است
برادر داد و سر داد و پسر داد
كه چشم عقل حيران حسين است
سر حلاج گر بالاي دار است
سر ما روي دامان حسين است
از اين آيينه شعرم شعلهور شد
شفق آيينهگردان حسين است
به استاد محمد ساربان
42
ماه گرديد و محّرم آمده است
موسم اندوه و ماتم آمده است
فصل غم فصل قيام كربلا
عاشقان! گاه بلا شد الصلا
پرده برداريد تا غوغا كنم
خويش را آماده هيجا كنم
پنبه برداريد از گوش هوس
بشنويد اي خفتگان بانگ جرس
گوشهاي خسته! غوغا بشنويد
قصّه مردان دريا بشنويد
كشتي نوح است نام كربلا
تيغ حيدر در نيام نينوا
كربلا عشق است و من با اذن او
گشتهام سرمست و گرم جستجو
شعر را شيداي عاشورا كنم
نردبام دار را پيدا كنم
پلّه پلّه ميروم بالاي دار
قطعه قطعه ميشوم حلّاجوار
هر كه منصور است بالا ميبرم
زهد خشكم را به دريا ميبرم
دامني آلوده ميخواهم ز مي
تا كه بر محراب گويم سرّ ني
گويم آنگه با زباني شعلهجوش
با بيان تيغ، تيغ شعلهپوش
مردمان را مردمان ساده را
مردم افتاده بر سجّاده را
ميكنم آگاه از تزويرتان
اي شما شيطان نخوت پيرتان!
ميكنم با اذن مولا خلق را
با حقايق با دقايق آشنا
بشنويد اي عاشقان! جان كلام
حرف حق اين است ديگر والسلام
كربلا مأواي شيران خداست
رقص شمشير شهيدان بلاست
كربلا سير و سلوك بي سر است
عرصة جولان تيغ حيدر است
سكه عرفان به نام كربلاست
معني انسان امام كربلاست
قبلة ما كربلاي غيرت است
غيرت ما منتهاي حيرت است
حيف امّا ميبرند از يادمان
زرپرستان هيبت فريادمان
بيم دارم ساربان ديگري
باز هم دزدي كند انگشتري
باز هم دزدان دين خاتم برند
آبروي حضرت آدم برند
هوش داريد اي رفيقان طريق
خيمه خواهد سوخت از هرم حريق
ماندن مرداب را تن دادهايد؟
آب را در دست دشمن دادهايد؟
خواب يعني مرگ، بيداري چه شد؟
كربلا را خفتگان ياري چه شد ؟
پير ما در داد آوازي حزين
عاشقان نينوا! هل من معين؟
تير آمد خيمهها آتش گرفت
خيمۀ خون خدا آتش گرفت
كودكان از خيمه بيرون آمدند
نخلهاي تشنه مجنون آمدند
مرگ بر كوفه، جوي احساس كو؟
دشمنان هستند پس عبّاس كو؟
ني نمينالد چرا ؟ فصل غم است
اين محّرم نيست اوج ماتم است
بشنو از ني، ني نوازد درد را
كودكان خسته از نامرد را
بشنو از ني، كربلا را كوك كرد
كفر و ايمان را به هم مشكوك كرد
ني بود گرماده دلهاي سرد
ني برآرد سنگ را فرياد درد
ني ز آدم يادگاري مانده است
با غم زينب برادر خوانده است
ني اگر افشاي آگاهي كند
عالمي را زينب اللهي كند
ني رفيق گوش مردان خداست
ني نواي نالههاي آشناست
ني بود شيرين وليكن خيزران
هست يادش عاشقان را شوكران
خيزران را تا كه ميآرم به ياد
ميرود بر باد صبرم همچو باد
یاد بادا خيزران و كربلا
نيزه و خورشيد و قرآن خدا
زينب اي زينب فداي صبر تو
شعر ميگويم براي صبر تو
اي بلاگردان دشت كربلا
وي رسول خون مردان خدا
عشق را با نام سبزت الفتي است
از تو عاشقتر نميدانیم كيست
تا حريم شوم خفاشان مرو
جسم را جاني بيا اي جان مرو
ميروي و ميرود از دل قرار
ميروي اي در كلامت ذوالفقار
از ميان سينه تيغ خطبه را
ميكشي بيرون به سبك مرتضي
اي مشعشع تيغ گفتارت بگو
هيبت مولا علي، يارت بگو
گوي تا كفّار شادي كم كنند
تا محرّم را شروع غم كنند
اي غمت غوغا برانگيز جهان
گفتگو كن با نگاه و با زبان
گفتگو با راس خونآلود كن
كوفة نامرد را نابود كن
خاست از جا دختر شير خدا
كرد مكر كوفيان را بر ملا
بود حيدروار چون كردار او
عرش ميلرزيد از گفتار او
گفت اي مردان نامرد آمده
در بهار امتحان زرد آمده
اين منم زينب صداي مصطفي
اين منم پيغمبر خون خدا
دختر خانه به دوش مرتضي
خيمه برپا كرده بر موج بلا
اين بلا شيريني جان من است
با برادر عهد و پيمان من است
ما اگر عباس و اكبر دادهايم
يا كه بر بالاي ني سر دادهايم
سايهبان اهل محشر ميشويم
ساقيان حوض كوثر ميشويم
سربداران اقتدا بر ما كنند
ظلم را تزوير را رسوا كنند
ما اسارت را شجاعت كردهايم
با بلاي عشق عادت كردهايم
سوختن از ساختن زيباتر است
آبروي عشق در چشم تر است
اشك ما سيل است و توفان بلاست
باعث نابودي جور و جفاست
خيمة ما را به آتش ميكشيد ؟
بيت زهرا را به آتش ميكشيد ؟
تا ابد نفرين ما بر دينتان
لعنت حق باد بر آيينتان
آبروي آب را عبّاس برد
ميبرم من آبروي كوفيان
گشت حقّانيّت خون حسين
خار زجري بر گلوي كوفيان
آب از ساقي كه منّت ميكشيد
تير آمد مشك سقّا را دريد
مرگ روي دستهايش جان سپرد
آبروي آب را عباس برد
43
كار عشق از كربلا بالا گرفت
عشق آنجا دامن مولا گرفت
گفت اي مولا مرا بر ميگزين
زين طريقت تيغ حيدر ميگزين
من هزاران سال نوري گشتهام
تا به دشت كربلا پا هشتهام
عارفان و عاميانم طالبند
عاشقان از من به دنيا غالبند
من همان نورم كه در طور آمدم
روز خيبر شاد و منصور آمدم
با علي و با محمد بودهام
مَحرم اسرار احمد بودهام
جملگي دنبال من بودند و حال
من به دنبال توام اي بي مثال
برگزيدستي مرا زآغاز و باز
با زبان من بكن راز و نياز
كعبه را در كربلا بنياد كن
اهل معني را به معني شاد كن
گفت مولا در مني اي خوب من
اي زخوبان جهان محبوب من
گر نبودي در من اي عشق عزيز
كي من و كفار را بودي تميز؟
در من اي عشق گرامي جوش زن
آتشي در خرمن خاموش زن
من تو را مشتاقم اي معجون درد
با تو ميخواهم به ميدان هم نبرد
عشق اي آن كس كه بودي از نخست
احمد و ياران او دنبال توست
زينبم را بعد من ياري تو راست
كودكانم را مدد گاري تو راست
آتش اندر خطبة زينب گذار
ز آتش نطقش ز كافر جان بر آر
پرچم عباس بيدستم بگير
بعد از آن ميده به مردان دلير
حيف باشد پرچمش روي زمين
هست اين پرچم بلند از نام دين
گرچه ميگويند ما كافر شديم
زير اين پرچم همه پرپر شديم
كربلاي ما كتاب عبرت است
اين شهادت در حساب عبرت است
از ازل ما را بلا تقدير بود
عشق را در كربلا تفسير بود
عشق ميآمد حسين او را زپي
يا كه عشق آمد به استقبال وي
شايد اين هر دو يكي بودند و ما
ديده بوديم اين دو را از هم جدا
من گمانم عاشق او بود عشق
گر چه دانم منطق او بود عشق
شايد اين عشق است يادگار او
تا كند افشا همه اسرار او
هر چه باشد ما نميدانيم چيست؟
يا حسين عشق است يا هر دو يكي است
يا حسين اي كربلا ايجاد كن!
عشق را در جان ما بنياد كن
خود پرستي از خدامان دور كرد
چشممان را هرزهگردي كور كرد
جمله ميگوييم سهم ما چه شد؟
قسمت ما از غنيمتها چه شد؟
جنگ با احساس مردم ميكنيم
راه مردي را عجب گم ميكنيم
44
عباس ماند و از غم طفلان در اضطراب
يك مرد تشنه بود و نامرد، بيحساب
تنها نشسته بر لب آبي كه آب بود
مهر زلال همسر مولا ابوتراب
گفتا مرا بنوش و بنوشان خداي را
زين بيشتر مخواه كه حالم شود خراب
من تشنه توام و تو هم تشنة مني
گاه وصال آمده، اي تشنه سر متاب
عباس گفت گر چه زلالي و ليك من
هرگز ننوشمت كه نخواهم شدن مجاب
از تشنگي اگر چه تواني نمانده است
چون مي توان به شهد شهادت كنم عتاب؟
هستي تو عاشق من و من عاشق حسين
اينجا حسين ميكشدم جانب شراب
آب شكست خورده ز عباس نعره زد
كاي آسمان بريز كه افتادهام زتاب
وانگه سوار تشنه به بازوي حيدري
دستي به آب برد و برآورد با شتاب
در پيش روي برد كفي آب تشنه را
امّا نخورد و كرد دل آب را كباب
45
اي پر پرواز تو دستان تو
جان حسين جان علي جان تو
مشق جنون كرده به كربوبلا
با دل ديوانۀ ما آشنا
اي قمر لشكر هفتاد و دو
تاج سر لشكر هفتاد و دو
زمزم جوشان ولايت تويي
ختم سخن جان ولايت تويي
" چار امامي كه تو را ديدهاند
دست عَلَمگير تو بوسيدهاند »13
اي ادب از بادۀ چشم تو مست
كرد خدا دست تو را فوق دست
مادر تو مادر كربوبلاست
مادر تو همسر شير خداست
روز نخستين كه صدا زد بلا
كرد خدا سِرّ تو را برملا
گشت ز ميلاد تو عالم عزيز
نام تو كرد عالم و آدم عزيز
ديدۀ بيدار علي در زمين
شير خطرپوي ولي در كمين
شاه جهان ماه بنيهاشمي
قبلۀ آگاه بنيهاشمي
چشم تو را خواب نفهميده بود
سِرّ تو را آب نفهميده بود
تشنگيات شيفتهام ميكند
مستي اين باده چهام ميكند؟
ميوۀ دستان تو را چيد و برد
يار پسنديد، پسنديد و برد
يار پسنديده تويي يار ما
هر نفست گرمي بازار ما
زمزم جوشان ولايت تويي
ختم سخن جان ولايت تويي
46
تعلیم به من داد تماشای حرم را
این چشم همه عمر پرستیده صنم را
این چشم که یک عمر پریشان کسی بود
آموخت که خالی کند از خاطره غم را
زین پس همه از پاکی و از آب نویسم
شستم چو به خون دل دیوانه قلم را
قربان حرم، جان حرم، حضرت عباس
آن کس که به هم ریخت صف جور و ستم را
رفتم که بگویم به تو آهسته و غمناک
این نکته که تو خوبی و من نیز بدم را
با دست تهی آمدهام با دل خونین
جانم بستان و بنمایان چم و خم را
از خویش برونم کن و با خویش بیامیز
در آینه این دیو که نام است منم را
47
از نظرت کرب و بلایی شدم
زمزمه کردم سحری با خودم
« ای حرمت قبلة حاجات ما »
میشنوی ذکر مناجات ما؟
خوب اگر خوب اگر یا بدم
مرغ دلم با دل تو زد قدم
در طلبت بال و پر انداختم
گاه دل و گاه سر انداختم
ای بت من گو چه نثارت کنم؟
اذن بده بوسه نثارت کنم
مثل تو با شوق حسین آمدم
تا تو به بینالحرمین آمدم
«با همة بی سر و سامانیام
باز به دنبال پریشانیام »
آمدهام چون که خودت خواستی
آمدهام با همة کاستی
آمدهام مشک تو را پر کنم
آمدهام بیعت با حُر کنم
دست برون آر و تکانم بده
حضرت عباس امانم بده
48
زينب! زبان زمزمه هي كن
با ما حديث محنت دي كن
زان بار غم كه دوش كشيدي
زان دل كه از حسين بريدي
با ما بگو كه حال تو چون بود
وقتي كه ماه غرقه به خون بود
سر، كي زدي به محمل چوبين؟
آن سر كه سر كشيده به پروين
هستي رسول خون شهيدان
اي چون حسين! آينهگردان!
امروز روز آتش و خون بود
ساز فلك به كوك جنون بود
وقتي حسين غرقه به خون بود
با ما بگو كه حال تو چون بود؟
اي خسته از شقاوت دشمن
وي عزم استوار تو آهن
آهي بكش به هيمنه چون شير
دادي بزن به خانة زنجير
روي تو هست دختر زهرا
آيينه در برابر زهرا
آن حرملة پليد چه ميكرد
با سينة كبوتر زهرا؟
دستي حرامزاده كه زد تير
روي گلوي اصغر زهرا
يكدم زمين به زلزله افتاد
وقتي شكست ساغر زهرا
حالا به طعنه ميزند اين قوم
زخم زبان به دختر زهرا
يك روز هم به حيله نشاندند
در كنج خانه همسر زهرا
فردا چه ميدهند به محشر
اينان جواب داور زهرا
اين نغمههاي خطبۀ زينب
اين لالههاي پرپر زهرا
سرچشمه شهادت و شعر است
چشم به خون شناور زهرا
49
به نام نامی زینب سلام بر خورشید
به رغم مدعی و شب سلام بر خورشید
به نام نامی زینب ترانه میخوانم
غزل و مثنوی عاشقانه میخوانم
به نام صبر به نام خدا به نام علی
که بود پیمبر به کائنات ولی
« بریده باد زبانی نگوید این کلمات »
به نام نامی احمد به عشق حق صلوات
بده قلم به ادب یک سلام بر زینب
بکن به اذن خدا احترام بر زینب
زنی که آینه دار حسین زهرا بود
زنی که در غم غربت عجیب تنها بود
زنی زلال، زنی مهربان، زنی بشکوه
زنی که بشکند از هیبتش صلابت کوه
بلند قامت و بالا بلند و دانشمند
دلش سراچة خون بود و لب پر از لبخند
اسیر بود اسارت به چنگ حیدریاش
دهان گشود جهان بر شکوه و سروریاش
نه اینکه هست فقط سرور زنان زینب
که هست سرور کلّ جهانیان زینب
زنی قیامت کبری زنی بلند اختر
زنی که بود به آزادگی سر و سرور
زنی چو زینب کبری سراغ دارد دهر؟
اگر که هست بگو نازنین بیارد دهر
که گفت این زن والا مقام مظلوم است؟
هر آنکه خرد کند این شکوه محکوم است
به اختیار بلا را گرفته در چنگش
غمین شده است به عالم نوای آهنگش
گُراز کی بتواند شکار شیر رود
و یا که شیر به روباه دون اسیر شود؟
چگونه میشود این نکته را تصور کرد
که سرشکسته شود شیر در مصاف و نبرد
عزیز! قصة زینب حکایت دگر است
که شیر ماده قویتر زهرچه شیر نر است
شده اسارت و ذلت اسیر او یارا
مبین به چنگ اسارت عزیز زهرا را
مخواه گریه بگیری به هر طریق که هست
شعور در همه حالی ز شور کور به است
50
زینب ای زنگ نام تو زیبا
تا قیامت قیام تو زیبا
یک زن و یک جهان سرفرازی
سرفرازی به کام تو زیبا
نغمههای تو شعر ملایک
گفتههای امام تو زیبا
با برادر وفا، با جفا صبر
صبر سبزت چو نام تو زیبا
خطبهات آتشین و شکوفا
ای سکوت و کلام تو زیبا
دائماً با شکوهی، بزرگی
لحظه لحظه دوام تو زیبا
السلام ای زن آسمانی
ای زن ای احترام تو زیبا
به استاد حسن كسايي
51
غزل مثنویهایی از جنس درد
نمیدانی ای دوست با من چه کرد
شب و روز، روز و شبم تار بود
مپرسی ز حالم که آن زار بود
نفسگیر ایام نامرد را
چه گویم که با من چه میکرد را
دلم خستۀ راه بیانتها
و جانم پریشان عشق شما
زمین و زمان غرق تشویش بود
و اندوه از صبر من بیش بود
عجب لحظههایی پر از اضطراب
چه حالی که ای کاش بودی خراب
خرابی به هر لحظه افزون و پیش
تنم شرحه، شرحه، دلم ریشریش
زمانی که ساز فلک جور بود
مرا زخمه در مایۀ شور بود
نی جان نوایی غم انگیز داشت
بهاران من رنگ پاییز داشت
چهگويم من از روزگار فراق
ز یاران جدا در کنار فراق
چهگویم که با من غم دل چه کرد
گرانجانی راه مشکل چه کرد
رفیقانم ازمن فراری شدند
همه زخمها زخم کاری شدند
قفس تنگ بود و قناری نداشت
دلم طاقت بیقراری نداشت
بهاران ز تقویم من رفته بود
وجانم زتبعید تن رفته بود
غزلها نبودند گر چه بَدَل
قیامت نمیکرد در من غزل
غزلها نبودند هم رنگ دل
غزل از من و از غزل من خجل
غزال غزل رام تزویر بود
و این نفس سرکش مرا پیر بود
قفس گر چه بی در، ولیکن دریغ
پر و بال دل بند زنجیر بود
تمسخر نصیبش نمودند خلق
هرآن کس پی غدر تقصیر بود
چهگویم از این روزگار غریب؟
زمان کاش در فکر تغییر بود
زمین و زمان حملهور میشدند
هوا نیز سخت و نفسگیر بود
همه بیقرار و همه جا خراب
همه چیز محتاج تعمیر بود
و روباه جان در چراگاه تن
پی صید در وقت نخجیر بود
زمین میکشید آنچه باران به خویش
ولی آسمان گرم تکثیر بود
ز یاران در زیر خاکم مپرس
که از یادشان چاکچاکم مپرس
رفیقان هم بادهام رفتهاند
عزیزان هم جادهام رفتهاند
کنون جاده شد منزلم وای من!
چهگویم ز حال دلم؟ وای من!
مرا گر بخوانند با سر روم
نه با شک که با پای باور روم
زمانه قفس شد، قفس تنگ شد
میان دل و دیدهام جنگ شد
نه با شعر آرام گیرد دلم
نه خط میرساند به سرمنزلم
کدام آرزو بهتر از مرگ ماند
برای درختی که بیبرگ ماند
درختان بیبار هیزم شوند
میان غبار زمان گم شوند
غمم بیش و صبرم فراوان کم است
در این جنگ پیروز میدان غم است
دلم با ریا بسته پیمان دریغ
از این قول پیدا و پنهان دریغ
گهی زاهد و اهل پرهیز نیز
و گاهی ریا کارم و هیز نیز
در این عرصه تقوی کجا مانده است؟
چرا دل ز تقوی جدا مانده است؟
دلم کودکی بود گم کردهام
دریغا عجب زود گم کردهام
مبادا که او را به ناکس دهید
دل کوچکم را به من پس دهید
دل این نرم خود را به من میدهید؟
خریدارم او را به من میدهید؟
عجب ساده بودم صمیمی زلال
نبودم چنین خام این سان و بال
دوباره به خود یک سری میزنم
ز دُرد طرب ساغری میزنم
دوباره پر بال خواهم گشود
ببخشا خدا، عفو کن هر چه بود
دوباره روم در پی راستی
دوباره شوم آنچه میخواستی
گذشت آنکه شیطان مرا پیر بود
دل نازنینم به زنجیر بود
خریدار دردم، خریدار درد
چه دردی که خام مرا پخته کرد
رها کردم آن طفل از چنگ نفس
نشان دادمش مکر و نیرنگ نفس
به او یاد دادم خدایی شود
دلی عاشق و کربلایی شود
مرا کرد زینب چو پابست خویش
به دامان بانو زدم دست خویش
چه زینب؟ زنی فخر عالم همه
زمین و زمان پیش او کم همه
زنی زادۀ مرتضی، شیر مست
ز یک خطبه بتهای عالم شکست
چو با زینب افتاد کار دلم
بشد سخت آسان همه مشکلم
زنی این چنین را پدر مرتضی است
برادر حسین است خون خداست
زنی این چنین زیور عالم است
نداریم چون او نگویی کم است
به وصفش زبان الکن و شعر لال
سرودن از او هست امر محال
بباید که حافظ و سعدی همه
سرایند از دختر فاطمه
بود لنگ اینجا کُمیتِ کُمیت
فرزدق نداند سرودن دو بیت
همه شاعران کلکشان گر به کار
در آید نگوید یکی از هزار
هزاران اگر جملگی نغمه زن
نگویند وصف چنین شیر زن
کیم من که اوصاف زینب کنم ؟
اگر سالها روز را شب کنم
نیاید به وصف من رو سیاه
فقط عمر خود را نمایم تباه
غلام در خانۀ زینبم
چه گویم که دیوانۀ زینبم
اگر لطف او دستگیری کند
گدا با گدایی امیری کند
اگر عشق هم نام زینب نبود
غزال غزل رام زینب نبود
فلک را خماری فرا میگرفت
اگر نشئۀ جام زینب نبود
ز کربوبلا بی خبر میشدی
به گوشت چو پیغام زینب نبود
به کام جهان کرد کار جهان
جهان گر چه بر کام زینب نبود
خودش کرد روشن زمین و زمان
كه خورشید بر بام زینب نبود
کم آمد چو در وصف زینب سخن
به یادش کسایی بیا نی بزن
بزن نی که کافر مسلمان شود
بزن نی که عالم پریشان شود
پریشان زینب شود شعر من
نوازد نیات بهر او یک دهن
بزن نی که نی یادگار غم است
زمان رفتنی زندگی یک دم است
بزن نی به یاد دل زینبم
بزن تا شود صبح روشن شبم
به نی بستهام دل نوایی بزن
بزن نی ولی کربلایی بزن
نیات را بیا کربلا کوک کن
به یاد شهیدان بیا کوک کن
محرّم کن این حال شوریده را
ز کربوبلا لالهها چیده را
بزن نی که شیرین کند درد را
به سرخی برد چهرۀ زرد را
ز ظهر عطش نغمهای سازکن
درِ کربلا را به ما باز کن
که از راه این گوش مستی کنیم
و یادی ز عهد الستی کنیم
بزن نی که دیوانۀ زینبم
غلام در خانۀ زینبم
اگر لطف او دستگیری کند
گدا با گدایی امیری کند
52
گفته بودی کجایایم و کیام
کربلایی امیر عاملیام
کربلایی امیر دیوانه
شده از عشق دوست افسانه
دلی از جنس عشق با من هست
عاشقم تا که جان در این تن هست
گر چه در بند تن اسیرم من
کربلایی همان امیرم من
میروم تا صفا دهم خود را
تا به دست خدا دهم خود را
به خدا میسپارم این دل زار
راضیام گفتهام تو را صد بار
نکنی در بهشت تبعیدم
که بهشت غمت پسندیدم
غمت از شادی جهان بهتر
این نخواهم که هست آن بهتر
فاعلاتن مفاعلن بگذار
این رها کن دمی و آن بگذار
به زبانی دگر مرا دریاب
به نگاه هنر مرا دریاب
عاشقان را دل و زبان دگرست
سوختن در طریق ما هنرست
هنر عشق در کتاب مجوی
تشنه باش و مبار و آب مجوی
بنده را کس نگفت زر باید
بندگی داد لا هنر باید
آخر بندگی است سلطانی
آخر سلطنت پریشانی
بنده سلطان جان و قلب و دل است
هرکسی بنده نیست او خجل است
بندی نفس را مگو بنده
گر بود بنده هست شرمنده
بندة حق هر آنکه شد بنده است
دست او هست افضل هردست
« ما گدایان خیل سلطانیم »
شاه فقریم و فارغ از جانیم
من گمان میکنم خدا عشق است
روز محشر شفیع ما عشق است
عشق یعنی حسین یعنی درد
عشق عباس، عشق یعنی مرد
مرد باشید عاشقی این است
با غ جان را شقایقی این است
هر کسی جان نداد عاشق نیست
رستم من! شغاد عاشق نیست
دو قدم ناز تا سحر باقی است
دو سه پرواز تا سحر باقی است
دو سه بال دگر بزن برسیم
قدمی تا سحر بزن برسیم
تا سحر یک پیاله شب باقی است
غم سفر کرده و طرب باقی است
خانة دوست پشت این برگ است
بر در خانه پردة مرگ است
بید جان را بگیر و مجنون کن
زندگی خرقه ای است بیرون کن
مرد! این خرقه را برون انداز
زندگی را به شط خون انداز
دو قدم تا خداست باید خاست
قبلهام کربلا خدا آنجاست
شکر کن شوکران اگر برسد
میتوان کرد این ستاره رصد
شوکران عروج تا مرگ است
خانة دوست پشت این برگ است
«برگ عیشی به گور خویش فرست
کس نبارد از پس تو پیش فرست »
گرچه تنگ است خانهات ای گور
لیک هستی تو هم محل عبور
از تو هم تا معاد راهی نیست
فرصت جرعة نگاهی نیست
از تو چون برق ما عبور کنیم
در معاد طرب ظهور کنیم
وقت رقص آید و سراندازی
تا ابد شادمانی و بازی
من در آن نشئه در پی یارم
عاشق جلوههای دلدارم
زنی از جنس کربلا زینب
میسپارد به من شراب طرب
آخرت میشود چنان دنیا
زشت و ناجور و سخت و نا زیبا
اگر آن زن به من نظر نکند
شب من میل بر سحر نکند
دستش از مهر چشمش از نور است
هرکسی عاشقش نشد کور است
قدحم راز عفو پُر سازد
و مرا همنشین حُر سازد
مگر از حُر کربلا بترم؟
که نیندازد از وفا نظرم؟
دلخوشم زان که زینبی دارم
روز محشر عجب شبی دارم
شبی از نور زینب آکنده
او خداوندگار و من بنده
دلم آنقدرها که بد نشده است
شکر، تجدیدی است و رد نشده است
میتوانم امیدوار شوم
باز هم میشود بهار شوم
میشود با خیال زینب خود
بنشانم حرارت شب خود
تب زینب اگر گل اندازد
جام ما در خم مُل اندازد
گرچه بیچاره و گنه کاریم
زنی از جنس عاشقی داریم
پر نفسیم ما و آتش اوست
واقف ظلم بر سیاوش اوست
هر چه مظلوم در جهان زینب
روز محض است در مقابل شب
زینب ای از خلوص بالاتر
دست لطفی مرا بکش بر سر
گرچه خود دردمند و غمگینی
مپسندم حقیر در محشر
شرر جان خستهات دیدم
آتشی بود زیر خاکستر
53
ساقیانه
مرا ساقیا مست بسیار کن
ز جامی دل خفته بیدار کن
قدح ریز در جان سودايیام
که سر رفت دیگر شکیبايیام14
بتابان دلم را و بیتاب کن
مرا از خجالت ز می آب کن
ز تاک طرب مست مستم نما
در آيینه آن سان که هستم نما
ز می شستشو کن دل تیره را
پر از خون نما چشم، این خیره را
دو روزی به میخانه سر میکنیم
سفر بر مدار خطر میکنیم
نگیرد جهان را دهی گر به مست
دو پیمانه مستی ز عالم به است
دو پیمانه مستی مراد من است
نمیرد هر آن کس به یاد من است
دگر ساقی از این جهان خستهام
برای سفر بار خود بستهام
ز جام دگر جای دیگر شوم
فدای رخ ماه دلبر شوم
چو مُردم ز می مست و غسلم کنید
مرا عبرت جمله عالم کنید
به آيین مستی به خاکم برید
چنان سینهام، چاک چاکم برید
ز می نازنینان چو پاکم کنید
به تابوتی از چوب تاکم کنید
غبارم خدا را به بادم دهید
طریقی به جز عقل یادم دهید
خجالت فرستید و آبم کنید
به پای خم از می خرابم کنید
چرا؟! مهر حیدر به سر داشتم
چه مهری که افسر به سر داشتم
مرا عشق مولا قدح نوش کرد
سحر ناطق و صبح خاموش کرد
من آنم که از دار بالا روم
به مرگ طبیعی مبادا روم
ز کربوبلا جام من پر کنید
مرا مست از ساغر حر کنید
ز هفتاد و دو باده مستی خوش است
در آن میکده می پرستی خوش است
مرا کربلا سعی بود و صفا
می کربلا داد جانم جلا
از آن باده خواران خرابم کنید
ز مستی رفیقان مجابم کنید
من آن عاشق شیر زن زینبم
که شد روز روشن ز مهرش شبم
مرا زینبِ کربلا مقتداست
نسوزد کسی گر به او آشناست
به دستش اگر ساغر درد بود
همان شیر زن مادر درد بود
زنی سر بلند و زنی سرفراز
زنی سینهاش مأمن رمز و راز
چنان مدعی را به ذلت کشید
که جنگ آوری مثل او کس ندید
بگو از کدامین قدح خورده بود؟
که ترس از بلا در دلش مرده بود
چرا دید زیبا بلا را ندید؟15
در آن معرکه جز خدا را ندید؟
چرا صبر او پشت طاقت شکست؟
از او دشمن بیلیاقت شکست
می عاشقی خورد بود از الست
که صبرش چنان پشت طاقت شکست
کدامین زن این سان بلند اختر است
که در دست او ساغر باور است؟
کدامین زن این گونه والا گهر
شب تیره را مینماید سحر؟
زنی این چنین فخر عالم بود
نباشد نظیرش مگو کم بود
مرا زینب از باده سرمست کن
به آيين مستانه پابست کن
تویی ساقی کربلای حسین
به ما ده به محشر ولای حسین
خماران جام ولایيم ما
خمار می کربلايیم ما
جهان جاده و منزل ما تویی
ز کِشت دعا حاصل ما تویی
تویی حاصل ذکر سر مستها
بگیری تو آخر همه دستها
به دنبال یک جلوه نازیم ما
ز دین ریا بینیازیم ما 16
بده ساغری تا بسوزد همه
بده ساغری دختر فاطمه
تو فرزند شیر خدایي و ما
خماران یک جام از مرتضی
غرض باده و جام مولا بود
به دریا رود قطره دریا بود
برآنیم شاید خدایی شویم
به لطف شما کربلایی شویم
گره از سر خم اگر واکنی
خماران خود را مداوا کنی
مداوای ما از می کوثر است
هر آن کس از آن باده زد سرور است
خماری زخیل خماران بگیر
تو ای بر امیران عالم امیر
54
یکصد و ده جلوه از روح و روان
یکصد و ده پله تا هفت آسمان
یکصد و ده جاده تا دیدار دوست
ما همه شاگرد و هم استاد اوست
پله پله تا خدا با پای عشق
ای بنازم همت والای عشق
ما قلم گیریم و کاتب دیگری است
کاتب عشق است و کارش دلبری است
هر چه غیر از عشق غیر از حیله نیست
عشق پروانه است و بند پیله نیست
ما پر پروازمان در دست اوست
چشممان در عشقبازی مست اوست
عشق مولانا نیام در دست داد
حالتی خوش بعد از آنم دست داد
خط و شعر و شور در جانم نشست
بعد از آن در بر غم و بر غصه بست
این سه تا در خانه صاحب خانه شد
عشق نی زد عقل هم دیوانه شد
سِرّ حق از نی برون آورد سر
شد دل دیوانه هر سو در به در
نی به خط و شعر فرمان میدهد
نی نوای مرده را جان میدهد
نی به هر منزل مرا ارشاد کرد
نی ز مولانای جانم یاد کرد
نی ز آدم یادگاری مانده است
با غم زینب برادر خوانده است
نی ز نام مرتضی دم میزند
دفتر ایام بر هم میزند
میزند دم از نوای مصطفی
میبرد گاهی مرا در کربلا
کربلای نازنین نی نامهای است
از خدا در دست آدم نامهای است
هفت بند و یکصد و ده پرده است
حق مطلب را به جا آورده است
خط به هر منزل ز نی گیرد مدد
شعر هم با نی قبول آفتد ز رَد
گر چه چوپان گرم هی های و هی است
هرچه می گوید به فتوای نی است
نی شکر ریزد به جان مصطفی
نی حکایت میکند از نینوا
نی بود شیرین و لیکن خیرزان
هست یادش عاشقان را شوکران
خیرزان را تا که میآرم به یاد
میرود بر باد صبرم همچو باد
ای صریر کلک مستی ناله کن
عاشقان را با نوایت واله کن
گه صدای شعر شور انگیز باش
گه بهار خط در این پاییز باش
خط کوفه خط قوم بی وفاست
خط نستعلیق خطی آشناست
خط کوفی خانه ویران میکند
خط نستعلیق طوفان میکند
گه شکسته گاه نستعلیقیام
از خودم میپرسم آیا من کیام؟
من کیام خطاط خط سومّم
چون نفس هستم ولی چون غم گمم
گر چه گوید مدعی پا در گلم
مینویسم خط به فتوای دلم
طوطی طبعم به غیر ازحق نگفت
این سخنگو یک زمانی هم نخفت
او دهد آواز و من لب میزنم
تا نفس در شوق مکتب میزنم
این که گوید از لب من راز کیست؟
من زنم لب او کند آواز کیست
هر چه او گفته است آن را گفتهام
آستانش را به مژگان رفتهام
گردنم از سنگ یا از آهن است
با زبان این حال لیلی با من است
لیلی من خط من خوش حال باش
تا گریزم از قفس چون بال باش
بال و پر باش این دل شوریده را
این به فقر و سلطنت خندیده را
شعرهای من اگر بی حاصل است
پارهای از یادهای این دل است
زینب من شعر من تقدیم تو
شعر نه جان و دلم تسلیم تو
من نیام شور نفس در نی تویی
من شبانم نغمة هی هی تویی
های های نالهام در شامگاه
مستی جام صبوحی در پگاه
جمله از عشق است و عشق از کربلاست
کربلا با عشق بازان آشناست
من خُمش کردم که خاموشی خوش است
با زبان دیده چاووشی خوش است
55
اگر خرابهنشين و اگر پريشانم
مبين به چنگ اسارت زنسل توفانم
هلا! بلا به سلام تو آمدم برخيز
كه از طريق وفا روي برنگردانم
برادر و پدر و مادرم شهيد شدند
چه جاي شكوه كه از كف برفت طفلانم
مرا براي غم عشق آفريد خدا
بلا به راه وفا هست شرط ايمانم
ببار آتش خشمي كه از غدير به جاست
كه من خليلم و آتش بود گلستانم
هزار جان بدهد گر خدا به من همه را
به پاي عشق حسينم چو گل برافشانم
چه منبري ز اسارت بلندتر كه يزيد
به لرزه آمده وقتي كه خطبه ميخوانم
بگوي ياوه وليكن به گور خواهي برد
كه يك نظر نگري ديدگان گريانم
اگر به دشت بلا لاله كاشت خون حسين
گل اميد شكوفد كنون به دامانم
به جز جميل نديدم به جز جمال نبود
ميان معركۀ كربلا به چشمانم
قسم به سرخي گلجوش عصر عاشورا
كه نگسلند غم و غصه عهد و پيمانم
ز بس كه راه بود روشن و سحر نزديك
ببين كه سر زده خورشيد از گريبانم
مرا بود ز برادر نصيحتي در گوش
برادري كه مرا بود بهتر از جانم
بگو به نسل نميران و سربداران نيز
كه هست حرف حقيقت طريق و ميزانم
56
ظهری که بلا و فتنه برخاست بیا
خون است و عطش وليك زیباست بیا
افتاده میا که دشمنان شاد شوند
چون زینب از این واقعه سر راست بیا
57
ما زاير كوي زينب كبراييم
چون قطره تمام راهي درياييم
ديوانه اگر چه هست دور حرمش
ديوانهترين عشقبازان ماييم
58
شب مانده شد و در سحر بايد زد
با ديدن صبح بال و پر بايد زد
با ياد رقيه آن عزيز زينب
آهنگ شكستهاي دگر بايد زد
59
اذان بگو که از این روزگار بیزارم
اذان بگو که رسیده است وقت افطارم
ز دست خسته برادر برفت اما باز
میان قافلۀ غم برادری دارم
عزیز فاطمه بودم عزیز عالم نیز
مبین به ظاهر و منگر به دیدۀ خوارم
زمانه زخم زبانم زند بیا تو مزن
به تازیانه و کمتر نمای آزارم
غم مصیبت و اندوه از ازل با ماست
به راه دوست بلا را زجان خریدارم
به شوق رفتن راه حسین فاطمه بود
به این خرابۀ غربت کشید گر کارم
ز خمسرای شهادت مگو که برگردم
مباد از سر این باده دست بردارم
60
سر بسپارد به عشق هر که سر و سرور است
عشق بود چشم تیز، عقل چو گوش کر است
آن هست در آسمان این به زمین لامکان
عشق عقاب است و عقل، کشتی بیلنگر است
نوبتي امتحان داد صلا! گفت: هان!
وقت سرافرازی و گاه علیاکبر است
آمد و آمد غیور، کرد به میدان ظهور
ریخته از هیبتش، زهره شیرنر است
آمد و میدان گداخت، ز آمدنش جان گداخت
ساختۀ کار شد، سوختنش باور است
افسر مولا به سر، تاج تولا به سر
آتش اکبر هنوز در دل خاکستر است
شبه نبی آمده است؟ یا که علی آمده است؟
سرو جوان سربلند، آینۀ دلبر است
لشکر تاریک کرد سخت هیاهو و گفت:
این که به میدان زده است، اکبر یا حیدر است؟
جمله یکی میشدند وقت شهادت همه
چون که یکی گشتن از شیوه پیغمبر است
ما همه دانستهایم گو که عدو هم بدان
دوست او کوثر و دشمن او ابتر است
فهم کنید این سخن، ای همۀ مرد و زن
دین محمد ،علی؛ دین علی، اکبر است
ظهر؛ عطش، آتش و عشق به هم میزدند
مختصری دیدهایم، منظره زیباتر است
خیل شهیدان عشق، گوش به فرمان عشق
جان شما جان عشق این سفر آخر است
61
تا شمهاي ز حال رقيه بيان كنم
بايد توسلي به امام زمان كنم
زينب زبان حيدريات را به من بده
شور و صفا و دلبريات را به من بده
تا از رقيه نكتۀ نا گفته سر كنم
شام خرابه را ز حضورش سحر كنم
در شام و در دمشق حضور تو ديدنيست
در اين سياه جلوۀ نور تو ديدنيست
يك آسمان ستاره وفايي، رقيه جان
محبوب ما و عشق خدايي، رقيه جان
هر دم نظر به دشمن كافر نهاد كرد
كوفه خراب بر سر ابن زياد كرد
اي دختر سه ساله بيا رحم كن نمير
در غربتي چنان كه گل سرخ در كوير
6۲
كوچك ولي به هیبت توفان رقیه بود
سرمشق استواری انسان رقیه بود
در دست کوچکش سند ذلت یزید
در سینه داشت آتش پنهان رقیه بود
طفلی بزرگ گشته به تعلیم عشق و درد
کوچک نموده کاخ یزیدان رقیه بود
در نشر عشق و نشر وفاداری و شرف
کوچکترین شریک شهیدان رقیه بود
دستی سهساله پینۀ صدساله داشته است
زلفش ز جور خصم پریشان رقیه بود
کوچک مدان چو زینب کبری همه وقار
طفلش مگو که میر دلیران رقیه بود
با گریه خطبه خواند که لرزید کاخ ظلم
خوارش مخوان که مرکز طغیان رقیه بود
گر چه یزید بر سر مسند ولی حقیر
بالانشین عزت یزدان رقیه بود
پنهان مکن امیر! تو را جانب دمشق
آنکو کشید از دل ایران رقیه بود
اینک یزید! نطفۀ نکبت دروغ محض!
دیدی همه حقیقت عریان رقیه بود؟
دیدی حریف زینب کبری نمی شوی
دیدی بزرگ هیبت توفان رقیه بود؟
مردند و مرگ باورشان شد هزار شکر
بالانشین نسل نمیران رقیه بود
63
حضرت امالبنين را ياد باد
آن زن والاگهر عباس زاد
زن چه زن؟ مام ادب، كان شرف
يك طرف عباس و عالم يك طرف
زن؟ چه زن؟ "دست خدا در آستين"17
كاشت بر انگشتر هستي نگين
زن؟ چه زن؟ مام صفا مام وفا
زن؟ چه زن؟ خشنود كرده مصطفي
يك زن والامقام و شيرزا
يك زن اما يك جهان مهر و وفا
يك زن اما هر چه مرد آمد پديد
مردي اندر شان عباسش نديد
مادر عباس يعني مام عشق
بود اندر دست مستش جام عشق
جام عشق كربلا در دست او
باده و ساقي تمامي مست او
مادر عباس را احساس كن
يادي از مردانگي، عباس كن
ياد مردي كه برادر يار بود
جنگ با او بر يلان دشوار بود
ياد سقايي كه در دشت جنون
خصم ميشد از شكوهش سرنگون
مادر عباس يعني مام عشق
ياد باد اي دوستان ايام عشق
اينك آن خورشيد شيرآور كجاست
آن زنان را فخر، آن سرور كجاست؟
يادش اينك بوي عباس آورد
باغ جانش عطر احساس آورد
آنك اين ما، فخر بر عباس او
اينك اين مایيم و بوي ياس او
زن؟ چه زن؟ شيرآور و دشمنشكار
آنكه از نامش پديد آيد بهار
بغض او كفر است و حبش ايمني است
هر كه با او نيست قلبش آهني است
64
خورشید خجسته فال در دستش بود
تا آب دهد مجال در دستش بود
از تیر سه شعبه تا بجنبد افسوس
قمری شکسته بال در دستش بود
65
از من بگیر شمشير، عشق و وفا بياموز
با آن نگاه معصوم حرّ مرا برافروز
من آب را به رويت بستم ولي تو اي خوب
هم آبرو به من ده هم عاشقي بياموز
شب را اسير بودم، دنبال پير بودم
دادي چراغ، دستم كردي شب مرا روز
از خويشتن بريدم آهي ز دل كشيدم
كردي مرا رها از، چنگ خيال مرموز
شب خيز و آه دل را از اين قفس رها كن
دارد اثر اگر آه، بيرون رود جگر سوز
66
آن کس که سر به دار بلا میکند نثار
مشتی ز خاک خود به هوا میکند نثار
در آن رگی که خون شهیدان کربلاست
جان را میان موج بلا میکند نثار
پیش خدا، جوانی شیرین خویش را
در بیستون حادثهها میکند نثار
پروای ننگ و نام ندارد شهید عشق
زیرا که جان به حکم وفا میکند نثار
شوق شهادت است به سر لاله را که خویش
خود را به پای باد صبا میکند نثار
آن کس که دل به ساحل آسوده بسته است
جان را به راه عشق، کجا میکند نثار؟
هر شب امیر مانده به توفان اشک و آه
صدها دعا به جان شما میکند نثار
67
خبر رسید که بیسر شهید خواهم شد
قسم به عشق که آخر شهید خواهم شد
سرم به نیزه سرافراز میشود زیرا
به دست بوسی خنجر شهید خواهم شد
اگر چه رسم قشنگی است مرگ در پرواز
ولی به جان تو بهتر شهید خواهم شد
مگو که بسته شد اینک در شهادت ما
که در حضور همین در شهید خواهم شد
اگر اسیر به باغم ولی به شوق شما
به رسم لالۀ پرپر شهید خواهم شد
اگر غروب، اگر غم، اگر فراق ولی
در این غروب مکررّ شهید خواهم شد
68
اي ديده مدتي است كه دريا نميشوي
ميخوابي و مقابل حق پا نميشوي
مجنون مانده در گل و لاي درنگ و سنگ
واماندهاي و راهي دريا نميشوي
پلكي گشاي سوي شهيدان آفتاب
والله سير سِير و تماشا نميشوي
اي گِل گرفته گوش دراز تو را هوس
قادر به درك و حلّ معمّا نميشوي
اي دف نهاده بر كف و كف كرده لب به هيچ
چون چنگ در فرودي و بالا نميشوي
مفتاح صبح را به شهادت سپردهاند
هر شام در سماعي و فردا نميشوي
اي خصم خيرهسر! سر ما را ببين به ني
هرگز حريف معركة ما نميشوي
تا عاشقان ساقي بيدست و بيسريم
ما مست ميشويم تو امّا نميشوي
ما تشنهايم تشنة يك جرعه كربلا
اي دشنه! تشنه را ز چه سقّا نميشوي؟
اي كوفة كپكزده! نامرد! بيحيا!
منّتپذير آينه آيا نميشوي؟
گيرم حسين را به خلافت فروختي
شرمنده روز حشر ز مولا نميشوي ؟
اينك يزيد! نطفة نكبت! دروغ محض!
حتي حريف زينب كبري نميشوي
آمادهام امير! براي سماع خون
آخر شهادتم ز چه امضا نميشوي؟
69
بیا شتاب کن ای تن! تن جدا مانده!
ز کاروان سرافراز عشق وامانده!
چه داشتی؟ همۀ هستیات همان دل بود
که در کنار فرات حسین، جا مانده
تو مرغ بال و پر از دست دادهای و دریغ!
هم از زمین و هم از جلوه در هوا مانده
شبیه کودکیام بود آن که با من گفت
بیا بیا که امیدت در این سرا مانده
قسم به صبر که پرواز سرخ خواهم کرد
ز جمع این همه مرغان زرد جا مانده
هلا! به همنفسانم بگو، چو میرفتید
کسی نگفت: امیر شما کجا مانده ؟
70
آمدهام بال و پر انداخته
پرده ز روی قمر انداخته
آمدهام خسته و پر سوخته
زآتش ایام جگر سوخته
نیستم آن شاعر دیروزتان
مایة اندوه و غم و سوزتان
آمدهام بی پر و بیبالتر
پیش شما از همه کس لالتر
با غم دل ساختم و سوختم
تا نکنم شکوه لبم دوختم
من کیم آن یار قدیمیشده
با همه بیهوده صمیمیشده
گر چه گنه کارم و آلودهام
شادم از آن رو که نفرسودهام
باز کن آغوش و مرا دست گیر
از ته این کوچة بن بست گیر
طاقت فرسودگیام هیچ نیست
مهلت آسودگیام هیچ نیست
می بزن این جان به کف مانده را
این دل بیهوده ز خود رانده را
قافلهام رفته و جا ماندهام
سایهای از خویش جدا ماندهام
نام شما بر لب من جان گرفت
شعر مرا شعله به دامان گرفت
یوسفتان بودهام و نیستم
نیستم آن یوسف اگر کیستم؟
گر چه زحال دل خود غافلم
هست جهان جاده و من منزلم
گفت سحر رهروی از روی پند
یک سخن از صدق نه با نیشخند
از خود دیروز جدا ماندهای
آه کجا، آه کجا ماندهای؟
7۱
زور ندارم پی آزار کس
سرد نکردم دل و بازار کس
لال و خموش است اگر پیش من
حرف ندارد دل درویش من
جمله فرو برده سرم را به جیب
یاد ندارم ز شباب و ز شیب
گر چه دلم ساده و درویش بود
پیچ و خم زندگیام بیش بود
مادر من کودکیام ترک کرد
چهره از آن روست که گردید زرد
مادر من در سر زا رخت بست
بر من آشفته در بخت بست
رفت پدر مادر دیگر خرید
خواب خوشی داشتم از سر پرید
با همه خردی چه غمی داشتم
عمر پر از پیچ و خمی داشتم
مادر والا گهرم رفته بود
بعد ز دستم پدرم رفته بود
یک طرف از غصة هجران به جوش
یک طرف اندوه برادر به دوش
غم چه غمی؟ کوه به پیشش حقیر
خرمن اندوه به چنگش اسیر
کم کمک اندوه چنان کوه شد
خانة ما خانة اندوه شد
خانة بی مادری و رنج و درد
کودکیام را ز جفا پیر کرد
ناز من و نعمت من شد تمام
سرکشیام گشت یتیمانه رام
آتش غم بال و پرم را بسوخت
تیر ترحم جگرم را بسوخت
خسته چو از تیرگی شب شدم
غلط زنان راهی مکتب شدم
مدرسه و تخته سیاهی بزرگ
جهل مرا کرد گناهی بزرگ
مدرسه هم شد قفس دیگرم
مانده چه خاکی بکنم بر سرم
شعر همان کفر مجسّم رسید
تا بستاند ز دلم غم رسید
شعر مرا تا بپرم بال داد
حافظ و سعدی به دلم حال داد
از در آن مدرسه مست آمدم
مست شدم باده پرست آمدم
میرعماد آمد و دستم گرفت
پیر خرابات به پشتم گرفت
شیرجه در خط زدم و تر شدم
با خط و با شعر برادر شدم
جاده ای از نور به رویم گشود
رفت ز جان غصه و غم هر چه بود
عشق مرا تا به علی راه برد
زندگیام از مددش چرخ خورد
چرخ زنان تا به خدا پر زدم
از قدم عشق دو ساغر زدم
این دل شوریده به دریا زدم
رفتم و در بر در مولا زدم
زینب کبری در مولا گشود
هیبت او برد سرم بر سجود
سجده که کردم به فلک سر زدم
از قفس تن به هوا پر زدم
رفتم از خود و خدایی شدم
از مددش کرب و بلایی شدم
72
بخوان حماسه مردان سختباور را
بگو حكايت آيينههای حيدر را
در آن ميانه كه پاي حسين در كار است
نگه چگونه توان داشت بر بدن سر را
« حضور مجلس انس است و دوستان جمعند »18
بريز بادۀ گلگون تمام ساغر را
چه حكمت است كه خون حماسه ميجوشد
ميان كربوبلا لالههاي پرپر را؟
مرا ببخش اگر زندهام ولي بي تو
ستادهام كه نشانم نفير كافر را
73
دیدی که چنین ز عشق پرپر زدهایم
صد باده ز جام صاف باور زدهایم
از حق نبود نهان تو هم شاهد باش
ما یک توک پا به کربلا سر زدهایم
74
برخیز قدم زنیم تا کوی بلا
یا شانه کنیم زلف و گیسوی بلا
این دشت به خون نشسته آرام مبین
هشدار اگر میشنوی بوی بلا
75
جهان به وسعت تابوتی است
برای مردن بیش از حد
ولی شهید نمیمیرد