امیر عاملی_امید من سپید من

کتاب امید من سپید من

سلام به دوستان گرامی امروز تصمیم گرفتم کتاب امید من سپید من استاد امیر عاملی رو براتون تو وبلاگ بزارم

مقدمه :

سرچشمه‌های شعر آیینی ایرانی را باید در سپیده‌دمان طلوع خورشید تابناک و جاودانۀ زبان فارسی بازجُست. آن گاه که پیشاهنگان شعر دری، پرچم زبان مادری را برافراختند و در برابر حاکمان نژاد پرست، خودکامه و دست نشاندۀ خلفای اموی و عباسی، عیار فرزانگی و خردپیشگی، میانه روی و عدالت جویی، شرک ستیزی و یکتا پرستی قوم ایرانی را به زیبایی و شکوهمندی فراوان، در "حُلّه‌ای تنیده ز دل، بافته ز جان" آشکار ساختند.

نخستین اشاراتی که عشق و ارادت ایرانیان را به خاندان آخرین پیامبر نشان می‌دهد در لابه لای غزل‌های لطیف عاشقانه یا قصیده‌ها و قطعه‌هایی که در مدح فرمانروایان و امیران پرداخته می‌شده؛ پنهان است و گاه تنها به بلندای یک مصرع نغز می‌رسد. سروده‌های سخنورانی آغازگر همچون شهید بلخی:

برق مانند ذوالفقار علی (مدبری: 37)

آدم الشعرا رودکی سمرقندی:

کسی را که باشد به د ل مهر حیدر

شود سرخ رو در دو گیتی به آور (نفیسی: 524)

ابوطیب مصعبی:

صد و اند ساله یکی مرد غرچه

چرا شصت و سه زیست آن مرد تازی؟ ( دبیر سیاقی: 84)

رابعه بنت کعب قزداری:

به قهر از من فکندی دل، به یک دیدار، مهرویا!

چنان چون حیدر کرار در آن حصن خیبر بر(نفیسی: 390)

دقیقی:

چنان کز چشم او ترسم نترسید

جهود خیبری از تیغ حیدر

چنان کان چشم او کرده‌ست با من

نکرد آن نامور حیدر به خیبر

چنان بر من کند او جور و بیداد

نکردند آل بوسفیان به شُبّر

چنان چون من بر او گریم نگریید

اَبَر شُبّیر، زهرا روز محشر  (دبیر سیاقی: 164)

بندار رازی:

تا تاج ولایت علی بر سرمه

هر روج مرا خوشتر و نیکوترمه

شکرانۀ این که میر دین حیدرمه

از لطف خدا و منت مادرمه(مدبری:373)

گر به دل حبّ آل حیدرته

ساقی آب حوض کوثرته

ور نباشی محبّ شیر خدا

من چه گویم؟ گناه مادرته(همان: 371و372)

و... در آغاز، شهاب‌هایی سوزان و تندگذر را می‌مانند که در حدّ وسع خویش و شرایط مکان و زمان، در روزگار حاکمیت مطلق سیاهی روشنگری می‌کنند. اما این چشمه‌های کوچک که از چکادهای سربلند دانش و فرهنگ ایرانی جاری شده‌اند نرمک نرمک رودهای خروشانی همچون فردوسی، کسایی مروزی، غصایری رازی و... را می‌سازند که خرسنگ‌ها را به کناری می‌رانند و صخره‌ها را می‌شکافند و در پویشی هماره به دریاهای جاودانی می‌پیوندند. تیّمن و تبّرک را از این بزرگان اشارتی و بشارتی می‌رود:

تو را دانشِ دین رهاند درست

درِ رستگاری ببایدت جُست

دلت گر نخواهی که باشد نژند

همان تا نگردی تنِ مستنمد

چو خواهی که یابی ز هر بد رها

سر اندر نیاری به دام بلا

بوُِِِِی در دو گیتی ز بد رستگار

نکو کار گردی برِ کردگار

به گفتا پیغمبرت راه جوی

دل از تیرگی‌ها بدین آب شوی

چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی

خداوند امر و خداوند نَهی

که من شارستانم علی‌ام در است

درست این سخن گفتِ پیغمبر است

گواهی دهم کاین سخن راز اوست

تو گویی دو گوشم برآواز اوست

حکیم این جهان را چو دریا نهاد

برانگیخته موج از او تند باد

چو هفتاد کشتی بر او ساخته

همه بادبانها برافروخته

یکی پهن کشتی به سان عروس

بیاراسته همچو چشم خروس

محّمد بدو اندرون با علی

همان اهل بیت نبی و وصی

اگر چشم داری به دیگر سرای

به نزد نبی و وصی گیر جای

گرت زین بد آید گناه من است

چنین است و این دین و راه من است

بر این زادم و هم بر این بگذرم

چنان دان که خاک پی حیدرم(فردوسی:9 تا 11)

مدحت کن و بستای کسی را که پیمبر

بستود و ثنا کرد و بدو داد همه کار

آن کیست بدین حال و که بوده‌ست و که باشد؟

جز شیر خداوند جهان حیدر کرّار

این دین هدی را به مثل دایره‌ای دان

پیغمبر ما مرکز و حیدر خط پرگار

علم همه عالم به علی داد پیمبر

چون ابر بهاری که دهد سیل به گلزار(کسایی مروزی: 86)

غصایری رازی نیز سروده است:

مرا شفاعت این پنج تن بسنده بود

که روز حشر بدین پنج تن رسانم تن

بهینِ خلق و برادرش و دختر و دو پسر

محمد علی و فاطمه، حسین و حسن( دبیر سیاقی:133)

       با این همه نمی‌توان و نمی‌بایست گسترۀ بسیار گستردۀ ادب آیینی را تنها در دو قلمرو شناخته شده و پُركاربرد "منقبت" و "مرثيه" جست و جو كرد. ترديدي نيست كه در سروده‌هاي پيشاهنگان شعر دري- به ويژه فردوسي و كسايي- ستايش ستودگان و پيشوايان ديني يا مرثيه‌هايي در سوگ پاكان و شهيدان آل علي(ع) وجود دارد و سخنوران سده‌هاي پسين بر همين رفته‌اند. اما بسنده کردن به تنها دو شیوۀ پُر کاربرد و ضروری شعر آیینی به معنی چشم پوشیدن از میراث گرانبهای عظیمی است که بخش بسیار بزرگی از ادب فارسی را تحت تاثیر قرار داده خود آشکارا از آموزه‌های دینی تاثیر پذیرفته و هویت یافته است. البته این نگاه ممکن است ناشی از چگونگی سیر تحول منقبت و مرثیۀ مذهبی و پذیرش آن از سوی عوام به عنوان تنها گونه‌های معتبر شعر آیینی باشد.

به دنبال شكوفايي و بالندگي شعر فارسي در دهه‌هاي نيمة دوم سدة سوم هجري و گسترش دامنة آن در قرن چهارم، شعر با عبور از دربارها به ميان توده‌ها و مردم كوچه و بازار راه يافت و رفته رفته نقش رسانه‌اي فراگير و تاثيرگذار را پذيرفت.كاربرد شعر آييني در هنگامة كشمكش‌ها و رقابت‌هاي مذهبي در دو سدة پنجم و ششم اوجي ديگر يافت. پيروان آيين تشيع، آغازگران اين حركت بودند: "ساختن مراثي اهل بيت و همچنين سرودن قصائد و اشعار در مناقب آنان از امور عادي شعراي شيعي اين زمان بوده است و علماي شيعه، سابقة اين امور را از قرون نخستين هجرت مي‌دانستند." (صفا:195)

       نويسنده النقض، دانشمند شيعي سدة ششم اين سروده‌ها را به شاعران شيعه محدود نمي‌كرد و بر آن بود كه ائمة اهل سنت نيز شعرهاي فراواني در ستايش اهل بيت سروده‌اند:"معلومِ همه جهانيان است كه بزرگان و معتبرانِ ائمة فريقين از اصحابِ امامِ مقدم بوحنيفه و امامِ مكرم شافعي و علما و فقهاي طوايف-خلفا عن سلف- اين سنت را رعايت كرده‌اند و اين طريقت نگاه داشته... خودِ شافعي... بيرون از مناقب؛ او را در حسين و شهداي كربلا مراثيِ بسيار است... و مراثي شهداي كربلا كه اصحابِ بوحنيفه و شافعي را هست بي عدد و نهايت است."(عبدالجليل قزويني: 370و 371).

       شكل‌گيري گروه‌هاي "مناقبيان" و شعرخواني آنان در بازار و برزن شهرهاي مختلف، به ترويج شعر آييني انجاميد و پيوندي عميق بين شعر، مردم و مذهب به وجود آورد:

"يكي از طرقي كه شيعه پس از كسب قوّت براي نشر مذهب خود انتخاب كرده بودند استفاده از مناقب‌خوانان يا مناقبيان بود. مناقبيان ظاهرا از دورة آل بويه در عراق، وجود داشتند. زيرا درست در آغاز دورة سلجوقي كه شيعه در نهايت ضعف به سر مي‌برد، مناقبيان در طبرستان و بعضي نواحي عراق سرگرم كار بودند. مناقب‌خوانان قصيده‌هايي را كه در مدح علي يا ساير ائمة اطهار بود در كوي و برزن و بازار مي‌خواندند... در اين قصايد علاوه بر ذكر منقبت آل علي از بعض اصول عقايد شيعه مانند تنزيه باريتعالي و عدل و توحيد و عصمت ائمه و معجزات آنان نيز سخن مي‌رفت. در ضمن ذكر مناقب، مغازي علي عليه‌السلام و داستان پهلواني‌ها و جنگاوري‌هاي وي كه گاه صورت حماسه‌هاي مذهبي داشت نيز خوانده مي‌شد... برگِرد اين مناقبيان حلقه‌هايي از شيعه و گاه مردم ديگر تشكيل مي‌شد و هر ديار كه شيعيان بودند محلات معيني براي اين كار اختصاص مي‌يافت."(صفا:192و193). بديهي است اين كار در روزگاري كه از خشونت‌هاي ديني و تعصب‌هاي شديد مذهبي سرشار بود و به تعبير حمدالله مستوفي "تمام مذاهب در مذهب خود به غايت،صُلب بودند" (مستوفي:778) هزينه هاي بسيار داشت و آنان مجبور بودند همچون شاعران شيعي قرون اول و دوم، چوبة دار خويش را به دوش كشند: "مناقبيان بيش از ديگر شيعيان در خطر تعرض متعصبان قرار داشتند و حتي بعضي از آنان از بيم اتهام الحاد و كفر، ناگزير بودند هر چندگاه در يك شهر به سر برند و از آنجا به جايي ديگر عزيمت كنند."(صفا:194)

       شكنجه‌هاي وحشيانه و خشونت‌هاي سبعانه كه كمترين آن بريدن زبان بود(قزويني:108) انتظار مناقبيان را مي‌كشيد: "گاه، رفتار متعصبان قوم با اين مناقبيان بسيار شديد و وحشيانه بود؛ چنان كه دختر ملكشاه زبان يكي از آنان را به نام ابوطالب شيعي بريد"(صفا:193) و به گفته صاحب النقض: "همان شب علي مرتضي را به خواب ديد كه زبان در دهان او كرد و حالي به قدرت حق تعالي زبان وي درست و نيك شد و تا چهل سال بعد از آن تاريخ، در ري و قزوين و قم و كاشان و آبه و نيسابور و سبزوار و جرجان و استر آباد و بلاد مازندران به زهد و توحيد فضايل و مناقب مي‌خواند تا در آن نيكو نامي به جوار حق تعالي شد". (عبدالجليل قزويني:109و110)

       با اين كه نياز جامعه از سويي و رواج شعر منقبت و مرثيه در هزاره پيشين از سوي ديگر موجب شده تا شعر آييني در نگاه بسياري منحصر به همين دو نوع باشد نمي‌توان سروده‌هاي توحيدي، نيايش واره‌ها، لطايف حكمي و تربيتي يا شعرهاي عدالت جويانه و ستم ستيز را در شمار ادب آييني نياورد. شايد گزافه نباشد اگر شعري را كه با تاثيرپذيري از ديدگاه‌هاي توحيدي، علم طغيان و مبارزه با زورگويان، زرپرستان و تزويرگران برافراشته، روح پنهان در كالبد شعر ولايي بدانيم كه در صورت منقبت و مرثيه تجلي يافته است. هم از اين روست كه مي‌بينيم گويندگان برجستة شعر آييني همچون ناصرخسرو و سنايي كه به سروده‌هاي ولايي خويش فخر مي‌كردند:

هزار شكر خداوند را كه خرسند است

                        دلم ز مدح و غزل بر مناقب و مقتل         (ناصر خسرو:248)

و دّر لفظ دري را به پاي خوكان نمي‌ريختند(همان:143)چه گونه با شجاعت و آزادگي، تيغ بلاغت و شمشير فصاحت خود را بر سر حاكمان و قدرتمندان فرود مي‌آورند و نقاب از چهرة كريه اهل تزوير برمي‌كشند:

جهل و بي باكي شده فاش و حلال

 دانش و آزادگي گشته حرام

واژگونه كرده عالم پوستين

راد مردان بندگان را گشته رام (همان:298)

زان كه دين را دام سازد بيشتر پرهيز كن

زان كه سوي او چو آمد صيد را زنهار نيست  (همان:77)

حكيم سنايي طبقات اجتماعي(حاكمان و سلاطين، سخن‌پيشگان و شاعران، ثروتمندان و صاحبان قدرت، فقيهان، قاريان، حاجيان، عالمان،زاهدان، صوفيان و...)را با ترازوي دين و ارزش‌هاي الهي مي‌سنجد و از ظاهر فريبنده‌شان بيزاري مي‌جويد:

مسلمانان! مسلمانان! مسلماني، مسلماني

از اين آيين بي دينان پشيماني، پشيماني

مسلماني كنون اسمي‌ست بر عرفي و عاداتي

دريغا كو مسلماني؟ دريغا كو مسلماني؟

فروشد آفتاب دين، برآمد روز بي‌دينان

كجا شد درد بودردا و آن اسلام سلماني؟ (سنايي:678)

       "امید من سپید من" دفتري از دلسروده‌هاي آييني هنرمند ذوفنون جناب استاد امير عاملي است كه خود را مقيد به مرزهاي سوگ و ستايش نكرده و در بسياري از شعرها به روح فرهنگ ناب و انسان‌ساز اهل بيت نزديك شده است. فرياد اعتراض به زر‌اندوزي‌ها و تزويرگري‌ها كه از لابه‌لاي شعرهاي اين دفتر بلند است جلوه‌هايي متعالي از شعر آييني را به نمايش مي‌گذارد كه به تعبير علي(ع) در نهج البلاغه خداوند از دانشمندان پيمان گرفته كه در برابر شكم بارگي ستمگران و گرسنگي مظلومان سكوت نكنند: "وَ مَا اَخَذَ اللهُ عَلَي العُلَماء اَلّا يُقّاروا عَلَي كِظّهِ ظَالِم، وَ لا سَغَبِ مظلوم..."

اي قوم! ياد سفره مولا نمي‌كنيد؟

چشم حريص را به خدا وا نمي‌كنيد...

اين زيور زنانه به مردان چه مي‌كند؟

بالاي نيزه اين همه قرآن چه مي‌كند؟

ما را كشيده‌اند به مطبخ سراي خويش

خلوت نمي‌كنيم شبي با خداي خويش

ما را مخواه تا ز جمل چنته پر كنيم

درد علي فزوده و سوداي دُر كنيم

يك شب بيا به كوفه و مولا ببين غريب

او را كنار چاه عزيزا! ببين غريب

شعر عاملي بسيار تحت تاثير فضا و ترمينولوژي عارفانه است، ولي نه عرفان پوشالي و رخوت زدة كنج خانقاه‌ها:

آنان كه در قمار نظر كيش مي‌شوند

مبهوت و مات حضرت درويش مي‌شوند

بلكه عرفاني است كه از سلوك درميدان عمل حاصل مي‌شود و سالكي همچون برادر بزرگوارش علي اصغر عاملي كه خرقة شهادت را مي‌پوشد مي‌پرورد:

درويش كيست؟ آن كه به ميدان كارزار

مي‌داد دل به همت مولا و ذوالفقار

       امير عاملي در مراثي و شعرهاي عاشورايي نيز با عبور از دو سنت نگاه صفوي كه تنها بر وجه گريستن بر حماسه‌ عاشورا تاكيد مي‌كند و نگرش صوفيانه از نوع عمان ساماني كه فارغ از تعهد اجتماعي، ماجراي كربلا را تنها براي پالايش درون و كسب صفاي باطني مي‌خواهد؛ شور حسيني را براي برانداختن بساط يزيديان و ستمگران همة دوران‌ها فرياد مي‌كند:

قصه، فقط اشك و غم و آه نيست 

درد دل و گوش كر چاه نيست

گريه اگر بي مدد همت است

ماية آلودگي و ذلت است

گرية ما تيغة الماس ماست

هيبت مردانة عباس ماست

گرية ما سيل سپاه‌افكن است

گريه مگو! محكمي جوشن است

هرچند فرياد با زبان سرخ موجب بر باد رفتن سر سبز باشد، شاعر شعر آييني مي‌كوشد فرهنگ پيشوايان دين را آينگي كند و در اين راه دشوار از سرزنش هيچ ملامت كننده‌اي نمي‌هراسد:

زيارت همة حاجيان قبول! ولي

چرا هنوز غريب است ناله‌هاي علي؟

دلت گرفت نگفتم كه لال بايد بود؟

الف نمي‌خرد اين خواجه دال بايد بود؟

نگفتم اين كه مگو از علي‌، علي درد است؟

هنوز زينب كبري اسير نامرد است؟

نگفتم اين كه مگو از ابوذر و مقداد؟

كه جرم دارد اگر ناله‌اي شود فرياد؟

هم چنان كه انتظار او نيز، خنثي و خمودي‌آور نيست و منتظر را شايستة موعود مي‌خواهد:

حتم دارم هست مولا خشمگين

از نفاق ما كه دارد رنگ دين

منتظر بايد ز من پروا كند

چشم خود را خانة مولا كند

منتظر بايد به اشك انتظار

دوست را باشد فقط آيينه‌دار

 منتظر بايد شهيد آيد برون

يا كه از خود بايزيد آيد برون

منتظر با ميز و منصب دشمن است

منتظر نور است و با شب دشمن است

      براي دوست عزيز و ارجمندم جناب استاد عاملي توفيق روزافزون در نشر معارف والاي ولايي آرزو مي‌كنم و از خداوند سبحان عل‍وّ درجات پدر و مادر فقيد و برادر شهيدش را خواستارم و اميد دارم اين برگ سبز مورد قبول درگاه الهي واقع شود.

 محمد علي حضرتي

مآخذ:

1-        دبیر سیاقی، دکتر سید محمد: گنج بازیافته. تهران: انتشارات اشرفی. 1355

2-       سنايي. حكيم ابوالمجد مجدود بن آدم: ديوان. تصحيح مدرس رضوي. تهران: كتابخانه سنايي.1362

3-       صفا. دكتر ذبيح الله: تاريخ ادبيات در ايران.ج2. تهران: فردوس.1367

4-       فردوسی، حکیم ابوالقاسم: شاهنامه. ج ا. تصحیح دکتر جلال خالقی مطلق. تهران: انتشارات دایره المعارف بزرگ اسلامی. 1386

5-       قزويني. عبدالجليل: النقص... . تصحيح محدث ارموي. تهران: انجمن آثار و مفاخر ملي. 1358

6-       کسایی مروزی: زندگی اندیشه و شعر. تالیف و تحقیق دکتر محمد امین ریاحی. تهران: انتشارات توس.1367

7-       مدبّری، دکتر محمود: شرح احوال و اشعار شاعران بی دیوان . تهران: نشر پانوس.1370

8-       مستوفي. حمدالله: تاريخ گزيده. تصحيح دكتر نوايي. تهران: امير كبير. 1362

9-       ناصر خسرو: ديوان اشعار.تصحيح مجتبي مينوي و مهدي محقق. تهران: انتشارات دانشگاه تهران.1370

10-    نفیسی، سعید: محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی . تهران: نشر اهورا. 1382

اشاره:

پس از قرن‌ها انتظار و نه ماه و چند روز زندگي در رحم پاك مادرم -آن حامل و عامل قرآن- در تاريخ دوم دومين فصل از بهار هزار و سيصد و چهل و يك به زمين هبوط كردم. دامان پر از ستاره مادر و عظمت پدر به وادي شعرم كشاند. خوشنويسي هنر اجدادم در من ظهور كرد و پس از رنج‌ها و فراق‌هاي فراوان اينك دل نوشته‌هايي فرا روي شما دارم."تا چه قبول افتد و كه در نظر آيد؟"

خالصانه تمام اجر معنوي و مادي اين دفتر را نثار روح مادرم"معصومه" و پدرم "محمد حسين" مي‌كنم تا مگر از لطف خدايشان شامل شود و با ائمه معصومين(ع) محشور باشند و در ديار باقي طرب كنند. از همه كساني كه نگاهم را شاعرانه كردند و با بانويم زينب(س)آشنا نمودند ممنون و متشكرم.

فرزندانم، همسرم، پدرش، عروس‌ها، دامادم و نوه‌هاي نازنينم بستر سرودن را برايم گشودند و همواره كنارم بودند. استاد ارجمند و توانا، محقق، عكاس و شاعر گرانسنگ محمد علي حضرتي‌ در همه مراحل شكل‌گيري اين مجموعه، حقير را سرپرستي كردند و هدايت نمودند الهي اجرشان با علي اكبر حسين باد.

استاندار محبوب و مردمي قزوين عزيز، جناب مهندس سيد علي اكبر طاهايي با توجه خاص بنده را مدد فرمودند كه دوستشان دارم و اجركم عند الله. دست همه دوستان و دوستاران اهل بيت را مي‌بوسم و بر اين بوسه فخر مي‌كنم.

گداي در خانۀ زينبم                      چه گويم كه ديوانۀ زينبم

اگر لطف او دستگيري كند              گدا با گدايي اميري كند

بمانيد و بمانيم

                                                                                                                     امير عاملي

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 22:50  توسط   | 

روشنایی رسالت

   

خوشا دلی که بنوشد می از سبوی محمّد

بیفتد از سر مستی به جستجوی محمّد

قدح قدح می وحدت بنوشد از خم احمد

کسی که معتکف آید به پای کوی محمّد

ز ترکتازی دوران شود مصون و بخندد

هر آن که بسته زجان، دل به تار موی محمّد

هم آفتاب فلک روشن از جمال منیرش

هم آبروی دو عالم ز آبروی محمّد

شود سحر شب هجران ز یمن مقدم جانان

چو چشم دل بگشایی به تار موي محمّد

زبان الکن ما را به وصف او رمقی کو؟

مگر علی بسراید ز خُلق و خوی محمّد

تمام غصّه امیرا بود از این که مبادا

تو دل شکسته بمیری در آرزوی محمّد  

   

ز حرا برآمده جلوه‌گر به جهان تیره چو مصطفی

ز تلاطم جذبات او شده سّر حق همه بر ملا

به یکی طلوع مُهیمنی به یکی صلابت آهنی

بزند صلا که جهانیان همه پیش ربّ منند"لا"

حرکاتش از حرکات ربّ، برکاتش از برکات ربّ

بود این چنین که عبید او شده از صفا شه لا فتی1

چه لطیف لطف قیام او پر نور بدر تمام او

ملک و فلک همه رام او به تحیتش سخن خدا

ز بلاغت نگهش علی علم هدایت عالمی

زده بر فلک که جهانیان‌! پس از او منم به ره آشنا

چه رسالتی که ولایتش به چهارده خم می‌رسد

به علی هر آن که نبسته دل به خداست دشمن مصطفی

   10 

وقتي فرشتگان به صبا شانه مي‌زدند

آمد ولي نه چون دگراني كه آمدند

آمد در آن سياهي ممتد رسول نور

آمد كه نور را برساند به كوه طور

مي‌آمد و ملايكه در پيش پاي او

در وجد و در سماع به اذن خداي او

مي‌آمد و رسالت امّت به دوش وي

مي ريخت در سبوي شهادت خروش مي

آمد پيمبري كه پيامي بزرگ داشت

در ذهن كودكانة آدم بلوغ كاشت

گرديد حامل سخن كبريا رسول

گل ريخت روي دامن اهل ولا رسول

آمد كه جهل، ريشه كن و سرنگون شود

آمد كه عقل، آينه دار جنون شود


آمد اَلَستُ ربِّ به لب‌هاي مست او

هركس بلي نگفت‌، نشد مي پرست او

آري نبي اكرم و نور خدا رسيد

خورشيد پر فروغ جهان مصطفي رسيد

آن كس كه خلقت همه عالم طفيل اوست

در سر هر آن كه طالب عشق است ميل اوست

ما را به سر هواي وصال محمد است

صفرند جملگي و نبي لذت صد است

صد آمده است‌، ناز نود را رها كنيد

آيا برآن سريد كه صد را رها كنيد ؟!‌

لب‌هاي كيست اين كه ندا مي‌دهد مرا ؟

راهي به آفتاب خدا مي‌دهد مرا

دل مي‌برد به غارت هر غمزه چشم او

يا مست مي‌كند به نگاهي مي و سبو

ساقي كجاست ؟ دست كه و مي پرست كيست ؟

اينجا همه خمار يكي گشته، مست كيست؟

مست است چشم حضرت پيغمبري كه هست

ميخانه‌ها زگردش چشمش هميشه مست

سايه ندارد آن كه صدا مي‌كند تو را

تو سنگ مي‌زني و دعا مي‌كند تو را

اين مهربان به دشمنش آيا زميني است ؟

معراج رفته است‌، خدايا زميني است ؟

ما را قيام آمدنش بي‌قرار كرد

ساقي شد و تمام جهان را خمار كرد

قرآن ز سعي او به كمال ثمر رسيد

شب رفت عاشقان‌! هله اينك سحر رسيد

« صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن »2

ما را ز جام بادة احمد خراب كن

یا احمد! از قیام تو قرآن بلند شد

نور خرد ز پرتو ایمان بلند شد

يا احمد! از قيامت كبري كه كرده‌اي

بت واژگون فتاده و انسان بلند شد

هستي پيمبري كه پيام تو عاشقي است

نام تو عاشقي و مرام تو عاشقي است

بر ما مگير خرده اگر خوب يا بديم

عشاق سر سپردة آل محمديم

آل محمد است علي‌، حجت خدا

آن كس كه خفت جاي پيمبر شب بلا

بعد از نبي ولايت مولا اگر نبود

كي مي‌شد از جلالت قرآن سخن سرود؟

گيرم لبت نگفت علي حجت خداست

آنجا كه نيست ملك علي، جان من! كجاست؟

عالم طفيل حضرت زهراي اطهر است

زهرا كي است؟ نور دو چشم پيمبر است

زهرا كي است ؟ جلوة احمد‌، ظهور نور

يك زن كه ساقي است ولي ساقي شعور

شعرم فداي حضرت زهراي احمد است

از ما ارادتي است اگر خوب يا بد است

 شورم به شوق كرب‌و‌بلاي حسين اوست

با اينكه استخوان فدك نيز در گلوست

بت‌خانه گر چه در پي آزار احمد است

بازم تبر به دست تبردار احمد است

اينك تبر طريق شهيدان كربلاست

تنها شهادت است كه پايان ماجراست

ما پشت خويش را به شهادت نمي‌كنيم

بت را به جاي دوست عبادت نمي‌كنيم

با اين دل شكسته اگر خوب يا بديم

در انتظار قائم آل محمّديم

   11 

پرده به يك سو بزن كه ماه عيان شد

زين مه پيدا جهان پير جوان شد

شام حرا شد سحر زمقدم پاكش

سر زده خورشيد از كرامت خاكش

غار حرا بود و او و وحي الهي

غير خداشان نبود كس به گواهي

وام بگيرم مگر ز كلك خيالش

تا كه كنم وصف گوشه‌اي زكمالش

هست چو خورشيد عاشقان مه رويش

قبله گه عارفان گِلي ز سبويش

ماه و فلك جملگي طفيل وجودش

هست زمين و زمان به خاطر بودش

در كف او بين هلا! كتاب خدا را

تا كه بگيري مگر طريق هدي را

گفت‌: انا عبد من عبيد محمّد

شد علي‌اش بنده ما شهيد محمّد

جمله نبوديم و بود و هست محمّد

آمد و بت‌هاي شب شكست محمّد

لات و هبل را به يك كرشمه به خون زد

آتشي از طور دل به جهل زبون زد

ليك كنون بتگران معركه گردان

باز تراشيده يك هبل به صورت انسان

روزه غارتگران ز ناي هبل بين

با دل و با دين ما سپاه جَدَل بين

باز مگس آمده به عرصة سيمرغ

خار و خس آمده به عرصۀ سيمرغ

احمد مرسل نظر به جانب ما كن

دست بر آور به حال خسته دعا كن

ما همه هيچيم و هر چه هست شمايي

هيچ نخواهيم از تو غير دعايي

از تو بلند اخترند جمله نكويان

هست جهان جسم و احمدست همان جان

يار پسنديده‌اي فداي نگاهت

هست چو خورشيد روشنايي راهت

   12 

سنگ دلم به نقش علی جان گرفته است

دریای من بهانة طوفان گرفته است

سنگی به نام احمد مرسل شده عزیز

سنگی به ذکر نادعلی جان گرفته است

کو آن رکاب جدی و سنگ یمن که باز

در سینه دل ز هجر، فراوان گرفته است

مهر علی به سینه و مهر نبی به دل

این هر دو غم ز کلبة احزان گرفته است

جدی غمین مباش به تاریخ ماندنی است

این مهرها ز سعی تو سامان گرفته است

ملک هنر مسخر دستان جدی است

بسیار سعی کرده و آسان گرفته است

خط امان احمدی‌ام را به دست بین

همچون گرسنه‌ای که به کف نان گرفته است

ذکر تو انتها نپذیرد رسول نور

فکر من از مدیح تو پایان گرفته است

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 22:47  توسط   | 

در پیشگاه ولایت

  13 

ز بسم الله سرّي تازه بشنو
رموز عشق از دروازه بشنو
محمد شهر علم است و علي در
دري كه هست با شهري برابر
چو از معراج احمد راه شد فاش
ز حيدر سِرّ بسم الله شد فاش
علي دروازه‌بان خانة رب
علي بيگانه با بيگانة رب
علي آن آشناي نخل و چاه است
علي پشت عدالت را پناه است
علي پيكار با نفس زبون كرد
محمد خانة بت واژگون كرد
علي محراب را معراج خون كرد
به سود عشق سوداي جنون كرد
جنون را بال پرواز آفريدند
براي عشق آغاز آفريدند
سر زلف سخن را شانه كردند
قلم را در كفم ديوانه كردند
علي‌سان گر نماز عشق خواندي
جهاني را به جاي خود نشاندي
علي را كوه گفتم كوه لرزيد
ز اندوهش تن اندوه لرزيد
اگر احمد رسول آخرين بود
علي تاج ولايت را نگين بود
شرف از نام حيدر آب نوشيد
شب از بيداري اش مهتاب نوشيد
نگاهش راه را رنگين كمان كرد
زمين و آسمان را مهربان كرد
علي خيبر گشا و مرحب افكن
علي شير خدا‌، مهر شب افكن
"الا يا ايهاالساقي" علي بود
"هو العشق و هو الباقي" علي بود
هلا‌! يا ساقي باقي علي جان‌!
الا يا ايها الساقي علي جان!
قدح در جام رندان ريز نو نو
به جان ها روح عرفان ريز نو نو
تو عرفاني‌، امامي‌، مهرباني
همه جسمند در عالم تو جاني
هلا‌! اي جان جانان‌! حيدر ما ‌!
الا اي سايه‌ات تاج سر ما
بده اينك زكات سايلان را
همان انگشتر مولا نشان را
علي آيينه‌دار دشت الماس
علي را در نماز عشق بشناس
علي زيباترين اوج نماز است
علي معراج دستان نياز است
شب از شب زنده‌داري‌هاي او مست
سحر از صورت زيباي او مست
جهان در جلوه‌اش جوش طرب زد
سحر خندید و پشت پا به شب زد
علي آمد و شيطان در به در شد
شبان تيره از رويش سحر شد
ولي بي مرتضي خورشيد سرد است
گلي گر هست در اين باغ زرد است
زمين لم يزرع و خورشيد كور است
همه عالم دچار قحط نور است 
   14 

اي در درياي سرمد يا علي
جانشين نور احمد يا علي
غيرت شيعه، شعور آب و خاك
يا علي جان يا علي! روحي فداك
عشق در چشم تو مكتب رفته است
با حضور نور تو شب، رفته است
اي خمستان شجاعت يا علي
وي شجاعان را صلابت يا علي
ذوالفقار تو وقار دين ما
ضربه هايت افتخار دين ما
عشق و شمشير تو اي شير خدا
هست با دست خدايت آشنا
اي قيامت از غديرت آشكار
از غدير خم قيامت بر قرار
اي به دست مصطفي دستت بلند
دست تو درد آشناي مستمند
مستمندانيم و محتاج توايم
حيدر كرار‌! حلاج توايم
اين زمان درياب حال زار ما
حال زار خسته از كردار ما
يا علي ما را رها كن از هوس
آرزوهاي به دور از دسترس
"يا علي از نفس دون ما را بزن
ذوالفقاري از درون ما را بزن"3 
   15 

حاليا دارم به لب ذكر علی
محفل عشق است و جان‌ها منجلي
يا علي جان‌ها فداي جان تو
هم زمين و هم زمان قربان تو
تو همان شيري كه شور افكنده‌اي
در دل تاريك نور افكنده‌اي
محفلي داريم با ياد تو خوش
با تو و با ياد و امداد تو خوش
عدّه‌اي دلسوخته‌، جان باخته
مرغ دل‌ها شان تقرّب يافته
جمع ديگر بي‌هُشان آگهند
پاره‌اي مستخدمان درگهند
عدّه‌اي لولا علي گويان به پيش
عدّه‌اي لولاك بر لب دل پريش
لافتي گويان درگه گوشه‌اي
هر يك از شهري به دستان توشه‌اي  
مطرب از يك سو ستايد عشق را
ساقي از سويي نمايد عشق را
مي‌كند معشوق ناز و ما نياز
گاه‌گاهي زير لب گوييم راز
محفل از عشق ارتهي باشد تهي است
هر كه بي عشق است او بي آگهي است
مستي اينجا بهتر از هستي بود
آدمي فارغ زهر سستي بود
وجد اين ميخانه با دل گوش كن
جز صداي عشق را خاموش كن
بود ساقي را به كف پيمانه اي
خامش و پر جوش چون خمخانه‌اي
من هم از آن آتشين جامي زدم
شعله در شولاي خوشنامي زدم
گفتم اي ساقي بده جامي دگر
جام ديگر ده به بد نامي دگر
چون كه از مستي فتادم من زتاب
ديدم آنگه با دو چشمي نيم خواب
عاشقاني مست، غوغا مي‌كنند
چون قيامت شور بر پا مي‌كنند
پيرشان پيري ز اولاد علي
غرق الله بود با ياد علي
ساقي گفتار مولا بود پير
در معارف مثل دريا بود پير
رفتم و گفتم به پير ميفروش
كاي ز شور باده‌ات خم‌ها به جوش
با من شوريده برگو چون كنم؟
تا كه چشم خيره را جيحون كنم
نكته‌اي بر گو كه بيرونم كند
در طريق عشق مجنونم كند
گفت آن صوفي‌وش صافي درون
تا مگر سازد مرا از خود برون
يا علي گو گر گرفتار خودي
يا اسير نفس غدّار خودي
يا علي گفتيم و روح الله شديم
كاشف اسرار بسم الله شديم
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد
موسم مستي و گاه ناز شد
يا علي گفتيم و شرق از ما گريخت
رشته غرب از دم مولا گسيخت
جان من دنيا كف مغبوني است4 
هركه در بندش فتد بيروني است
عقل را قاضي كن و ره پيش گير
جان نفست را تو پيشاپيش گير
حاصل عمر است ديدار حبيب
آري اين خوش حاصلي خواهد شكيب
ما همه فاني و باقي اوست او
كل شيئي هالك الّا وجهه 

   16 

اي قوم! ياد سفرة مولا نمي‌كنيد؟
چشم حريص را به خدا وا نمي‌كنيد؟
مستيد‌، مست ميز و مزاياي بيشتر
در گير و دار كاغذ و امضاي بيشتر
وقت قيام آمده امّا نشسته‌ايد
اين‌گونه است عهد الستي كه بسته‌ايد؟
جادوي چشم دلبركان را رها كنيد
مردان كارزار‌! زنان را رها كنيد
اين زیور زنانه به مردان چه مي‌كند؟
بالاي نيزه اين همه قرآن چه مي‌كند؟
ما را كشيده‌اند به مطبخ سراي خويش
خلوت نمي‌كنيم شبي با خداي خويش
غربت شكسته است قيام و قعود را
آواز دلنواز ني و چنگ و عود را  
آنان كه در قمار نظر كيش مي‌شوند
مبهوت و مات حضرت درويش مي‌شوند
درويش‌هاي ريش بلند و كمركلفت
در كنج خانقاه ببافند حرف مفت
يك دست جام خالي و دستي گلوي يار
يك عدّه مست پوچي و قومي پر از خمار
با چشم‌هاي بي رمق و پاي جستجو
مي‌ترسد از حرارت خورشيد پيش رو
چندين هزار چلّه نشيني چه فايده؟!
وقتي جمال يار نبيني چه فايده؟!
درويش كيست؟ آن كه به ميدان كارزار
مي‌داد دل به همت مولا و ذوالفقار
درويش كيست؟ آن كه شب حمله تا سحر
مي‌كرد با هزار نظر يار را نظر
صوفي شدن به خرقه و ساز و كرشمه نيست
با رقص خانقاه و بلنداي رشمه نيست
صوفي همان صداقت ناب ابوذر است
صافي همان صفاي بلال است و قنبر است
اي دوست جان پينة دستان بوتراب
زين بيشتر مخواه كه عالم شود خراب
ميخانه را به نام علي فتح باب كن
ما را به شوق بادة حيدر خراب كن
ما جملگي ز خانه به دوشان حيدريم
ميراث دار بدر و حنينيم و خيبريم
ما را مخواه تا ز جمل جیفه پر كنيم
درد علي فزوده و سوداي دُر كنيم
يك شب بيا به كوفه و مولا ببين غريب
او را كنار چاه عزيزا! ببين غريب
غربت هنوز مانده و ليكن شكيب نيست
در باغ خشك زمزمة عندليب نيست
آري رها شدن زبلاهاي بي‌شمار
تنها به دست شربت و امن یجیب نيست
گفتند: قسمت است كه حاجي توانگر است!
بيچاره ناتوان به تلاشش نصيب نيست
باغي كه با نئون شده رنگي به زور و زر
دارد هزار رنگ ولي رنگ سيب نيست
آن كيسه‌هاي سكه و جيب گشادتان
اموال غارتي است به انبان و جيب نيست
اي ذوالفقار! همّتي آخر مگر علي
از جور اين خليفه پرستان غريب نيست؟ 
    17 

یا علی ای صدای ساز خدا
سینه‌ات جلوه‌گاه راز خدا
ای به بزم و به رزم تنها مرد
یکه تاز و یگانه گاه نبرد
چه کتابت کنم کمال تو را؟
بنویسم به کلک حال تو را؟
حال را با قلم چگونه توان
داد بر مردم زمانه نشان؟
کاتب وحی و حامل وحیی
تو به صورت شمایل وحیی
ای بدیع الجمال در عالم
حامي مصطفی عدوی ستم
هر چه می‌گویم از کمالت کم
نشود فخر ما بنی آدم
زیر نور تو کاينات کم است
هفت دریا شود دوات کم است
تا سرایند شاعران غم تو
چاه بوده است گر چه محرم تو
تو همانی که در زمانه تکی
رشک خورشید و آدم و ملکی
دل ما را ندیده عاشق کرد
روی زیبایت ای الهۀ درد
نامت ای نازنین نماز من است
داروی یا علی نیاز من است
ما نیازیم و ناز هستی تو
ما صدايیم و ساز هستی تو 
   18 

آن روز براي شيعه شور آوردند
از طور نبي ظهور نور آوردند
با شعشعۀ ولايت حضرت دوست
هديه بر عاشقان شعور آوردند
   19 

كوتاه نظر كسي كه او را نشناخت
آن كس كه شناخت دست از پا نشناخت
هر تشنه كه نيست در سرش شور علي
ماهي بود و زلال دريا نشناخت

   ۲۰ 

در شام سیاه نور کوکب هستیم
از جام غدیر ما لبالب هستیم
آن نیست که بی‌خیال عالم باشیم
هستیم چو در ستیز با شب هستیم

   21 

یک عهد به گاهواره در مهد ببند
بر لب ز چنین عهد بیا شهد ببند
تا صبح جزا بلند قامت باشی
با مالک اشتر علی عهد ببند

    22 
کفر من در مذهب رندان چو بسم الله بود
زاهدم می‌گفت بسم الله ولی گمراه بود
با تن ماهم، هم آغوش و فراوان دلخوشم
آنچه صوفی گفت می‌بینم خیال ماه بود
ناله‌ای سر داده‌ام زآغاز تا پایان دهر
هر چه طوفان دیده‌ای در عمر از آن ماه بود
چاه یوسف را به عزت داد و رستم را بکشت
کوه شد اندوه یوسف سهم رستم چاه بود
عاشقان با خون وضو کردند اما پیر عقل
بر حذر زین جان نثاری فتوی‌اش اکراه بود
پیر ما شاه ولایت بود ساکن در نجف
مدعی در عرصة شطرنج خالی شاه بود
آسمانا آفتابت را دریغ از ما مکن
ماهتابی چون علی خورشید را همراه بود 
    23 

علی جان، علی جان، علی جان، علی
مرا کن ز نور نبی منجلی
مشو ناامید از علی و ولی
به من گفت پیر خرد کاملی
ز میل و ز کباده همت طلب
رها کن دل از چنگ بی حاصلی
شنو ضرب و زنگی که مرشد زند
جنون کن، جنون کن اگر عاقلی
بچرخ و بگرد و بگرد و بچرخ
که هر گردشی حل کند مشکلی
قبولت کند با گنه بی گنه
به عشقش بده دل اگر مقبلی
جوانمرد باش و جوانمرد زی
چنان پهلوان پوریای ولی
اگر مهر حیدر نداری به دل
چو باشی ارسطو بدان غافلی
شوی بوعلی گر بدون علی
ابوجهلی و همچنان جاهلی
ز خود دست برکش به او دل ببند
بده دل به حیدر چو اهل دلی
اگر پا زنی بر فلک با کلک
بدان که همه عمر پا در گلی
ز خود دست برکش به او دل ببند
بده دل به حیدر چو اهل دلی
چرا گشت آتش گلستان سبز
خلیل خدا گفت: هو یا علی
به استاد حميد عجمي
   24 

به معلّی زده‌ای نقش علی در دل ما
که شود حل ز علی بلکه همه مشکل ما
یا علی شوق تو در سر شرر انداخت مرا
عشق در دایره‌ای پر خطر انداخت مرا
عقل بي عشق همان علم بدون عمل است
عقل زنبور بود عشق ولیکن عسل است
عشق مولا چو به سر نیست سرم گو که مباش
چو ندارم سر پرواز پَرم گو که مباش
عشق در چنبرۀ نام علی نور دهد
ور نه کی منظره لذت به من کور دهد
مدعی نام علی را به معلّی بنگر
اندر این آینه بر هیبت مولا بنگر
پدر خاک علی جان! نظر انداز به ما
یا شبی نیم نظر مختصر انداز به ما
به فدای تو سر و جان و دل و دیده کم است
این متاعی است قلیل و به تو دادن ستم است
به خطر جای پیمبر چه کسی خفت؟ بگو
انا عبد به محمد چه کسی گفت؟ بگو
نام زیبای تو نقش است به کل اشیا5
چه کسی فهم کند یا که ببیند این را؟
دم شمشیر تو تقسیم کند باطل و حق
برده‌ای از همه تقسیم‌گران گوی سبق
خاک مولا نشود هر که، بود خاک به سر
هر که خاک در او هست برد حظ بصر
مرحبا بر تو که محراب به خون تو شکفت
کیست آنکس که تو را دید و چو من مدح نگفت
مدح تو مدح حقیقت بود و بیداری
شاه بیت همه و مخزن هر اسراری
ذکر تو هست عبادت چه کنم گر نکنم؟6
وصف تو وصف شجاعت چه کنم گر نکنم؟
به خدا خوبتر از چهره زیبای تو نیست
هست اعمی چو کسي غرق تماشای تو نیست
خواهم از حق که همه عمر قلم از تو زنم
عاشق قنبر تو نوکر آن مرد منم
آن شنیدم که تو را گفت یکی اعرابی
یا علی جان ز کدامین لقبت بی تابی؟
همه القاب تو زیباست ولیکن مولا!
به کدامین لقبت فخر بود در دنیا؟
تو گشودی لب و گفتی که رسول آن شه دین
خفته بر خاک مرا دید و بفرمود چنین
پدر خاک تویی و همه گر خاک شوند
قول الله بود ساکن افلاک شوند
پدر خاک مرا خواند و منم خاک نبی
نیست شادی من از قول نبی بی سببی
کافران را به جزا هست تمنا ز خدا
کاشکی خاک تو باشند تو باشی مولا
قصۀ کنت تراباست به قرآن نبی7
که بود مهر به حقانیت شیعه علی
شیعه خاک قدم حیدر کرار بود
سینه سوخته‌اش مخزن اسرار بود
می‌کنم فخر چو داده است رسول این لقبم
نیست از لطف رسول مدنی تاب و تبم
به سيد مهدي شجاعی

   25 

بالاتر از غدير نداريم
عيدي براي شادي مردم
آن روز بود كه شد باز
صدها گره ز باده و از خم

شادي چو نور گشت فراوان
خم غدير را چو گشودند
حتي فرشته‌هاي خدا نيز
شعري به حكم عشق سرودند

دست امير رفت به بالا
با دست احمد آن شه عالم
اما دريغ گوش‌ها كه شنيدند
از آن همه كلام نبي كم

دردا ز مردمي كه نكردند
بر عهد‌هاي بسته وفايي
 
اينك علي‌ست يكه و تنها
آخر رسول نور كجايي؟

تا يادشان بياوري اي عشق
عهدي كه كرده‌اند فراموش
اينان به جز به تيغ نگردند
از گفته هاي وسوسه خاموش

اين قوم گيج و منگ پس از تو
عهد غدير را بشكستند
گفتند اين امام جوان است
پشت امير را بشكستند

حاصل چه شد شكستن آن عهد
يك شمّه‌اش هزار جفا شد
زخمي كه گشت بسته در آن روز
سر باز كرد و كرب و بلا شد

آن روز، روزگار بدي بود
يك عده عهد بسته شكستند
زان پس فرشته‌هاي خدا نيز
ما را به لعن و طعنه نشستند
بگذار بگذريم و بماند
اين ننگ بر جريدۀ تاريخ
ننگي كه بود تيره‌ترين بخش
از تكۀ بريدۀ تاريخ

   26 

کوفه‌ ای کوفه ای شهر بیداد!
بر سرت می‌زنم داد و فریاد
بی‌وفا بی‌وفا، بی‌وفایی
منشأ ظلم و جور و جفایی
وای اگر خشت و گل لب گشاید
ناله‌ها از جفایت برآید
تو همان شهر بی‌شعر و شوری
تا قیام قیامت تو کوری
از تو بیزارم ای شهر نا شهر
از تو بیزارم ای بی‌خدا شهر
با دل بی‌شکیبان چه کردی‌؟
با امام غریبان چه کردی‌؟ 
   2۷ 

لبی چو حیدر کرّار بر لب خم زد
خدا به جام طرب قرعة تبسّم زد
اگر نبود علی عدل بی‌پدر می‌شد
و آه و نالة مظلوم بی اثر می‌شد
اگر نیامده بود آن شکوه لم یزلی
نبود روی زمین هیبتی به نام علی
هر آنچه شعر بدل بود و هر چه ناله هدر
سحر به صولت شب بود و شب شبیه سحر
لبی که نام علی می‌برد نمی‌سوزد
خدا دهان علی گوی را نمی‌دوزد
به هر دلی که کنی نام مرتضی را حک
شود به دوزخ و جنت چنین دلی چو محک
چو ذکر اوست عبادت خوشا عبادت ما
به نام نامی او بین شکوه و شوکت ما
ز کودکی به من آموختی علی گویم
میان عالم و آدم فقط علی جویم
و من همیشه علی گفتم و علی جُستم
گیاه‌وار به شوق علی چنین رُستم
ندای سادگی خانه و شکوه غمش
چه می‌شود بگذارد به چشم ما قدمش‌؟
اگر نبود علی شعر هم شعور نداشت
فروغ زمزمه‌ها تیره بود و نور نداشت
اگر نبود علی شعر بی‌شرف می‌شد
به جاده جملة ذرات بی‌هدف می‌شد
اگرچه در عربستان زچشم‌ها گم بود
علی عنایت رب بر تمام مردم بود
علی چه نام بزرگی است با شکوه و بلند
به تلخکامی عالم علی‌ست شکر و قند
چو ذکر او کنم از کلک من هنر ریزد
چو نام او ببرم از لبم گهر ریزد
چه باشکوه و بزرگ است آسمانی مرد
وقار گاه امامت و ذوالفقار نبرد
خدا به وصف علی همتی به من بدهد
و نام نامی او دولتی به من بدهد
حسین و زینب و عباس دارم و غم نیست
یکی از این سه برای شفاعتم کم نیست
چهارده قدح ناب در خیال من است
که مهر هر یک از اینها به حس و بال من است
طمع ز لطف کریمان نمی توان برداشت
اگرچه تیره نگیرد هر آنکه حنظل کاشت
بسوزد این دل دیوانه‌ام‌؟ خدا نکند
مرا به آتش هجر تو آشنا نکند
مرا امید به حیدر مگر؟ بدی است
که عشق حضرت مولا به جان من ازلی است
خیال وصل عزیزان من خیال خوش است
امید بهر پریدن همیشه بال خوش است
امیدوار به مولای عاشقانم من
بدین امید به پیرایه سر جوانم من
گدایی در مولا همیشه سلطانی است
و ابتدای وصالش ته پریشانی است
امیدوار تر از من دل شکستة من
نزن به سنگ ملامت به بال خستة من

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 20:57  توسط   | 

سایه سار عصمت

 28 

حضرت زهرا سلام‌! همسر مولا سلام‌!

مادر بابای خویش‌، ام ابیها سلام‌!

ام ابیهای عشق‌، حضرت زهرای عشق

زنده‌ترین زنان‌، روح مسیحا سلام

هر نفست زنده‌تر می‌کند آیینه را

آینۀ احمدی‌، زندۀ زیبا سلام

گرچه مزارت گم است‌، کوثر یادت خم است

خیل خماران ببین‌، ساقی دل‌ها سلام

مادر کرب و بلا‌، همسر شیر خدا‌!

داده نبی را جلا‌، سوی تو از ما سلام

گر چه بنی‌آدمیم‌، ما همه نامحرمیم

لیک به پهلوی تو عصمت کبری سلام

شمر‌، حسین ترا تشنه اگر سر برید

مالک دریا تویی مادر دریا سلام

گر چه مزار تو را راه نظر بسته‌اند

دور حرم گزمه است لیک به ایما سلام

ای سبب خلقت کون و مکان فاطمه‌!

وقت خداحافظی‌ست از حرمت یا سلام ؟

   29 

مادر بابا سلام ام ابيها سلام

ساقي شيرين لقا حضرت زهرا سلام

اي هنرستان حسن مادر خوبان حسن

در شب ميلاد تو دل برود با سلام

باغ و گل و بوستان زنده به بوي تواند

پس به جمال گلت هر دم و هر جا سلام

گر تو نباشي علي کی بشود منجلي؟

يا علي و يا علي اي گل مولا سلام

ما و بقيع غريب داده ز دامان شكيب

"كي تو گل پرپري؟ ياس شكوفا‌! سلام" 8

اي به شمايل نبي همدم مولا علي

آينه در آينه جانبت از ما سلام

   30 

مستانه می بریز که میلاد کوثر است

آغاز عاشقانۀ زهرای اطهر است

خورشید روی فاطمه گل می‌کند به دشت

وقتی که آفتاب غروب مکرّر است

با یک نظر نظام جهان را بنا نمود

یک زن که با شکوه دو عالم برابر است

پرپر شدن که لاله کند بر وی افتخار

رسم حسین و شیوۀ اولاد حیدر است

آمد چو بوی گل که نگویند ناکسان

باباش آن ادامۀ خورشید ابتر است

   31 

آمدي به به! چه زيبا آمدي!

مثل بوي گل به دنيا آمدي

آمدي تا آب را ارزان كني

تشنگان را با نمي حيران كني

اي ترازوي طهارت فاطمه

بوي معني در عبارت فاطمه

اي مزارت در حصار دشمنان

نام نيكوي تو خار دشمنان

منتظر احمد‌، علي آيينه‌دار

آمدي و حسن را كردي شكار

اي نگارستان حيدر! نازكن

چشم ما را سوي حسنت بازكن

باز كن راهي كه بر خود بسته‌ايم

دست‌گير اي فاطمه دلخسته‌ايم

خسته‌ايم از غربت ديرين خويش

از دعا و نعرة آمين خويش

   32 

گلستان در گلستان جلوه كرده

ببين ساقي به مي خواران چه كرده

علي را همسر آمد‌، باده پركن

غم ياران سرآمد باده پركن

تولاي علي را باده زهرا

مي و ميخانه و سجاده زهرا

هم او پيمانة مستي و هستي

به مي خواران دهد صد گونه مستي

هم او اّم امامت با ولايت

هم او سرچشمة صاف هدايت

از او خورشيد‌، طنّازي گرفته

مه و ناهيد را بازي گرفته

از او سيلي گرفته آبرويي

رخ نيلي گرفته آبرويي

همه عالم طفيل ناز زهرا

چه مي‌داند كسي از راز زهرا؟

نگاهش ناز دارد‌، راز دارد

خموش است و هزار آواز دارد

دمش احيا كند روح مسيحا

به مريم مي‌دهد آهنگ غوغا

علي را همسري بالاتر از او ؟

كسي در عاشقي زيباتر از او

علم كرده به عالم كربلا را

گرفته چشمة آب بقا را

شب ميلاد او ساغر بياريد

لباس زهد و تقوي در بياريد

كنون زهراي اطهر! ناز مي‌كن

خم سربسته‌ات را باز مي‌كن

بگو نور دلت مهدي بيايد

كه اندوه دل ياران سرآيد

دلي داريم و دامان داده از كف

 بيا مهدي‌! كه عالم می‌زند دف

   33 

بعد از تو اي كبود!

از درهاي نيمه باز بيزارم

از درهاي ميخ دار

و هر مظلوم كه فرياد مي‌زند‌، پندارم

نيمه باز دري‌،

تمام چنگالش را بر گلوي محسني

خرچنگانه مي‌فشارد

كدام در ؟

دري كه شكستن حرمت را بدعت گذاشت‌.

دري كه دست برآورد و نقّاش شوم كبودي بر نور شد‌.

بايد از شرم‌، آب مي‌شد‌، در

ولي آتش گرفت

آتشي كه خاموش نشد

تا در كربلا‌، خيمه سوزي كمترين خسارتش بود‌.

كدام دست؟

كدام در؟

كدام فرياد ؟

درازترين دست‌، سياه‌ترين در و روشن‌ترين فرياد‌.

انگار، خدا علي را از گل صبر آفريده بود

و فاطمه را از آب رحمت‌.

و در و ديوار را از چركابة تزوير و شقاوت‌.

همچنان كه شمشير مولا را از غيرت‌.

بريده باد

دستي كه بازوي خورشيد را به كسوف كشيد

  34 

اي همسر بوتراب‌! اي زهرا‌!

وي مادر آفتاب‌! اي زهرا‌!

اي آينة علي نما اي آب

وي مادر آب و آسمان، مهتاب

ماه از نظر تو نور مي‌گيرد

يا رخصت هر عبور مي‌گيرد

خورشيد‌، كرشمه‌اي است از چشمت

كوثر همه چشمه‌اي است از چشمت

پژواك دعاي عارفاني تو

مانند خلوص، مهرباني تو

سيلي خوردي و دم نياوردي

ابروي غرور خم نياوردي

اي امّ ولايت علي هردم

سيلي زن ماست دست نامحرم

اي سرّ خدا‌! خدا نيامرزد

دستي كه به صورت تو سيلي زد

وقتي كه كبود مي‌شود عالم

ما ياد توايم و دست نامحرم

دستي كه تو را به كينه دشمن بود

دستي كه به گل نهيب آهن بود

در كرب‌و‌بلا حسين را سر زد

ز آن دست‌، هزار لاله پرپر زد

اي همسر بوتراب! اي زهرا‌!

وي مادر آفتاب‌! اي زهرا‌!

بستند به روي شيعه آبت را

كشتند به كينه آفتابت را

 اي سر خدا‌! بس است مستوري

از پرده در آ كه سخت شد دوري  

   35 

آن كس كه كبود كرد رخسارت را

تن داد به دست قهر آزارت را

پهلوي تو را شكست امّا هرگز

نشكست غرور حيدري‌وارت را

  36 

برخيز‌، جنازة بهار آوردند

اين تلخي‌ كام را به بار آوردند

يك دست به همدستي دست شيطان

نا مردانه به در فشار آوردند

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 20:37  توسط   | 

شور شهادت

  ۳۷

روز نخستين كه صلا زد بلا

عشق پديد آمد و شد كربلا

كرب‌و‌بلا مطلع خورشيد شد

رفت زمستان و جهان عيد شد

عيد شهادت شد و ميلاد عشق

ياد كن اي دوست ز استاد عشق

حضرت استاد شهادت، حسين

مسأله آموز شجاعت، حسين ‌

آمد و خورشيدپرست آمديم

در پي‌اش از روز الست آمديم

آمد و آمد غم عالم به سر

آمد و كرد از رخ خود شب سحر

شام سياه از مددش روز شد

با نگهي مسأله آموز شد

تا كه سپارد به خدا سر، حسين

مسأله‌ها گفت به خواهر، حسين

مخزن اسرار به خواهر سپرد

تا به خدا دست دهد، سر سپرد

داد به زينب همه اسرار را

رنج ره و طاقت بسيار را

زينب اگر كرب‌و‌بلا را نداشت

اين همه اندوه و بلا را نداشت

ليك اگر كرب‌و‌بلايي نبود

هيچ دلي ياد خدايي نبود

روز نخستين كه صلا زد بلا

عشق پديد آمد و شد كربلا

كرب‌و‌بلا مطلع خورشيد شد

رفت و زمستان و جهان عيد شد

  38 

بار سفر گو ببند هر که به ره آشناست

قافله‌ای از غدیر راهرو کربلاست

قافله‌ای سربلند بار سفر بسته‌اند

مبدا اینان غدیر مقصدشان نینواست

عشق به جان‌باختن گفت: صلایی بزن

عقل ولی گفته بود کوفه نرو، بی‌وفاست

داد حسین بن عشق پاسخ ترديد را

آن که به فتوای نفس گفت که این ره خطاست

پیر خرد -عشق- چون شعر شهادت سرود

گفت: هلا! عاشقان وقت ظهور شماست

عشق چو فرمان دهد موسم جانبازی است

وقت سر اندازی و ترک دل و دست و پاست

کعبه! خدا یار تو واقف اسرار تو

رونق بازار تو ریختن خون ماست

"ما ز فلک بوده‌ایم یار ملک بوده‌ایم

باز همانجا رویم، عزم تماشا که‌راست؟"9

   39 

حالی محرم است بیا در پناه عشق

یا سجده کن به کرب و بلا قبله‌گاه عشق

گفتند العطش همه طفلان و باز هم

آتش زدند اهل جفا خیمه‌گاه عشق

عهدی دوباره بست و نمازی دگر گزارد

با خون وضو گرفت در آن عرصه شاه عشق

صد چاک پیکرش که به میدان رزم بود

آن گونه گشته بود که باشد گواه عشق

خورشید روی نیزه به میدان کربلا

بس آیه خواند و گفت که این است راه عشق

زینب که خون به پایه محمل فرو چکاند

هرگز گنه نداشت به غیر از گناه عشق

شب را شکست و شب صفتان را به بند بست

زینب به آه عشق و حسین از نگاه عشق

مستیم ما امیر‌! ز جام خيال دوست

با نغمه‌ها و زمزمۀ گاه‌گاه عشق

   40 

زنده نگهدار محرّم كه هست

عالمي از نشئه‌ي اين باده مست

هست محرّم حرم اهل دل

باعث اندوه و غم اهل دل

سال اگر ماه محرّم نداشت

خلقت حق حضرت آدم نداشت

تعزيه گردان خداي ازل

كرد عزا را به شجاعت بدل

شين شجاعت شجر مصطفي است

جيم، جلال و جبروت خداست

هست الف الفت اهل ولا

عين علي، آينة كبريا

تا، كمر جوركش زينب است

يك زن و يك قافله تشنه‌لب است

روز نخستين كه حسين بن عشق

داد سر زلف به تاراج ني

ديد كه كفّار زيادند ليك

ديده رها كرد به امواج مي

مي‌ زد و ساقي شد و ساغر گرفت

خيمه بر امواج شناور گرفت

سرّ خدا بود كه شد بر ملا

با قلم خون به خط نينوا

رقص و سماع و گه ميلاد بود

پير خرابات خرد شاد بود

گاه عروج آمده ساقي كجاست

جرعة آخر، مي باقي كجاست

وقت نماز است، نمازي دگر

موقع ناز است و دم ترك سر

ظهر، اذان، قبله، خدا در ميان

نوبت پرواز و گه امتحان

هر كه در اين دايره پا مي‌نهد

دست به دامان بلا مي‌دهد

آن كه نگردد به بلا مبتلا

نيست هوادار شه لافتي

قصّه فقط اشك و غم و آه نيست

درد دل و گوش كرِ چاه نيست

گريه اگر بي مدد همت است

ماية آلودگي و ذلّت است

گريه ما تيغة الماس ماست

هیبت مردانه عباس ماست

گریه ما سیل سپاه‌افکن است

گريه مگو محكمي جوشن است

درد اگر پخته كند مرد را

مي‌برد از تيغ غم گرد را

درد عزيز است هلا‌! مي‌خريم

نيزه بريزيد بلا مي‌خريم

خيل سواران كه سر انداختند

از كف كافر سپر انداختند

تشنه‌لبان مي ميناي دوست

دشمن دين را نظر انداختند

با نظري شعله‌ور از شوق وصل

معركه را در شرر انداختند

نيزه و آيات خداوندگار

در نفس ني، شكر انداختند

گرچه پدر بود نشان كمان

تير به سوي پسر انداختند

اين پدر و اين پسر نامدار

شعله به خشك و به تر انداختند

شعر بعيد است كه گويا شود

بيت و غزل بال و پر انداختند

« نكته سر بسته چه داني خموش »10

پردة اسرار در انداختند

بود قضا و قدري كربلا

كار قضا با قدر انداختند

كرب‌و‌بلا حلقة ذكر خداست

حق‌حق عشاق به شوق بلاست

يك طرف از خيل حرامي سياه

سوي دگر شعشعة مهر و ماه

دشت و عطش آتش و خون باهم‌اند

شعله و خورشيد به هم محرم‌اند

حضرت عبّاس ـ عليه السلام ـ

بسته كمر پيش امام هُمام

كاي به فداي تو‌! شهادت بده

جام بلاغت به ارادت بده

گاه بلوغ است خدا را بريز

از خم اخلاص صفا را بريز

باده مخواه اين همه خالي مرا

هست به مي همّت عالي مرا

تشنة آبم؟ نه، خدا شاهد است

تشنه مرگم و بلا شاهد است

هر چه بلا هست به جانم بريز

تا بشوم در طلبت ريزريز

دست و دل و ديده فداي تو باد

اين همه از بهر رضاي تو باد

گر تو نباشي همه عالم مباد

سايه‌ات از اهل ولا كم مباد

گفت حسين بن‌علي با نگاه

سّر پس پرده و اسرار راه

اي تو علمدار سپاه حسين

ماه بني هاشم و ماه حسين

وي قمر لشگر هفتاد و دو

تاج سر لشكر هفتاد و دو

مي‌روي و مي‌رود از دل قرار

مي‌روي و مانده زمين ذوالفقار

مي‌شكند پشت حسينت ولي

مي‌شود اسرار علي منجلي

بعد سخن‌ها كه بدين‌سان گذشت

حضرت عباس هم از جان گذشت

شد دگر از دست توان و شكيب

نصر من الله و فتح قريب

معركه ماند و علمي بي‌سوار

ناله و فرياد غمي بي‌شمار

آب كه از مشك اباالفضل ريخت

آينه از اشك اباالفضل ريخت

آينه‌ها جلوة ساقي شدند

هر چه شكستند اياغي شدند

گشت عدو باعث تكثير نور

كرد خدا باز به نوعي ظهور

دشت پر از حضرت عباس شد

كرب‌و‌بلا مزرعة ‌ياس شد

عطر شهادت همه جا را گرفت

"دست خدا دست خدا را گرفت"11

شد ز كفم باز توان و شكيب

نصر من الله و فتح قريب

   41 

سزاوار است شعري تازه گويم

سخن را بر سر دروازه گويم

كجايي نردبان دار‌! درياب

اذان گفتند و ما مانديم در خواب

اذان گفتند تا بيدار باشيم

مهيّاي صعود از دار باشيم

ولي ما خواب را ترجيح داديم

شب و مهتاب را ترجيح داديم

اگر چه ساقي از ما بي‌‌نياز است

قوام آفرينش بر نماز است

نمازي بي تجمّل بي تغافل

نمازي كه كند هر ركعتش گل

نمازي ركعتانش را وضو خون

نمازي كو برآرد از گلو خون

نمازي دلنواز آن سان كه بردار

به لفظ عاشقي ميخواند تمّار

نمازي كه فقط رنگ دروغ است

بود شمعي وليكن بي‌فروغ است

هلا اي مسجدي‌ها منبري‌ها

سيه سرها و مو خاكستري‌ها

شمايي كه به حج رفتيد هر سال

به راه راست كج رفتيد هر سال

نماز آيا دكان دين‌فروشي است

دعاها دكۀ آيين‌فروشي است

اگر مرد خدا، اهل نمازيد

چرا ابليس را گرم نيازيد؟

نماز بي‌ارادت، بي‌شهادت

اسير پنچة تكرار و عادت

حديث كودكان و خاك‌بازي است

فرو رفتن به روياي مجازي است

به مي سجاده رنگين كرد بايد

رموز عشق آيين كرد بايد

نماز بي‌خطر خواب و خيال است

نماز سرخ پايان زوال است

نمازي كو بود معراج مؤمن

به بالا بسپرد امواج مؤمن

نمازي خوش كه آغازش ارادت

و پايانش سلامي بر شهادت

به‌سان ظهر عاشورا نمازي

كه شد آغاز ناز و عشقبازي

حسين بن‌علي آغاز ناز است

و عاشورا سبويي از نماز است

علي محراب را معراج خون كرد

به سود عشق سوداي جنون كرد

جنون را بال پرواز آفريدند

براي عشق آغاز آفريدند

چو زلف دلبران را تاب دادند

به دست عاشقان مضراب دادند

سر زلف سخن را شانه كردند

قلم را در كفم ديوانه كردند

به دور از چشم زاهدهاي زائد

شدم بر شمه‌اي از عشق شاهد

به گوشي قصّه جانان شنيدم

به چشمي كو نبود آلوده ديدم

حريفان نخستين شهادت

به رقص مرگ مي‌كردند عادت

به شوق ساغر خون رقص كردند

بدون سر، سر خون رقص كردند

چه خوني؟ خون هفتاد و دو ساقي

كه گل مي‌كرد از شمشير ياغي

و ياغي بود از بيم شهيدان

چنان بيدي كه باشد سخت لرزان

در آنجا ديدم عباس علمدار

سوار مركبي بي دست و دستار

گرفته مشك سوراخي به دندان

به سوي خيمه مي‌آيد شتابان

به سان مشك چشمانم كه تر شد

زمان در ديده‌ام آهسته‌تر شد

ظهوري كرد بر جانم جمالش

رخ حيدرنشان و بي‌مثالش

بلند آوازه مردي ماه‌رويي

وفاداري بلاجويي نكويي

قلندر مرد ميدان شهادت

علمدار شهيدان شهامت

همان سقا كه بي‌دست آمد از آب

همان سقا كه سرمست آمد از آب

چه سقايي كه ما را تشنه‌تر كرد

به شوق وصل ترك دست و سر كرد

سرش نازم كه سردار حسين است

برادر نه، علمدار حسين است

سلام الله از ما سوي دستت

گرفتي جام گلگون ناز شستت

چو از زين سرنگون گرديد سقا

چنان كوهي كه افتد روي دريا

به لرزش آمد اركان فتوّت

امان از كوفيان بي مروّت

چگونه رو به سوي خيمه آرد

كه بر راهش سياهي نيزه بارد؟

بگفتم اي شما سقاي اين دشت

فرات تشنگان‌! درياي اين دشت‌!

بده ما را به لفظ عشق پندي

بگو تا عاشقانت چون پسندی؟

سپس زخمي‌ترين مرد محرّم

نشان فخر بر اولاد آدم

زبان حيدري بگشود و دُر ريخت

به آهنگ دري بگشود و دُر ريخت

بگفتا با لبي عطشان‌تر از مشك

سخن‌هايي زلال و پاك چون اشك

« يكي درد و يكي درمان پسندد

يكي وصل و يكي هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران

پسندم آنچه را جانان پسندد »12

خوشا جاني كه قربان حسين است

و از خيل شهيدان حسين است

در اين بازار سوداي بلا كرد

بلا، شيريني جان حسين است

خريدار جنونم كرد و الله

جنون كالاي دكان حسين است

مگو زلفش پريشان گشت بر ني

همه عالم پريشان حسین است

اگر شيرين نواي شور و عشق است

ز ناي شكرافشان حسين است

برادر داد و سر داد و پسر داد

كه چشم عقل حيران حسين است

سر حلاج گر بالاي دار است

سر ما روي دامان حسين است

از اين آيينه شعرم شعله‌ور شد

شفق آيينه‌گردان حسين است

به استاد محمد ساربان

    42 

ماه گرديد و محّرم آمده است

موسم اندوه و ماتم آمده است

فصل غم فصل قيام كربلا

عاشقان‌! گاه بلا شد الصلا

پرده برداريد تا غوغا كنم

خويش را آماده هيجا كنم

پنبه برداريد از گوش هوس

بشنويد اي خفتگان بانگ جرس

گوش‌هاي خسته‌! غوغا بشنويد

قصّه مردان دريا بشنويد

كشتي نوح است نام كربلا

تيغ حيدر در نيام نينوا

كربلا عشق است و من با اذن او

گشته‌ام سرمست و گرم جستجو

شعر را شيداي عاشورا كنم

نردبام دار را پيدا كنم

پلّه پلّه مي‌روم بالاي دار

قطعه قطعه مي‌شوم حلّاج‌وار

هر كه منصور است بالا مي‌برم

زهد خشكم را به دريا مي‌برم

دامني آلوده مي‌خواهم ز مي

تا كه بر محراب گويم سرّ ني

گويم آنگه با زباني شعله‌جوش

با بيان تيغ، تيغ شعله‌پوش

مردمان را مردمان ساده را

مردم افتاده بر سجّاده را

مي‌كنم آگاه از تزويرتان

اي شما شيطان نخوت پيرتان‌!

مي‌كنم با اذن مولا خلق را

با حقايق با دقايق آشنا

بشنويد اي عاشقان‌! جان كلام

حرف حق اين است ديگر والسلام

كربلا مأواي شيران خداست

رقص شمشير شهيدان بلاست

كربلا سير و سلوك بي سر است

عرصة جولان تيغ حيدر است

سكه عرفان به نام كربلاست

معني انسان امام كربلاست

قبلة ما كربلاي غيرت است

غيرت ما منتهاي حيرت است

حيف امّا مي‌برند از يادمان

زرپرستان هيبت فريادمان

بيم دارم ساربان ديگري

باز هم دزدي كند انگشتري

باز هم دزدان دين خاتم برند

آبروي حضرت آدم برند

هوش داريد اي رفيقان طريق

خيمه خواهد سوخت از هرم حريق

ماندن مرداب را تن داده‌ايد؟

آب را در دست دشمن داده‌ايد؟

خواب يعني مرگ، بيداري چه شد؟

كربلا را خفتگان ياري چه شد ؟

پير ما در داد آوازي حزين

عاشقان نينوا‌! هل من معين؟

تير آمد خيمه‌ها آتش گرفت

خيمۀ خون خدا آتش گرفت

كودكان از خيمه بيرون آمدند

نخل‌هاي تشنه مجنون آمدند

مرگ بر كوفه، جوي احساس كو؟

دشمنان هستند پس عبّاس كو؟

ني نمي‌نالد چرا ؟ فصل غم است

اين محّرم نيست اوج ماتم است

بشنو از ني، ني نوازد درد را

كودكان خسته از نامرد را

بشنو از ني، كربلا را كوك كرد

كفر و ايمان را به هم مشكوك كرد

ني بود گرماده دل‌هاي سرد

ني برآرد سنگ را فرياد درد

ني ز آدم يادگاري مانده است

با غم زينب برادر خوانده است

ني اگر افشاي آگاهي كند

عالمي را زينب اللهي كند

ني رفيق گوش مردان خداست

ني نواي ناله‌هاي آشناست

ني بود شيرين وليكن خيزران

هست يادش عاشقان را شوكران

خيزران را تا كه مي‌آرم به ياد

مي‌رود بر باد صبرم همچو باد

یاد بادا خيزران و كربلا

نيزه و خورشيد و قرآن خدا

زينب اي زينب فداي صبر تو

شعر مي‌گويم براي صبر تو

اي بلاگردان دشت كربلا

وي رسول خون مردان خدا

عشق را با نام سبزت الفتي است

از تو عاشق‌تر نمي‌دانیم كيست

تا حريم شوم خفاشان مرو

جسم را جاني بيا اي جان مرو

مي‌روي و مي‌رود از دل قرار

 مي‌روي اي در كلامت ذوالفقار

از ميان سينه تيغ خطبه را

مي‌كشي بيرون به سبك مرتضي

اي مشعشع تيغ گفتارت بگو

هيبت مولا علي، يارت بگو

گوي تا كفّار شادي كم كنند

تا محرّم را شروع غم كنند

اي غمت غوغا برانگيز جهان

گفتگو كن با نگاه و با زبان

گفتگو با راس خون‌آلود كن

كوفة نامرد را نابود كن

خاست از جا دختر شير خدا

كرد مكر كوفيان را بر ملا

بود حيدروار چون كردار او

عرش مي‌لرزيد از گفتار او

گفت اي مردان نامرد آمده

در بهار امتحان زرد آمده

اين منم زينب صداي مصطفي

اين منم پيغمبر خون خدا

دختر خانه به دوش مرتضي

خيمه برپا كرده بر موج بلا

اين بلا شيريني جان من است

با برادر عهد و پيمان من است

ما اگر عباس و اكبر داده‌ايم

يا كه بر بالاي ني سر داده‌ايم

سايه‌بان اهل محشر مي‌شويم

ساقيان حوض كوثر مي‌شويم

سربداران اقتدا بر ما كنند

ظلم را تزوير را رسوا كنند

ما اسارت را شجاعت كرده‌ايم

با بلاي عشق عادت كرده‌ايم

سوختن از ساختن زيباتر است

آبروي عشق در چشم تر است

اشك ما سيل است و توفان بلاست

باعث نابودي جور و جفاست

خيمة ما را به آتش مي‌كشيد ؟

بيت زهرا را به آتش مي‌كشيد ؟

تا ابد نفرين ما بر دينتان

لعنت حق باد بر آيينتان

آبروي آب را عبّاس برد

مي‌برم من آبروي كوفيان

گشت حقّانيّت خون حسين

خار زجري بر گلوي كوفيان

آب از ساقي كه منّت مي‌كشيد

تير آمد مشك سقّا را دريد

مرگ روي دست‌هايش جان سپرد

آبروي آب را عباس برد  

   43 

كار عشق از كربلا بالا گرفت

عشق آنجا دامن مولا گرفت

گفت اي مولا مرا بر مي‌گزين

زين طريقت تيغ حيدر مي‌گزين

من هزاران سال نوري گشته‌ام

تا به دشت كربلا پا هشته‌ام

عارفان و عاميانم طالبند

عاشقان از من به دنيا غالبند

من همان نورم كه در طور آمدم

روز خيبر شاد و منصور آمدم

با علي و با محمد بوده‌ام

م‍َحرم اسرار احمد بوده‌ام

جملگي دنبال من بودند و حال

من به دنبال توام اي بي مثال

برگزيدستي مرا زآغاز و باز

با زبان من بكن راز و نياز

كعبه را در كربلا بنياد كن

اهل معني را به معني شاد كن

گفت مولا در مني اي خوب من

اي زخوبان جهان محبوب من

گر نبودي در من اي عشق عزيز

كي من و كفار را بودي تميز؟

در من اي عشق گرامي جوش زن

آتشي در خرمن خاموش زن

من تو را مشتاقم اي معجون درد

با تو مي‌خواهم به ميدان هم نبرد

عشق اي آن كس كه بودي از نخست

احمد و ياران او دنبال توست

زينبم را بعد من ياري تو راست

كودكانم را مدد گاري تو راست

آتش اندر خطبة زينب گذار

ز آتش نطقش ز كافر جان بر آر

پرچم عباس بي‌دستم بگير

بعد از آن مي‌ده به مردان دلير

حيف باشد پرچمش روي زمين

هست اين پرچم بلند از نام دين

گرچه مي‌گويند ما كافر شديم

زير اين پرچم همه پرپر شديم

كربلاي ما كتاب عبرت است

اين شهادت در حساب عبرت است

از ازل ما را بلا تقدير بود

عشق را در كربلا تفسير بود

عشق مي‌آمد حسين او را زپي

يا كه عشق آمد به استقبال وي

شايد اين هر دو يكي بودند و ما

ديده بوديم اين دو را از هم جدا

من گمانم عاشق او بود عشق

گر چه دانم منطق او بود عشق

شايد اين عشق است يادگار او

تا كند افشا همه اسرار او

هر چه باشد ما نمي‌دانيم چيست؟

يا حسين عشق است يا هر دو يكي است

يا حسين اي كربلا ايجاد كن‌!

عشق را در جان ما بنياد كن

خود پرستي از خدامان دور كرد

چشممان را هرزه‌گردي كور كرد

جمله مي‌گوييم سهم ما چه شد؟

قسمت ما از غنيمت‌ها چه شد؟

جنگ با احساس مردم مي‌كنيم

راه مردي را عجب گم مي‌كنيم

    44 

عباس ماند و از غم طفلان در اضطراب

يك مرد تشنه بود و نامرد، بي‌حساب

تنها نشسته بر لب آبي كه آب بود

مهر زلال همسر مولا ابوتراب

گفتا مرا بنوش و بنوشان خداي را

زين بيشتر مخواه كه حالم شود خراب

من تشنه توام و تو هم تشنة مني

گاه وصال آمده، اي تشنه سر متاب

عباس گفت گر چه زلالي و ليك من

هرگز ننوشمت كه نخواهم شدن مجاب

از تشنگي اگر چه تواني نمانده است

چون مي توان به شهد شهادت كنم عتاب؟

هستي تو عاشق من و من عاشق حسين

اينجا حسين مي‌كشدم جانب شراب

 آب شكست خورده ز عباس نعره زد

كاي آسمان بريز كه افتاده‌ام زتاب

وانگه سوار تشنه به بازوي حيدري

دستي به آب برد و برآورد با شتاب

در پيش روي برد كفي آب تشنه را

امّا نخورد و كرد دل آب را كباب

     45 

اي پر پرواز تو دستان تو

جان حسين جان علي جان تو

مشق جنون كرده به كرب‌و‌بلا

با دل ديوانۀ ما آشنا

اي قمر لشكر هفتاد و دو

تاج سر لشكر هفتاد و دو

زمزم جوشان ولايت تويي

ختم سخن جان ولايت تويي

" چار امامي كه تو را ديده‌اند

دست عَلَم‌گير تو بوسيده‌اند »13

اي ادب از بادۀ چشم تو مست

كرد خدا دست تو را فوق دست

مادر تو مادر كرب‌و‌بلاست

مادر تو همسر شير خداست

روز نخستين كه صدا زد بلا

كرد خدا سِرّ تو را برملا

گشت ز ميلاد تو عالم عزيز

نام تو كرد عالم و آدم عزيز

ديدۀ بيدار علي در زمين

شير خطرپوي ولي در كمين 

شاه جهان ماه بني‌هاشمي

قبلۀ آگاه بني‌هاشمي

چشم تو را خواب نفهميده بود

سِرّ تو را آب نفهميده بود

تشنگي‌ات شيفته‌ام مي‌كند

مستي اين باده چه‌ام مي‌كند؟

ميوۀ دستان تو را چيد و برد

يار پسنديد، پسنديد و برد

يار پسنديده تويي يار ما

هر نفست گرمي بازار ما

زمزم جوشان ولايت تويي

ختم سخن جان ولايت تويي

    46 

تعلیم به من داد تماشای حرم را

این چشم همه عمر پرستیده صنم را

این چشم که یک عمر پریشان کسی بود

آموخت که خالی کند از خاطره غم را

زین پس همه از پاکی و از آب نویسم

شستم چو به خون دل دیوانه قلم را

قربان حرم، جان حرم، حضرت عباس

آن کس که به هم ریخت صف جور و ستم را

رفتم که بگویم به تو آهسته و غمناک

این نکته که تو خوبی و من نیز بدم را

با دست تهی آمده‌ام با دل خونین

جانم بستان و بنمایان چم و خم را

از خویش برونم کن و با خویش بیامیز

در آینه این دیو که نام است منم را

    47 

از نظرت کرب و بلایی شدم

زمزمه کردم سحری با خودم

« ای حرمت قبلة حاجات ما »

می‌شنوی ذکر مناجات ما‌؟

خوب اگر خوب اگر یا بدم

مرغ دلم با دل تو زد قدم

در طلبت بال و پر انداختم

گاه دل و گاه سر انداختم

ای بت من گو چه نثارت کنم‌؟

اذن بده بوسه نثارت کنم

مثل تو با شوق حسین آمدم

تا تو به بین‌الحرمین آمدم

«با همة بی سر و سامانی‌ام

باز به دنبال پریشانی‌ام »

آمده‌ام چون که خودت خواستی

آمده‌ام با همة کاستی

آمده‌ام مشک تو را پر کنم

آمده‌ام بیعت با حُر کنم

دست برون آر و تکانم بده

حضرت عباس امانم بده

    48 

زينب‌! زبان زمزمه هي كن

با ما حديث محنت دي كن 

زان بار غم كه دوش كشيدي

زان دل كه از حسين بريدي

با ما بگو كه حال تو چون بود

وقتي كه ماه غرقه به خون بود

سر، كي زدي به محمل چوبين؟

آن سر كه سر كشيده به پروين

هستي رسول خون شهيدان

اي چون حسين‌! آينه‌گردان‌!

امروز روز آتش و خون بود

ساز فلك به كوك جنون بود

وقتي حسين غرقه به خون بود

با ما بگو كه حال تو چون بود؟

اي خسته از شقاوت دشمن

وي عزم استوار تو آهن

آهي بكش به هيمنه چون شير

دادي بزن به خانة زنجير

روي تو هست دختر زهرا

آيينه در برابر زهرا

آن حرملة پليد چه مي‌كرد

با سينة كبوتر زهرا؟

دستي حرامزاده كه زد تير

روي گلوي اصغر زهرا  

يكدم زمين به زلزله افتاد

وقتي شكست ساغر زهرا

حالا به طعنه مي‌زند اين قوم

زخم زبان به دختر زهرا

يك روز هم به حيله نشاندند

در كنج خانه همسر زهرا

فردا چه مي‌دهند به محشر

اينان جواب داور زهرا

اين نغمه‌هاي خطبۀ زينب

اين لاله‌هاي پرپر زهرا

سرچشمه شهادت و شعر است

چشم به خون شناور زهرا

   49 

به نام نامی زینب سلام بر خورشید

به رغم مدعی و شب سلام بر خورشید

به نام نامی زینب ترانه می‌خوانم

غزل و مثنوی عاشقانه می‌خوانم

به نام صبر به نام خدا به نام علی

که بود پیمبر به کائنات ولی

« بریده باد زبانی نگوید این کلمات »

به نام نامی احمد به عشق حق صلوات

بده قلم به ادب یک سلام بر زینب

بکن به اذن خدا احترام بر زینب

زنی که آینه دار حسین زهرا بود

زنی که در غم غربت عجیب تنها بود

زنی زلال، زنی مهربان، زنی بشکوه

زنی که بشکند از هیبتش صلابت کوه

بلند قامت و بالا بلند و دانشمند

دلش سراچة خون بود و لب پر از لبخند

اسیر بود اسارت به چنگ حیدری‌اش

دهان گشود جهان بر شکوه و سروری‌اش

نه اینکه هست فقط سرور زنان زینب

که هست سرور کلّ جهانیان زینب

زنی قیامت کبری زنی بلند اختر

زنی که بود به آزادگی سر و سرور

زنی چو زینب کبری سراغ دارد دهر‌؟

اگر که هست بگو نازنین بیارد دهر

که گفت این زن والا مقام مظلوم است؟

هر آنکه خرد کند این شکوه محکوم است

به اختیار بلا را گرفته در چنگش

غمین شده است به عالم نوای آهنگش

گُراز کی بتواند شکار شیر رود

و یا که شیر به روباه دون اسیر شود‌؟

چگونه می‌شود این نکته را تصور کرد

که سرشکسته شود شیر در مصاف و نبرد

عزیز! قصة زینب حکایت دگر است

که شیر ماده قوی‌تر زهرچه شیر نر است

شده اسارت و ذلت اسیر او یارا

مبین به چنگ اسارت عزیز زهرا را

مخواه گریه بگیری به هر طریق که هست

شعور در همه حالی ز شور کور به است

   50 

زینب ای زنگ نام تو زیبا

تا قیامت قیام تو زیبا

یک زن و یک جهان سرفرازی

سرفرازی به کام تو زیبا

نغمه‌های تو شعر ملایک

گفته‌های امام تو زیبا

با برادر وفا، با جفا صبر

صبر سبزت چو نام تو زیبا

خطبه‌ات آتشین و شکوفا

ای سکوت و کلام تو زیبا

دائماً با شکوهی، بزرگی

لحظه لحظه دوام تو زیبا

السلام ای زن آسمانی

ای زن ای احترام تو زیبا

به استاد حسن كسايي

   51 

غزل مثنوی‌هایی از جنس درد

نمی‌دانی ای دوست با من چه کرد

شب و روز، روز و شبم تار بود

مپرسی ز حالم که آن زار بود

نفس‌گیر ایام نامرد را

چه گویم که با من چه می‌کرد را

دلم خستۀ راه بی‌انتها

و جانم پریشان عشق شما

زمین و زمان غرق تشویش بود

و اندوه از صبر من بیش بود

عجب لحظه‌هایی پر از اضطراب

چه حالی که ای کاش بودی خراب

خرابی به هر لحظه افزون و پیش

تنم شرحه، شرحه، دلم ریش‌ریش

زمانی که ساز فلک جور بود

مرا زخمه در مایۀ شور بود

نی جان نوایی غم انگیز داشت

بهاران من رنگ پاییز داشت

چه‌گويم من از روزگار فراق

ز یاران جدا در کنار فراق

چه‌گویم که با من غم دل چه کرد

گران‌جانی راه مشکل چه کرد

رفیقانم ازمن فراری شدند

همه زخم‌ها زخم کاری شدند

قفس تنگ بود و قناری نداشت

دلم طاقت بی‌قراری نداشت

بهاران ز تقویم من رفته بود

وجانم زتبعید تن رفته بود

غزل‌ها نبودند گر چه بَدَل

قیامت نمی‌کرد در من غزل

غزل‌ها نبودند هم رنگ دل

غزل از من و از غزل من خجل

غزال غزل رام تزویر بود

و این نفس سرکش مرا پیر بود

قفس گر چه بی در، ولیکن دریغ

پر و بال دل بند زنجیر بود

تمسخر نصیبش نمودند خلق

هرآن کس پی غدر تقصیر بود

چه‌گویم از این روزگار غریب؟

زمان کاش در فکر تغییر بود

زمین و زمان حمله‌ور می‌شدند

هوا نیز سخت و نفس‌گیر بود

همه بی‌قرار و همه جا خراب

همه چیز محتاج تعمیر بود

و روباه جان در چراگاه تن

پی صید در وقت نخجیر بود

زمین می‌کشید آنچه باران به خویش

ولی آسمان گرم تکثیر بود

ز یاران در زیر خاکم مپرس

که از یادشان چاک‌چاکم مپرس

رفیقان هم باده‌ام رفته‌اند

عزیزان هم جاده‌ام رفته‌اند

کنون جاده شد منزلم وای من!

چه‌گویم ز حال دلم؟ وای من!

مرا گر بخوانند با سر روم

نه با شک که با پای باور روم

زمانه قفس شد، قفس تنگ شد

میان دل و دیده‌ام جنگ شد

نه با شعر آرام گیرد دلم

نه خط می‌رساند به سرمنزلم

کدام آرزو بهتر از مرگ ماند

برای درختی که بی‌برگ ماند

درختان بی‌بار هیزم شوند

میان غبار زمان گم شوند

غمم بیش و صبرم فراوان کم است

در این جنگ پیروز میدان غم است

دلم با ریا بسته پیمان دریغ

از این قول پیدا و پنهان دریغ

گهی زاهد و اهل پرهیز نیز

و گاهی ریا کارم و هیز نیز

در این عرصه تقوی کجا مانده است؟

چرا دل ز تقوی جدا مانده است؟

دلم کودکی بود گم کرده‌ام

دریغا عجب زود گم کرده‌ام

مبادا که او را به ناکس دهید

دل کوچکم را به من پس دهید

دل این نرم خود را به من می‌دهید؟

خریدارم او را به من می‌دهید؟

عجب ساده بودم صمیمی زلال

نبودم چنین خام این سان و بال

دوباره به خود یک سری می‌زنم

ز دُرد طرب ساغری می‌زنم

دوباره پر بال خواهم گشود

ببخشا خدا، عفو کن هر چه بود

دوباره روم در پی راستی

دوباره شوم آنچه می‌خواستی

گذشت آنکه شیطان مرا پیر بود

دل نازنینم به زنجیر بود

خریدار دردم، خریدار درد

چه دردی که خام مرا پخته کرد

رها کردم آن طفل از چنگ نفس

نشان دادمش مکر و نیرنگ نفس

به او یاد دادم خدایی شود

دلی عاشق و کربلایی شود

مرا کرد زینب چو پابست خویش

به دامان بانو زدم دست خویش

چه زینب؟ زنی فخر عالم همه

زمین و زمان پیش او کم همه

زنی زادۀ مرتضی، شیر مست

ز یک خطبه بت‌های عالم شکست

چو با زینب افتاد کار دلم

بشد سخت آسان همه مشکلم

زنی این چنین را پدر مرتضی است

برادر حسین است خون خداست

زنی این چنین زیور عالم است

نداریم چون او نگویی کم است

به وصفش زبان الکن و شعر لال

سرودن از او هست امر محال

بباید که حافظ و سعدی همه

سرایند از دختر فاطمه

بود لنگ اینجا کُمیتِ کُمیت

فرزدق نداند سرودن دو بیت

همه شاعران کلکشان گر به کار

در آید نگوید یکی از هزار

هزاران اگر جملگی نغمه زن

نگویند وصف چنین شیر زن

کیم من که اوصاف زینب کنم ؟

اگر سالها روز را شب کنم

نیاید به وصف من رو سیاه

فقط عمر خود را نمایم تباه

غلام در خانۀ زینبم

چه گویم که دیوانۀ زینبم

اگر لطف او دستگیری کند

گدا با گدایی امیری کند

اگر عشق هم نام زینب نبود

غزال غزل رام زینب نبود

فلک را خماری فرا می‌گرفت

اگر نشئۀ جام زینب نبود

ز کرب‌وبلا بی خبر می‌شدی

به گوشت چو پیغام زینب نبود

به کام جهان کرد کار جهان

جهان گر چه بر کام زینب نبود

خودش کرد روشن زمین و زمان

كه خورشید بر بام زینب نبود

کم آمد چو در وصف زینب سخن

به یادش کسایی بیا نی بزن

بزن نی که کافر مسلمان شود

بزن نی که عالم پریشان شود

پریشان زینب شود شعر من

نوازد نی‌ات بهر او یک دهن

بزن نی که نی یادگار غم است

زمان رفتنی زندگی یک دم است

بزن نی به یاد دل زینبم

بزن تا شود صبح روشن شبم

به نی بسته‌ام دل نوایی بزن

بزن نی ولی کربلایی بزن

نی‌ات را بیا کربلا کوک کن

به یاد شهیدان بیا کوک کن

محرّم کن این حال شوریده را

ز کرب‌وبلا لاله‌ها چیده را

بزن نی که شیرین کند درد را

به سرخی برد چهرۀ زرد را

ز ظهر عطش نغمه‌ای سازکن

درِ کربلا را به ما باز کن

که از راه این گوش مستی کنیم

و یادی ز عهد الستی کنیم

بزن نی که دیوانۀ زینبم

غلام در خانۀ زینبم

اگر لطف او دستگیری کند

گدا با گدایی امیری کند

   52 

گفته بودی کجای‌ایم و کی‌ام

کربلایی امیر عاملی‌ام

کربلایی امیر دیوانه

شده از عشق دوست افسانه

دلی از جنس عشق با من هست

عاشقم تا که جان در این تن هست

گر چه در بند تن اسیرم من

کربلایی همان امیرم من

می‌روم تا صفا دهم خود را

تا به دست خدا دهم خود را

به خدا می‌سپارم این دل زار

راضی‌ام گفته‌ام تو را صد بار

 نکنی در بهشت تبعیدم

که بهشت غمت پسندیدم

غمت از شادی جهان بهتر

این نخواهم که هست آن بهتر

فاعلاتن مفاعلن بگذار

این رها کن دمی و آن بگذار

به زبانی دگر مرا دریاب

به نگاه هنر مرا دریاب

عاشقان را دل و زبان دگرست

سوختن در طریق ما هنرست

هنر عشق در کتاب مجوی

تشنه باش و مبار و آب مجوی

بنده را کس نگفت زر باید

بندگی داد لا هنر باید

آخر بندگی است سلطانی

آخر سلطنت پریشانی

بنده سلطان جان و قلب و دل است

هرکسی بنده نیست او خجل است

بندی نفس را مگو بنده

گر بود بنده هست شرمنده

بندة حق هر آنکه شد بنده است

دست او هست افضل هردست

« ما گدایان خیل سلطانیم »

شاه فقریم و فارغ از جانیم

من گمان می‌کنم خدا عشق است

روز محشر شفیع ما عشق است

عشق یعنی حسین یعنی درد

عشق عباس، عشق یعنی مرد

مرد باشید عاشقی این است

با غ جان را شقایقی این است

هر کسی جان نداد عاشق نیست

رستم من! شغاد عاشق نیست

دو قدم ناز تا سحر باقی است

دو سه پرواز تا سحر باقی است

دو سه بال دگر بزن برسیم

قدمی تا سحر بزن برسیم

تا سحر یک پیاله شب باقی است

غم سفر کرده و طرب باقی است

خانة دوست پشت این برگ است

بر در خانه پردة مرگ است

بید جان را بگیر و مجنون کن

زندگی خرقه ای است بیرون کن

مرد! این خرقه را برون انداز

زندگی را به شط خون انداز

دو قدم تا خداست باید خاست

قبله‌ام کربلا خدا آنجاست

شکر کن شوکران اگر برسد

می‌توان کرد این ستاره رصد

شوکران عروج تا مرگ است

خانة دوست پشت این برگ است

«برگ عیشی به گور خویش فرست

کس نبارد از پس تو پیش فرست »

گرچه تنگ است خانه‌ات ای گور

لیک هستی تو هم محل عبور

از تو هم تا معاد راهی نیست

فرصت جرعة نگاهی نیست

از تو چون برق ما عبور کنیم

در معاد طرب ظهور کنیم

وقت رقص آید و سراندازی

تا ابد شادمانی و بازی

من در آن نشئه در پی یارم

عاشق جلوه‌های دلدارم

زنی از جنس کربلا زینب

می‌سپارد به من شراب طرب

آخرت می‌شود چنان دنیا

زشت و ناجور و سخت و نا زیبا

اگر آن زن به من نظر نکند

شب من میل بر سحر نکند

دستش از مهر چشمش از نور است

هرکسی عاشقش نشد کور است

قدحم راز عفو پُر سازد

و مرا همنشین حُر سازد

مگر از حُر کربلا بترم؟

که نیندازد از وفا نظرم‌؟

دلخوشم زان که زینبی دارم

روز محشر عجب شبی دارم

شبی از نور زینب آکنده

او خداوندگار و من بنده

دلم آنقدرها که بد نشده است

شکر، تجدیدی است و رد نشده است

می‌توانم امیدوار شوم

باز هم می‌شود بهار شوم

می‌شود با خیال زینب خود

بنشانم حرارت شب خود

تب زینب اگر گل اندازد

جام ما در خم مُل اندازد

گرچه بیچاره و گنه کاریم

زنی از جنس عاشقی داریم

پر نفسیم ما و آتش اوست

واقف ظلم بر سیاوش اوست

هر چه مظلوم در جهان زینب

روز محض است در مقابل شب

زینب ای از خلوص بالاتر

دست لطفی مرا بکش بر سر

گرچه خود دردمند و غمگینی

مپسندم حقیر در محشر

شرر جان خسته‌ات دیدم

آتشی بود زیر خاکستر

   53 

ساقیانه

مرا ساقیا مست بسیار کن

ز جامی دل خفته بیدار کن

قدح ریز در جان سودايی‌ام

که سر رفت دیگر شکیبايی‌ام14

بتابان دلم را و بی‌تاب کن

مرا از خجالت ز می آب کن

ز تاک طرب مست مستم نما

در آيینه آن سان که هستم نما

ز می شستشو کن دل تیره را

پر از خون نما چشم، این خیره را

دو روزی به میخانه سر می‌کنیم

سفر بر مدار خطر می‌کنیم

نگیرد جهان را دهی گر به مست

دو پیمانه مستی ز عالم به است

دو پیمانه مستی مراد من است

نمیرد هر آن کس به یاد من است

دگر ساقی از این جهان خسته‌ام

برای سفر بار خود بسته‌ام

ز جام دگر جای دیگر شوم

فدای رخ ماه دلبر شوم

چو مُردم ز می مست و غسلم کنید

مرا عبرت جمله عالم کنید

به آيین مستی به خاکم برید

چنان سینه‌ام، چاک چاکم برید

ز می نازنینان چو پاکم کنید

به تابوتی از چوب تاکم کنید

غبارم خدا را به بادم دهید

طریقی به جز عقل یادم دهید

خجالت فرستید و آبم کنید

به پای خم از می خرابم کنید

چرا؟! مهر حیدر به سر داشتم

چه مهری که افسر به سر داشتم

مرا عشق مولا قدح نوش کرد

سحر ناطق و صبح خاموش کرد

من آنم که از دار بالا روم

به مرگ طبیعی مبادا روم

ز کرب‌وبلا جام من پر کنید

مرا مست از ساغر حر کنید

ز هفتاد و دو باده مستی خوش است

در آن میکده می پرستی خوش است

مرا کربلا سعی بود و صفا

می کربلا داد جانم جلا

از آن باده خواران خرابم کنید

ز مستی رفیقان مجابم کنید

من آن عاشق شیر زن زینبم

که شد روز روشن ز مهرش شبم

مرا زینبِ کربلا مقتداست

نسوزد کسی گر به او آشناست

به دستش اگر ساغر درد بود

همان شیر زن مادر درد بود

زنی سر بلند و زنی سرفراز

زنی سینه‌اش مأمن رمز و راز

چنان مدعی را به ذلت کشید

که جنگ آوری مثل او کس ندید

بگو از کدامین قدح خورده بود؟

که ترس از بلا در دلش مرده بود

چرا دید زیبا بلا را ندید؟15

در آن معرکه جز خدا را ندید؟

چرا صبر او پشت طاقت شکست؟

از او دشمن بی‌لیاقت شکست

می عاشقی خورد بود از الست

که صبرش چنان پشت طاقت شکست

کدامین زن این سان بلند اختر است

که در دست او ساغر باور است؟

کدامین زن این گونه والا گهر

شب تیره را می‌نماید سحر؟

زنی این چنین فخر عالم بود

نباشد نظیرش مگو کم بود

مرا زینب از باده سرمست کن

به آيين مستانه پابست کن

تویی ساقی کربلای حسین

به ما ده به محشر ولای حسین

خماران جام ولایيم ما

خمار می کربلايیم ما

جهان جاده و منزل ما تویی

ز کِشت دعا حاصل ما تویی

تویی حاصل ذکر سر مست‌ها

بگیری تو آخر همه دست‌ها

به دنبال یک جلوه نازیم ما

ز دین ریا بی‌نیازیم ما 16

بده ساغری تا بسوزد همه

بده ساغری دختر فاطمه

تو فرزند شیر خدایي و ما

خماران یک جام از مرتضی

غرض باده و جام مولا بود

به دریا رود قطره دریا بود

برآنیم شاید خدایی شویم

به لطف شما کربلایی شویم

گره از سر خم اگر واکنی

خماران خود را مداوا کنی

مداوای ما از می کوثر است

هر آن کس از آن باده زد سرور است

خماری زخیل خماران بگیر

تو ای بر امیران عالم امیر

   54 

یکصد و ده جلوه از روح و روان

یکصد و ده پله تا هفت آسمان

یکصد و ده جاده تا دیدار دوست

ما همه شاگرد و هم استاد اوست

پله پله تا خدا با پای عشق

ای بنازم همت والای عشق

ما قلم گیریم و کاتب دیگری است

کاتب عشق است و کارش دلبری است

هر چه غیر از عشق غیر از حیله نیست

عشق پروانه است و بند پیله نیست

ما پر پروازمان در دست اوست

چشممان در عشقبازی مست اوست

عشق مولانا نی‌ام در دست داد

حالتی خوش بعد از آنم دست داد

خط و شعر و شور در جانم نشست

بعد از آن در بر غم و بر غصه بست

این سه تا در خانه صاحب خانه شد

عشق نی زد عقل هم دیوانه شد

سِرّ حق از نی برون آورد سر

شد دل دیوانه هر سو در به در

نی به خط و شعر فرمان می‌دهد

نی نوای مرده را جان می‌دهد

نی به هر منزل مرا ارشاد کرد

نی ز مولانای جانم یاد کرد

نی ز آدم یادگاری مانده است

با غم زینب برادر خوانده است

نی ز نام مرتضی دم می‌زند

دفتر ایام بر هم می‌زند

می‌زند دم از نوای مصطفی

می‌برد گاهی مرا در کربلا

کربلای نازنین نی نامه‌ای است

از خدا در دست آدم نامه‌ای است

هفت بند و یکصد و ده پرده است

حق مطلب را به جا آورده است

خط به هر منزل ز نی گیرد مدد

شعر هم با نی قبول آفتد ز رَد

گر چه چوپان گرم هی های و هی است

هرچه می گوید به فتوای نی است

نی شکر ریزد به جان مصطفی

نی حکایت می‌کند از نینوا

نی بود شیرین و لیکن خیرزان

هست یادش عاشقان را شوکران

خیرزان را تا که می‌آرم به یاد

می‌رود بر باد صبرم همچو باد

ای صریر کلک مستی ناله کن

عاشقان را با نوایت واله کن

گه صدای شعر شور انگیز باش

گه بهار خط در این پاییز باش

خط کوفه خط قوم بی وفاست

خط نستعلیق خطی آشناست

خط کوفی خانه ویران می‌کند

خط نستعلیق طوفان می‌کند

گه شکسته گاه نستعلیقی‌ام

از خودم می‌پرسم آیا من کی‌ام؟

من کی‌ام خطاط خط سومّم

چون نفس هستم ولی چون غم گمم

گر چه گوید مدعی پا در گلم

می‌نویسم خط به فتوای دلم

طوطی طبعم به غیر ازحق نگفت

این سخنگو یک زمانی هم نخفت

او دهد آواز و من لب می‌زنم

تا نفس در شوق مکتب می‌زنم

این که گوید از لب من راز کیست؟

من زنم لب او کند آواز کیست

هر چه او گفته است آن را گفته‌ام

آستانش را به مژگان رفته‌ام

گردنم از سنگ یا از آهن است

با زبان این حال لیلی با من است

لیلی من خط من خوش حال باش

تا گریزم از قفس چون بال باش

بال و پر باش این دل شوریده را

این به فقر و سلطنت خندیده را

شعرهای من اگر بی حاصل است

پاره‌ای از یادهای این دل است

زینب من شعر من تقدیم تو

شعر نه جان و دلم تسلیم تو

من نی‌ام شور نفس در نی تویی

من شبانم نغمة هی هی تویی

های های ناله‌ام در شامگاه

مستی جام صبوحی در پگاه

جمله از عشق است و عشق از کربلاست

کربلا با عشق بازان آشناست

من خُمش کردم که خاموشی خوش است

با زبان دیده چاووشی خوش است

    55 

اگر خرابه‌نشين و اگر پريشانم

مبين به چنگ اسارت زنسل توفانم

هلا! بلا به سلام تو آمدم برخيز

كه از طريق وفا روي برنگردانم

برادر و پدر و مادرم شهيد شدند

چه جاي شكوه كه از كف برفت طفلانم

مرا براي غم عشق آفريد خدا

بلا به راه وفا هست شرط ايمانم

ببار آتش خشمي كه از غدير به جاست

كه من خليلم و آتش بود گلستانم

هزار جان بدهد گر خدا به من همه را

به پاي عشق حسينم چو گل برافشانم

چه منبري ز اسارت بلندتر كه يزيد

به لرزه آمده وقتي كه خطبه مي‌خوانم

بگوي ياوه وليكن به گور خواهي برد

كه يك نظر نگري ديدگان گريانم

اگر به دشت بلا لاله كاشت خون حسين

گل اميد شكوفد كنون به دامانم

به جز جميل نديدم به جز جمال نبود

ميان معركۀ كربلا به چشمانم

قسم به سرخي گل‌جوش عصر عاشورا

كه نگسلند غم و غصه عهد و پيمانم

ز بس كه راه بود روشن و سحر نزديك

ببين كه سر زده خورشيد از گريبانم

مرا بود ز برادر نصيحتي در گوش

برادري كه مرا بود بهتر از جانم

بگو به نسل نميران و سربداران نيز

كه هست حرف حقيقت طريق و ميزانم

  56 

ظهری که بلا و  فتنه برخاست بیا

خون است و عطش وليك زیباست بیا

افتاده میا که دشمنان شاد شوند

چون زینب از این واقعه سر راست بیا

   57

ما زاير كوي زينب كبر‌اييم

چون قطره تمام راهي درياييم

ديوانه اگر چه هست دور حرمش

ديوانه‌ترين عشق‌بازان ماييم

    58   

شب مانده شد و در سحر بايد زد

با ديدن صبح بال و پر بايد زد

با ياد رقيه آن عزيز زينب

آهنگ شكسته‌اي دگر بايد زد

   59

اذان بگو که از این روزگار بیزارم

اذان بگو که رسیده است وقت افطارم

ز دست خسته برادر برفت اما باز

میان قافلۀ غم برادری دارم

عزیز فاطمه بودم عزیز عالم نیز

مبین به ظاهر و منگر به دیدۀ خوارم

زمانه زخم زبانم زند بیا تو مزن

به تازیانه و کمتر نمای آزارم

غم مصیبت و اندوه از ازل با ماست

به راه دوست بلا را زجان خریدارم

به شوق رفتن راه حسین فاطمه بود

به این خرابۀ غربت کشید گر کارم

ز خمسرای شهادت مگو که برگردم

مباد از سر این باده دست بردارم

   60

سر بسپارد به عشق هر که سر و سرور است

عشق بود چشم تیز، عقل چو گوش کر است

آن هست در آسمان این به زمین لامکان

عشق عقاب است و عقل، کشتی بی‌لنگر است

نوبتي امتحان داد صلا! گفت: هان!

وقت سرافرازی و گاه علی‌اکبر است

آمد و آمد غیور، کرد به میدان ظهور

ریخته از هیبتش، زهره شیرنر است

آمد و میدان گداخت، ز آمدنش جان گداخت

ساختۀ کار شد، سوختنش باور است

افسر مولا به سر، تاج تولا به سر

آتش اکبر هنوز در دل خاکستر است

شبه نبی آمده است؟ یا که علی آمده است؟

سرو جوان سربلند، آینۀ دلبر است

لشکر تاریک کرد سخت هیاهو و گفت:

این که به میدان زده است، اکبر یا حیدر است؟

جمله یکی می‌شدند وقت شهادت همه

چون که یکی گشتن از شیوه پیغمبر است

ما همه دانسته‌ایم گو که عدو هم بدان

دوست او کوثر و دشمن او ابتر است

فهم کنید این سخن، ای همۀ مرد و زن

دین محمد ،علی؛ دین علی، اکبر است

ظهر؛ عطش، آتش و عشق به هم می‌زدند

مختصری دیده‌ایم، منظره زیباتر است

خیل شهیدان عشق، گوش به فرمان عشق

جان شما جان عشق این سفر آخر است

   61

تا شمه‌اي ز حال رقيه بيان كنم

بايد توسلي به امام زمان كنم

زينب زبان حيدري‌ات را به من بده

شور و صفا و دلبري‌ات را به من بده

تا از رقيه نكتۀ نا گفته سر كنم

شام خرابه را ز حضورش سحر كنم

در شام و در دمشق حضور تو ديدني‌ست

در اين سياه جلوۀ نور تو ديدني‌ست

يك آسمان ستاره وفايي، رقيه جان

محبوب ما و عشق خدايي، رقيه جان

هر دم نظر به دشمن كافر نهاد كرد

كوفه خراب بر سر ابن زياد كرد

اي دختر سه ساله بيا رحم كن نمير

در غربتي چنان كه گل سرخ در كوير

  

كوچك ولي به هیبت توفان رقیه بود

سرمشق استواری انسان رقیه بود

در دست کوچکش سند ذلت یزید

در سینه داشت آتش پنهان رقیه بود

طفلی بزرگ گشته به تعلیم عشق و درد

کوچک نموده کاخ یزیدان رقیه بود

در نشر عشق و نشر وفاداری و شرف

کوچک‌ترین شریک شهیدان رقیه بود

دستی سه‌ساله پینۀ صدساله داشته است

زلفش ز جور خصم پریشان رقیه بود

کوچک مدان چو زینب کبری همه وقار

طفلش مگو که میر دلیران رقیه بود

با گریه خطبه خواند که لرزید کاخ ظلم

خوارش مخوان که مرکز طغیان رقیه بود

گر چه یزید بر سر مسند ولی حقیر

بالانشین عزت یزدان رقیه بود

پنهان مکن امیر! تو را جانب دمشق

آن‌کو کشید از دل ایران رقیه بود

اینک یزید! نطفۀ نکبت دروغ محض!

دیدی همه حقیقت عریان رقیه بود؟

دیدی حریف زینب کبری نمی شوی

دیدی بزرگ هیبت توفان رقیه بود؟

مردند و مرگ باورشان شد هزار شکر

بالانشین نسل نمیران رقیه بود

   63

حضرت ام‌البنين را ياد باد

آن زن والاگهر عباس زاد

زن چه زن؟ مام ادب، كان شرف

يك طرف عباس و عالم يك طرف

زن؟ چه زن؟ "دست خدا در آستين"17

كاشت بر انگشتر هستي نگين

زن؟ چه زن؟ مام صفا مام وفا

زن؟ چه زن؟ خشنود كرده مصطفي

يك زن والامقام و شيرزا

يك زن اما يك جهان مهر و وفا

يك زن اما هر چه مرد آمد پديد

مردي اندر شان عباسش نديد

مادر عباس يعني مام عشق

بود اندر دست مستش جام عشق

جام عشق كربلا در دست او

 باده و ساقي تمامي مست او

مادر عباس را احساس كن

يادي از مردانگي، عباس كن

ياد مردي كه برادر يار بود

جنگ با او بر يلان دشوار بود

ياد سقايي كه در دشت جنون

 خصم مي‌شد از شكوهش سرنگون

مادر عباس يعني مام عشق

 ياد باد اي دوستان ايام عشق

اينك آن خورشيد شيرآور كجاست

 آن زنان را فخر، آن سرور كجاست؟

يادش اينك بوي عباس آورد

باغ جانش عطر احساس آورد

آنك اين ما، فخر بر عباس او

 اينك اين مایيم و بوي ياس او

زن؟ چه زن؟ شيرآور و دشمن‌شكار

 آن‌كه از نامش پديد آيد بهار

بغض او كفر است و حبش ايمني است

هر كه با او نيست قلبش آهني است

   64

خورشید خجسته فال در دستش بود

تا آب دهد مجال در دستش بود

از تیر سه شعبه تا بجنبد افسوس

قمری شکسته بال در دستش بود

   65

از من بگیر شمشير، عشق و وفا بياموز

با آن نگاه معصوم حرّ مرا برافروز

من آب را به رويت بستم ولي تو اي خوب

هم آبرو به من ده هم عاشقي بياموز

شب را اسير بودم، دنبال پير بودم

دادي چراغ، دستم كردي شب مرا روز

از خويشتن بريدم آهي ز دل كشيدم

كردي مرا رها از، چنگ خيال مرموز

شب خيز و آه دل را از اين قفس رها كن

دارد اثر اگر آه، بيرون رود جگر سوز

   66

آن کس که سر به دار بلا می‌کند نثار

مشتی ز خاک خود به هوا می‌کند نثار

در آن رگی که خون شهیدان کربلاست

جان را میان موج بلا می‌کند نثار

پیش خدا، جوانی شیرین خویش را

در بیستون حادثه‌ها می‌کند نثار

پروای ننگ و نام ندارد شهید عشق

زیرا که جان به حکم وفا می‌کند نثار

شوق شهادت است به سر لاله را که خویش

خود را به پای باد صبا می‌کند نثار

آن کس که دل به ساحل آسوده بسته است

جان را به راه عشق، کجا می‌کند نثار؟

هر شب امیر مانده به توفان اشک و آه

صدها دعا به جان شما می‌کند نثار

    67

خبر رسید که بی‌سر شهید خواهم شد

قسم به عشق که آخر شهید خواهم شد

سرم به نیزه سرافراز می‌شود زیرا

به دست بوسی خنجر شهید خواهم شد

اگر چه رسم قشنگی است مرگ در پرواز

ولی به جان تو بهتر شهید خواهم شد

مگو که بسته شد اینک در شهادت ما

که در حضور همین در شهید خواهم شد

اگر اسیر به باغم ولی به شوق شما

به رسم لالۀ پرپر شهید خواهم شد

اگر غروب، اگر غم، اگر فراق ولی

در این غروب مکررّ شهید خواهم شد

   68

اي ديده مدتي است كه دريا نمي‌شوي 

مي‌خوابي و مقابل حق پا نمي‌شوي

مجنون مانده در گل و لاي درنگ و سنگ

وامانده‌اي و راهي دريا نمي‌شوي

پلكي گشاي سوي شهيدان آفتاب

والله سير سِير و تماشا نمي‌شوي

اي گِل گرفته گوش دراز تو را هوس

قادر به درك و حلّ معمّا نمي‌شوي

اي دف نهاده بر كف و كف كرده لب به هيچ

چون چنگ در فرودي و بالا نمي‌شوي

مفتاح صبح را به شهادت سپرده‌اند

هر شام در سماعي و فردا نمي‌شوي

اي خصم خيره‌سر! سر ما را ببين به ني

هرگز حريف معركة ما نمي‌شوي

تا عاشقان ساقي بي‌دست و بي‌سريم

ما مست مي‌شويم تو امّا نمي‌شوي

ما تشنه‌ايم تشنة يك جرعه كربلا

اي دشنه! تشنه را ز چه سقّا نمي‌شوي؟

اي كوفة كپك‌زده‌! نامرد‌! بي‌حيا‌!

منّت‌پذير آينه آيا نمي‌شوي؟

گيرم حسين را به خلافت فروختي

شرمنده روز حشر ز مولا نمي‌شوي ؟

اينك يزيد! نطفة نكبت‌! دروغ محض‌!

حتي حريف زينب كبري نمي‌شوي

آماده‌ام امير‌! براي سماع خون

آخر شهادتم ز چه امضا نمي‌شوي؟

    69 

بیا شتاب کن ای تن‌! تن جدا مانده‌!

ز کاروان سرافراز عشق وامانده‌!

چه داشتی؟ همۀ هستی‌ات همان دل بود

که در کنار فرات حسین‌، جا مانده

تو مرغ بال و پر از دست داده‌ای و دریغ!

هم از زمین و هم از جلوه در هوا مانده

شبیه کودکی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ام بود آن که با من گفت

بیا بیا که امیدت در این سرا مانده

قسم به صبر که پرواز سرخ خواهم کرد

ز جمع این همه مرغان زرد جا مانده

هلا! به همنفسانم بگو‌، چو می‌رفتید

کسی نگفت: امیر شما کجا مانده ؟

   70

آمده‌ام بال و پر انداخته

پرده ز روی قمر انداخته

آمده‌ام خسته و پر سوخته

زآتش ایام جگر سوخته

نیستم آن شاعر دیروزتان

مایة اندوه و غم و سوزتان

آمده‌ام بی پر و بی‌بال‌تر

پیش شما از همه کس لال‌تر

با غم دل ساختم و سوختم

تا نکنم شکوه لبم دوختم

من کیم آن یار قدیمی‌شده

با همه بیهوده صمیمی‌شده

گر چه گنه کارم و آلوده‌ام

شادم از آن رو که نفرسوده‌ام

باز کن آغوش و مرا دست گیر

از ته این کوچة بن بست گیر

طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست

مهلت آسودگی‌ام هیچ نیست

می بزن این جان به کف مانده را

این دل بیهوده ز خود رانده را

قافله‌ام رفته و جا مانده‌ام

سایه‌ای از خویش جدا مانده‌ام

نام شما بر لب من جان گرفت

شعر مرا شعله به دامان گرفت

یوسفتان بوده‌ام و نیستم

نیستم آن یوسف اگر کیستم؟

گر چه زحال دل خود غافلم

هست جهان جاده و من منزلم

گفت سحر رهروی از روی پند

یک سخن از صدق نه با نیشخند

از خود دیروز جدا مانده‌ای

آه کجا، آه کجا مانده‌ای؟

   

زور ندارم پی آزار کس

سرد نکردم دل و بازار کس

لال و خموش است اگر پیش من

حرف ندارد دل درویش من

جمله فرو برده سرم را به جیب

یاد ندارم ز شباب و ز شیب

گر چه دلم ساده و درویش بود

پیچ و خم زندگی‌ام بیش بود

مادر من کودکی‌ام ترک کرد

چهره از آن روست که گردید زرد

مادر من در سر زا رخت بست

بر من آشفته در بخت بست

رفت پدر مادر دیگر خرید

خواب خوشی داشتم از سر پرید

با همه خردی چه غمی داشتم

عمر پر از پیچ و خمی داشتم

مادر والا گهرم رفته بود

بعد ز دستم پدرم رفته بود

یک طرف از غصة هجران به جوش

یک طرف اندوه برادر به دوش

غم چه غمی؟ کوه به پیشش حقیر

خرمن اندوه به چنگش اسیر

کم کمک‌ اندوه چنان کوه شد

خانة ما خانة اندوه شد

خانة بی مادری و رنج و درد

کودکی‌ام را ز جفا پیر کرد

ناز من و نعمت من شد تمام

سرکشی‌ام گشت یتیمانه رام

آتش غم بال و پرم را بسوخت

تیر ترحم جگرم را بسوخت

خسته چو از تیرگی شب شدم

غلط زنان راهی مکتب شدم

مدرسه و تخته سیاهی بزرگ

جهل مرا کرد گناهی بزرگ

مدرسه هم شد قفس دیگرم

مانده چه خاکی بکنم بر سرم

شعر همان کفر مجسّم رسید

تا بستاند ز دلم غم رسید

شعر مرا تا بپرم بال داد

حافظ و سعدی به دلم حال داد

از در آن مدرسه مست آمدم

مست شدم باده پرست آمدم

میرعماد آمد و دستم گرفت

پیر خرابات به پشتم گرفت

شیرجه در خط زدم و تر شدم

با خط و با شعر برادر شدم

جاده ای از نور به رویم گشود

رفت ز جان غصه و غم هر چه بود

عشق مرا تا به علی راه برد

زندگی‌ام از مددش چرخ خورد

چرخ زنان تا به خدا پر زدم

از قدم عشق دو ساغر زدم

این دل شوریده به دریا زدم

رفتم و در بر در مولا زدم

زینب کبری در مولا گشود

هیبت او برد سرم بر سجود

سجده که کردم به فلک سر زدم

از قفس تن به هوا پر زدم

رفتم از خود و خدایی شدم

از مددش کرب و بلایی شدم

   72

بخوان حماسه مردان سخت‌باور را

بگو حكايت آيينه‌های حيدر را

در آن ميانه كه پاي حسين در كار است

نگه چگونه توان داشت بر بدن سر را

« حضور مجلس انس است و دوستان جمعند »18

بريز بادۀ گلگون تمام ساغر را

چه حكمت است كه خون حماسه مي‌جوشد

ميان كرب‌و‌بلا لاله‌هاي پرپر را؟

مرا ببخش اگر زنده‌ام ولي بي تو

ستاده‌ام كه نشانم نفير كافر را

   73

دیدی که چنین ز عشق پرپر زده‌ایم

صد باده ز جام صاف باور زده‌ایم

از حق نبود نهان تو هم شاهد باش

ما یک توک پا به کربلا سر زده‌ایم

   74

برخیز قدم زنیم تا کوی بلا

یا شانه کنیم زلف و گیسوی بلا

این دشت به خون نشسته آرام مبین

هشدار اگر می‌شنوی بوی بلا 

   75

جهان به وسعت تابوتی است

برای مردن بیش از حد

ولی شهید نمی‌‌میرد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 16:40  توسط   | 

امتداد امامت

   76 

اي پير قلندر خراساني

تعليم بده مرا مسلماني

جاري شده‌اي چو رود در ايران

تا ريشۀ كفر را بسوزاني

داني كه چه‌خواهم و چه‌ مي‌گويم

كفر است بگويمت نمي‌داني

اين جمع ز تو شفا طلب كردند

من خواسته‌ام ولي پريشاني

اي سلسه‌الذهب مرا درياب

تفسير نه‌اي تو عين قرآني

شد جاذبۀ زمين خراسانت

اي دافعۀ وبال شيطاني

من زائر پا شكسته‌ام درياب

مپسند به عاشقان گرانجاني

عشاق فتاده‌اند خواهي ديد

رويي چو به اين طرف بگرداني

اي عشق مرا به حال خود مگذار

وا‌مانده‌ام و تو خوب مي‌داني

همسنگ شهيد مي‌شود آخر

هر كس كه به عشق خود بميراني

هم فخر زمين و آسمان هستي

هم مايۀ افتخار ايراني

هرگز طمعي نمي‌كنم‌ مولا

گر بهر تو مي‌كنم غزلخواني

   77 

کویر قم ز قدومت شده است رشک بهاران

تویی شکوه بهاران برای آینه داران

فدای مقدم سبزت که هرکجا بگذاری

به سبزه گل بنشانی‌، زسنگ لاله برآری

چه بانوانه نشستی به چشم منتظرانت

کنون ببین به کمندت زعشق پير و جوانت

هر آن کسی که شناسد رضا برادر نازت

به عالمی نفروشد‌، شکوه ناز و نیازت

ز یمن گنبد سرخت چو آسمان بگدازد

سزد که قم به جهانی به بودن تو بنازد

اگر به قم تو نبودی‌، کویر بود و سیاهی

تو، آمدی که نماند به جا نشان تباهی

بزرگ‌زاده زنی چون تو را چگونه ستایم ؟

که قطره‌ای بتوانم ز عهده اش به درآیم

زنی ز جانب یزدان‌، زنی ز نسل نمیران

چگونه آمد و گل زد به بوستان شهیدان

   78 

پرده برگیرند اگر از روی رخشان شما

می‌شود چشم فلک آیینه گردان شما

تا نگوید غیر، ما تسلیم دلبر نیستيم

سر فکندیم از ارادت پیش چوگان شما

شد مهار عقل از دست و زمان آن رسید

کاین سر شوریده‌مان گردد به فرمان شما

باز در سر قصّه هجران یوسف زنده شد

تا که چشم افتاد بر چاه زنخدان شما

در طریق عشق از زلفت پریشان‌تر شویم

گر نگیرد دست ما را دست احسان شما

نی که ما دلخستگان تنها گدایان توایم

پادشاهانند محتاج سر خوان شما

چون سر و جان را مجال وصل تا فردای نیست

می‌کنیم امروز جان و سر به قربان شما

گر چه جان و سر به تاراج خزان از دست رفت

دست دل داریم و می‌گیریم دامان شما

بشکند ماه فلک در موج رقص انگیز اشک

گر بیفتد عکس شب در چشم گریان شما

در قدح ما را به غیر از آب آتش‌گون نریخت

چشم شوخ مست ساقی از خمستان شما

گو بمیرد مدّعی در ظلمت انکار دوست

چون امیر ار نیست از خیل مریدان شما

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 13:6  توسط   | 

در انتظار هدایت

    79 

گوش من و زمزمۀ انتظار

چشم تو و ديدن فصل بهار

نيمة شعبان معظّم شده

نوبت تاراج دل و غم شده

منتظران‌! موسم بيداري است

عيد شده نوبت افطاري است

باده بنوشيد كه شعبان رسيد

فصل شكوفايي انسان رسيد

آمده از راه امام زمان

آنكه كند ممتحنان‌، امتحان

هان‌! به‌در آييد بهار آمده

چشم گشاييد كه يار آمده

زمزمة باغ تماشا كنيد

دفتر و ديوان غزل واكنيد

بازترين پنجره سوي شماست

با همة آينه‌ها آشناست

ناب‌ترين شعر خداوند اوست

پله‌اي از نور به سوي خداست

در طربستان جهان تا ابد

جمله سكوتيم فقط او نداست

پادشهانند گدايان او

پيش درش دولت قارون گداشت

گفت سروشي پي تعليم جان

هر كه به راهش نرود بر خطاست

پرده بگيريد كه احمد رسيد

كو صلواتي كه محمد رسيد؟

احمد مرسل كه خدا يار اوست

چون من و ما تشنة ديدار اوست

قبله خورشيد پرستان‌! بيا

معني گل‌! معني قرآن‌! بيا

قبله تويي‌، كعبه تويي‌، دل تويي

هست جهان جاده و منزل تويي

بي خبرانيم‌، خبردار كو؟

اين همه سر، سرور و سردار كو؟

شيعه غريب است بيا نازنين‌!

قحطي سيب است بيا نازنين‌!

اي صنم قبله نما نازكن

پنجره‌اي سوي خودت باز كن

آينه در آينه احمد تويي

ناطق قرآن محمد تويي

گوش كنيد اي همة عاشقان

گر برسد حضرت صاحب زمان

سلسله جنباني جم مي‌كند

پرچم خورشيد علم مي‌كند

مي‌رسد و مي‌رسد از وي بهار

گل كند از آمدنش انتظار

اوست پريشان كن ظلم و ستم

اوست كه پايان بدهد رنج و غم

پرده بگيريد كه احمد رسيد

هان‌! صلواتي كه محمد رسيد

آمد و پروانۀ رويش شديم

واله و آشفته چو مويش شديم

آمد و گيسوي طرب شانه كرد

آمد و در وسعت دل خانه كرد

آمد و خورشيد پرست آمديم

باده مياريد كه مست آمديم

باده مياريد كه دل مست اوست

جام خماران همه در دست اوست

دست خدايي كه شناسد جهان

هست به دنبال امام زمان

منتظران‌! هوش كه احمد رسيد

كاشف اسرار محمد رسيد

اي بت كشميري ساز آمده

وي ز پس پرده به ناز آمده

اي طربستان جهان مست تو

وي به شفاي دل ما دست تو

ما همگي تشنة دست توايم

سايه نشينان اَلست توايم

جان جهاني به درآ نازنين‌!

حيف كه در هجر تو باشد زمين

دست برآور كه جهان دست توست

نبض زمين‌، نبض زمان دست توست

دست بر آور كه غريبيم ما

جمله به دنبال طبيبيم ما

دست برآور كه پي انتظار

هست پريشاني ما بي‌شمار

فاطمه و حيدر و احمد تويي

همچو علي همچو محمد تويي

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 11:7  توسط   | 

   80   

باز به سر زمزمه انتظار

آمد و زد غصه و غم را كنار

باز به دل عشق تو داغم نمود

زمزمه‌اي آمد و شعري سرود

شعر براي تو شفا مي‌شود

عقدة دل پيش تو وا مي‌شود

اي صنم عقده گشا جلوه كن

جمعۀ اين هفته بيا جلوه كن

پرده بگير از رخ مهتاب گون

باز بزن زخمه به ساز جنون

بي تو كسي را به كسي كار نيست

كاري اگر هست جز آزار نيست

رخصت ديدار كه را مي‌دهي؟

گرمي بازار‌، كه را مي‌دهي؟

يار پسنديده بيا ناز كن

پنجره‌اي سوي خودت باز كن

پنجره‌ها بي تو همه بسته است

چشم دل و دست همه خسته است

خسته مخواه اين همه ياران خويش

بيش مكن خلق پريشان خويش

پرده برانداز و شرابم بده

باده به اين حال خرابم بده

خرقه تزوير ز دستم بگير

اين دل بي‌پير ز دستم بگير

با من شوريده بگو چون كنم

تا كه دل سوخته مجنون كنم

عشق شهادت به سرم بود و نيست

وقت سحر بال و پرم بود و نيست

بوده‌ام از اهل وفا نيستم 

مانده‌ام اينك كه خودم كيستم؟

كيستم اين گمشده در خويشتن

روح رها كرده به دنبال تن

با خودم اين‌گونه رهايم مكن

از خودت اي دوست جدايم مكن

يوسف زهرايي و محبوب ما

خوب همه‌، خوب همه‌، خوب ما

خوب‌ترين خوب تويي جلوه كن

محرم و محبوب تويي جلوه كن

جلوه كن و جاده گل افشان نما

زلف بيفشان و پريشان نما

از همه سو حمله به ما مي‌كنند

حمله به ما نه‌، به شما مي‌كنند

دير مكن فرصت تأخير نيست

آمدنت را بت من‌، دير نيست؟

خيز و به ديدار حمايل ببند

اي شه والا نسب و دلپسند

خيز كه شد خانۀ دنيا خراب

خيز و چو جَدّت بنما انقلاب

گر خبر آمدنت مي‌رسيد

جغد غم از خانۀ ما مي‌پريد

خانه بدون تو خراب است و بس

هر چه زنم نقش بر آب است و بس

در بر ما جاي تو خالي مباد

كاش كه اين عشق خيالي مباد

كاش خيال تو خرابم كند

شعلۀ ديدار تو آبم كند

   81 

خواهد آمد.

خانه را جاروكن اي قربان جاروي قشنگت

آب زن راهي كه مي‌آيد از آنجا

آب چشمت را بيفشان‌،

كوچه را با آبروكن.

   82 

باز جمعه! روز انتظار سر رسيد

شنبه‌هاي شب گذشت و رفت

جمعه آمد و سحر رسيد

جمعه بوي يار مي‌دهد، بيا

بوي انتظار مي‌دهد بيا

يار و غيبت؟

اين چه رسم عاشقانه‌اي است

يار بهتر است در كنار

يا بهتر است آشكار

آشكار شو

اميد من!

سپيد من!

شب سياه را بزن.

بزن شب سياه را و گردن گناه را

   83 

تا تو يك نفس فاصله

تا تو يك قيام مانده بود

اي كسي كه با تمام مهرباني‌ات‌، دريغ‌، غایبي

غايبي تو؟ يا كه ما به غيبتيم‌!

اي قيام آخرين!    

اي امام آخرين‌!

اي هميشه در حضور!

مي‌كني عبور از كنار ما

ما كنار مي‌رويم از كنار تو.

اين چه دوستي، چه الفتي است بين ما؟!

ما كجا و ديدن شما كجا؟

   84 

ما كجاي اين زمين

                   اين زمان،

سير مي‌كنيم

يا كجاست آخر زمين

آخر زمان؟

انتظار مي‌كشيم؟

انتظار آخر زمان

آخر زمان كه آخر زمانه نيست‌! نه

ابتداي يك بهانه است

يك بهانه تا بلوغ،

تا شعور

آخر زمان،

دست‌هاي ما پل اجابتي به دور مي‌شوند،

چشم‌ها بلور نور مي‌شوند.


چشم‌هاي منتظر‌،

نه چشم‌هاي محتضر

دست‌هاي پُل

نه دسته‌هاي پول!

مي‌رسد زمان آخر زمان اگر

چشم‌هاي ما،

اين بلورهاي نور

بي‌غبار،

انتظار را‌، سوار را

هميشه عاشقانه تن دهد

جاودانه تن دهد.

   85 

ای دل منال نوبت دیدار می‌رسد

غمگین مباش دلبر و دلدار می‌رسد

دل رفته بود تا که زیارت کند بيا

آبی به ره بپاش که زوّار می‌رسد

دلدادگان و عاشق دیدار دلبریم

جان می‌دهیم تا خبر از یار می‌رسد

تا چند خامشی ز فراق تو ای عزیز

گفتی که بعد از این گه دیدار می‌رسد

از دست دوری تو و جور رقیب و خصم

فریاد ما به محفل اغیار می‌رسد

از ما سلام کن تو صبا یار دلنواز

پای تو گر به خانۀ خمّار می‌رسد

ای جغد یأس رخت ببند از دل خراب

ما را ندا رسید که معمار می‌رسد

دیدیم ما غبار و سواری است بعد از آن

خوش باش ای امیر که غمخوار می‌رسد

    86 

بخوان عارفانه بگو عاشقانه

که از دست ساقی زند گل جوانه

به قرآن چشمت‌، نماز نگاهت

که هرگز نگیرد دلی بی‌بهانه

بهانه همین بس که یاد تو باشم

به یاد فروغ تو ای جاودانه

چه عرفان نابی چه گیسوی و تابی!

دعا عاشقانه صدا عارفانه

به دست شهیدم به چشم امیدم

بده جام صبح و نماز شبانه

بگو از صحیفه‌، زنهج البلاغه

که رقصد دل از این سرود و ترانه

فدای دهانت بیاور نشانی

نشانی بیاور از آن بی‌نشانه

  87

ساقی‌! ببین که با دل حیران چه می‌کنند؟

مستان به حال زار خماران چه می‌کنند؟

ای غایب از نگاه به حسرت نشستگان

در غیبت ظهور تو اینان چه می‌کنند؟

دردا زمین پُر است ز غوغای سامری

گوساله‌ها میان گلستان چه می‌کنند؟

قرآن یکی است همچو خداوند و ای عجب‌!

بالای نیزه این همه قرآن چه می‌کنند؟

ایمان به نان معاوضه شد‌، صاحبان جاه

نان را ربوده‌اند‌، به ایمان چه می‌کنند؟

در کار قسمتند غنایم پرست‌ها

دیوان شاخدار به انسان چه می‌کنند؟

ای رازناک آینه کردار! جلوه کن

تا بنگری که خلق پی نان چه می‌کنند؟

توفانی و اگر به درآیی نسیم‌ها

با هیبت همیشۀ توفان چه می‌کنند؟

دیگر، امیر! گوش به زنگ بهار باش

کاین بادها به بید پریشان چه می‌کنند؟

   88 

ما را از اینجا که هستیم ای نازنین جا به جا کن

یا که بکش با نگاهی یا که به دستی دعا کن

چنگی بزن ساز ما را‌، بیرون کن آواز ما را

خاموش تا کی بمانیم‌، این سنگ‌ها را صدا کن

لحن لطیف سرودی زیبا به سان سجودی

بالانشین باش و ما را در سجدۀ خود رها کن

سرد است بی تو نواها، درد است بی تو دواها

این دردهای کهن را با ناز چشمی دوا کن

انگشتری بی‌نگینیم‌، مشتاق تو نازنینیم

بی تو بهایی نداریم‌، ما را بیا پر بها کن

   89   

دلم به غصه و غم مبتلاست مهدی جان!

زمان غارت اندیشه‌هاست مهدی‌جان!

خدا نکرده نیایی که چشم هرزۀ ما

به هر كه غیر شما آشناست مهدی‌جان!

به خویش خوان دل ما را که بی‌دلیل رهیم

رهی دراز که بی‌انتهاست مهدی‌جان!

اسیر قافیه گشتیم و بیت ویران شد

بیا که قافیه‌ها نا به جاست مهدی‌جان!

زغیرتی که به یغما سپرده‌ایم مپرس

زمان زمانۀ یغمای ماست مهدی‌جان!

ز دست زاهد بی ریشه‌ام ملول و عجب

که دشمن تو همین بی‌حیاست مهدی‌جان!

چو شحنه‌ایم و شراب حرام می‌نوشیم

شراب ناب به دست شماست مهدی‌جان!

   90 

دستي تو اگر به كمان ببري

با دست دگر دل و جان ببري

يك پرده درآ اي پرده‌نشين

از اوج سما بازآ و ببين

ما عاشق ديدار و تو نهان

يك لحظه نهان يك لحظه عيان

اي گاه‌نهان وي گاه‌عيان

چشم و دل ما سويت نگران

ما را نگران زين بيش مخواه

آشفته سران دل‌ريش مخواه

اي دل‌! دل من‌! گر خون نشدي

بر ليلي خود مجنون نشدي

از شنبه گذر آدينه بيا

صافي شو و در آيينه بيا

وانگاه نظر در خون بنشان

من را زتنت بيرون بنشان

با او چو شدي دريات كند

ناز نظرش زيبات كند

عاشق نشدي بيهوده مخوان

او را به لب آلوده مخوان

با دلبر خود در حيله مشو

هر سوي روان چون تيله مشو

يك سويه خوشا چون تير روي

يك راه برو تا پير شوي

از پينة پيشاني چه ثمر؟

از ظاهر روحاني چه ثمر؟

در باطن اگر قدسي نشوي

با ديدة‌تر قدسي نشوي

بايد به سحر برخيزي و با

العفو كني بر خويش دعا 

وانگه ز خدا دستي برسد

پيغام‌، كه وارستي برسد

آنگاه يله وانگاه رها

بنشين و بكن با يار صفا

مولا طلبي‌، از من بگذر

تا جان بشوي‌، از تن بگذر

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 11:3  توسط   | 

« نه اشك روان نه رخ زردي

الله الله تو چه بي‌دردي"19

بي‌درد مشو ولگرد مشو

اي مرد بيا نامرد مشو

اي منتظر مولا به درآ

از شب بگذر وقت سحرآ

از قال برو با حال بيا

مانند كمان چون دال بيا

با روي چو زر با اشك روان

خنده به لب و دردت به نهان

تا سير كني ديدار مرا

مستانه بخوان اشعار مرا

از شعر تري افسون كنمت

ليلا بدهم مجنون كنمت

   91 

مي‌زند مضراب طبعم ساز را

مي‌نوازد نغمۀ آغاز را

پرده برداريد از گوش هوس

بشنويد اي عاشقان بانگ جرس

گفت با من عارفي دلسوخته

از شراب معرفت افروخته

هم به رغم كفر ايمان مي‌رسد

هم غم هجران به پايان مي‌رسد

خط پاياني كه آغاز خداست

آخرين تير كمان كربلاست

كربلا سرچشمه و درياست او

انتقام سيلي زهراست او

هيبت مولاست؟ يا مهدي است؟ كيست؟

حيرتي دارم‌، خدايا كيست؟ چيست؟

كيست مي‌خواند به گوش جان سروش؟

مي‌كند غوغاي هجران را خموش

كيست مي‌گويد كه آخر مي‌رسد

انتظار عاشقان سر مي‌رسد

مي‌رسد از ره سوار هاشمي

نور احمد‌، ذوالفقار هاشمي

حجت آخر زمان خواهد رسيد

آن امام مهربان خواهد رسيد

شيعيان را مي‌نوازد غم‌مخور

روح و جان را مي‌گدازد غم‌مخور

ديگر اين سردار را سرنشكنند

مثل دندان پيمبر نشكنند

مي‌رسد با پرچمي از آفتاب

مي‌شود در آفرينش انقلاب

مي‌رسد با كوله باري از وقار

مي‌رسد با هيبتي از ذوالفقار

از شكوه رفتنش بر روي زين

لرزه مي‌افتد ز هيبت بر زمين

حجت حقّ است و حق هم يار اوست

چشم عالم تشنة ديدار اوست

سِر احمد تيغ حيدر مي‌رسد

انتظار عاشقان سَر مي‌رسد

ليك مي‌ترسم كه هنگام ظهور

ما ز شهرت خواستن باشيم كور

ديگر اي مردم ابوذر نيستيم

مرد خيبر يار حيدر نيستيم

اوّل عشق است امّا خسته‌ايم

دل به دنيا و تجمل بسته‌ايم

پس كجا رفت آن زمان سرفراز؟

پرچم فريادها در اهتزاز؟

از حنابندان خون داري خبر ؟

از شهيدان جنون داري خبر؟

دزدي پنهان و فسق آشكار

كرد ما را پيش چشم خلق خوار

حتم دارم هست مولا خشمگين

از نفاق ما كه دارد رنگ دين

منتظر بايد ز من پروا كند

چشم خود را خانة مولا كند

منتظر بايد به اشك انتظار

دوست را باشد فقط آيينه‌دار

منتظر تشويش دارد روز و شب

آتشي در خويش دارد روز و شب

منتظر بايد شهيد آيد برون

يا كه از خود بايزيد آيد برون

منتظر با ميز و منصب دشمن است

منتظر نور است و با شب دشمن است

آه آه اين‌سان كه ما دل بسته‌ايم

مركب خود را در اين گِل بسته‌ايم

گُل نخواهد كرد فردا انتظار

باختن دارد بترس از اين قمار

منتظر باش آن امام عشق را

ساغري برگير جام عشق را

اين حساب كوچه و بازار نيست

عاشقي با ثروت بسيار نيست

ثروت عاشق دل خونين اوست

دولت عاشق شكوه دين اوست

سوختن از ساختن زيباتر است

آبروي عشق در چشم‌تر است

عشق يعني سايه سار ذوالفقار

يا شهادت يا كه چشم انتظار

عشق مي‌داني؟ فقط در كربلاست

منتظر چون كربلا غرق بلاست

كربلا سير و سلوك بي‌سر است

عرصة جولان تيغ حيدر است

عشق عباس است و عاشق مثل آب

آب را عباس مي‌گويد جواب

عشق يعني تشنه ماندن با حسين

هست عاشق تشنه و دريا حسين

حجت حق‌! يا امام منتظر

آب شد شرمندة آقا حسين

ما همه در عاشقي شرمنده‌ايم

گاهي از خود گاهي از مولا حسين

دل به آغوش نگاهت بسته‌ايم

تا شود فردا شفيع ما حسين

عشق را با نام سبزت الفتي است

از تو عاشق‌‌تر نمي‌دانيم كيست

پرده بردار از جمال هاشمي

تا كند غوغا جلال هاشمي

اي پري پرواز‌! پروازم بده

با پر جبريل خود نازم بده

جلوه كن تا جلوه حيرانم كند

روي بنما تا غزلخوانم كند

من برايت شعر مي‌گويم بيا

در هوايت شعر مي‌گويم بيا

مطرب‌! اي باد بهاري سازكن

اي عروس بي‌قراري نازكن

نازكن تا نازنين از در رسد

باغبان آخرين از در رسد

   92 

عشقبازان به قدوم تو سر انداخته‌اند

سر ناقابل خود در گذر انداخته‌اند

شام را تا به سحرگاه به خلوتگه انس

نقش روی تو به چشمان تر انداخته‌اند

خیل حلاج‌وشان جان عزیز از پی وصل

به انا‌الحق زدنی در خطر انداخته‌اند

بینوایان‌، به طریقی پی دیدار رخت

دل صد پارۀ خود در سفر انداخته‌اند

ره نبردند به یک قطره ز دریای وجود

سر تسلیم به دست قدر انداخته‌اند

آب زمزم زده‌ایم از کف ساقی‌، دریاب

حال ما را که به ما هم نظر انداخته‌اند

دوش گفتند ملایک به من خسته‌: امیر!

نغزگویان به مصافت سپر انداخته‌اند

   93 

صمیمی مهربان مردی بلند آوازه می‌آید

در دروازه را وا کن

نسیمی تازه می‌آید

نسیمی مهربان با تو

نسیمی مهربان با من

که هم آتش زند بر جان

و هم آتش نشان دارد

   94 

جیبی‌ترین کتاب جهانم

که دست تو

در یک غروب جمعه ورق می‌زند مرا   

    95

آخرین باران رحمت گو ببار

قطره قطره رود رود و بی‌شمار

گو ببارد آخرین باران عشق

بر سر ما بر سر یاران عشق

آخرین باران سبز از آسمان

گر ببارد می‌شود خرم جهان

یازده نوبت هوا باریده بود

یازده نوبت جهان خندیده بود

یازده نوبت زمین در انتظار

یازده نوبت فرود آمد بهار

یازده بار آسمان لبخند زد

یازده نوبت جهان لبخند زد


 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 10:54  توسط   | 

یک نفر در غیبت کبری است نیست‌؟

او چنان خورشید بی همتاست نیست‌؟

می‌رسد روزی و می‌آید بهار

می‌رسد تا گل نماید انتظار

عاشقان خورشید عالم می‌رسد

وقت پایان شب و غم می‌رسد

می‌رسد مردی و طوفان می‌کند

بید مجنون را پریشان می‌کند

خاک را در عشق رویش بو کنید

ای درختان طرب هو هو کنید

آسمان در شوق او کف می‌زند

دست خورشید جهان دف می‌زند

منتظر باشید آن خورشید را

آن که مجنون کرد بر خود بید را

خانه را ما آب و جارو می‌کنیم

تا بیاید باز هو هو می‌کنیم

می‌رسد تا قفل هستی واکند

می‌رسد تا عشق را امضا کند

می‌رسد شمشیر حیدر در نیام

می‌رسد تا بنگری آخر امام

انتظارش اعتبار ما بود

اعتبارش افتخار ما بود

هر دلی عاشق نباشد خون شود

بید ما زان باده گو مجنون شود

یازده خم را خدا سرباز کرد

نوبت این یک چو آمد ناز کرد

آخرین جام شهادت را نداد

این قدح مخفی نمود و سر نهاد

تا ز نامحرم بپوشد روی او

کرد حایل بر جهان گیسوی او

برد در پرده رخ خورشید را

تا کند هرگاه خواهد بر ملا

گاه آن شد تا که بر دارد حجاب

تا زند یک سو امام ما نقاب

یازده نوبت زمین مدهوش بود

یازده نوبت زمان بیهوش بود

این عصارة یازده خورشید بین

آنکه لب‌هایش به گل خندید بین

دستش از گل چشمش از خورشید نور

می‌کند از کوچه‌های ما عبور

مهربانی‌ها فراوان می‌شود

هر لبی بر او غزل خوان می‌شود

خانه‌ها را شمع آن پروانه بین

پرچم سبزی سر هر خانه بین

ما همه شمعیم آن پروانه نیست

یا همه پروانه شمع خانه نیست

گفت این را عاشق دیوانه‌ای

خانه بی او هست چون ویرانه‌ای

خواهد آمد خانه را باور کنید

خواهد آمد عاشقان هو هو کنید

ای حقیقت از پس پرده در آ

بهر ما نه نازنین! بهر خدا

    ۹۶

از بس که انتظار کشیدیم

نقاشی بهار کشیدیم

در چشم خالی از تو شب و روز

تندیسی از سوار کشیدیم

هر جا طناب تفرقه دیدیم

منصور را به دار کشیدیم

گفتند : ناله را اثری نیست

فریاد بی‌شمار کشیدیم

بر دوشمان جنازۀ خود را

عمری به‌سان بار کشیدیم

ما را نبخش عشق! ز مردی

خود را اگر کنار کشیدیم

با این همه امیر! خوشا ما!

دور هوس حصار کشیدیم

امّا دریغ هیچ نماندیم

از بس که انتظار کشیدیم   

   97 

ز توی گشته‌ام سرشار و یاری کرده‌ام پیدا

به گلگشت نگارستان نگاری کرده‌ام پیدا

نگاری کهنه همچون می که زاهد حسرتش دارد

بیاور ساقیا جامی خماری کرده‌ام پیدا

مکن منعم ، مده پندم چرا حلاج‌وش گشتم ؟

انا الحق گفته‌ام زیرا که داری کرده‌ام پیدا

مخوان دیگر به گوش خسته‌ام ناصح ! فسون کم کن

که در امواج بیداری کناری کرده‌ام پیدا

سوار آید سوار آید ، شه والاتبار آید

من این کشف و کرامات از غباری کرده‌ام پیدا

ز چشمش ناز می‌ریزد ز سوزش ساز می‌ریزد

به لب آواز می‌ریزد سه‌تاری کرده‌ام پیدا

به کار خویش می‌خندم که بر بیهوده خرسندم

در این بیهوده خرسندی بهاری کرده‌ام پیدا

امیر! آخر تنت را من به خاک مرگ خواهم داد

که در اين بي‌قراري‌ها قراری کرده‌ام پیدا

    98 

ز عشق ولوله هر دم که در جهان افتاد

هزار قصّه زعشاق بر زبان افتاد

چهل کلید گدایان شفا نخواهد داد

دلی که تاب نیاورد و از توان افتاد

فتاده‌ایم ز پا، سر برآور ای سردار

که گفت این که به پایت نمی‌توان افتاد؟

ندیده‌ایم ولیکن همیشه در نظری

اگر چه اشک چنان پرده در میان افتاد

ز بس نیامدی ای نوبهار! باغ تو سوخت

و آتشی به دل جان باغبان افتاد

بیا بهار! به ابری امیر را دریاب

کنون که شعله به شولای استخوان افتاد

    99 

شد روشن از جمال منیر تو آفتاب

عاشق‌ترین ستاره! به ما هم بیا بتاب

این سوی میله‌های قفس داد می‌زنم

امّا نشد که بشنوم از آن طرف جواب

بیرون در آ ز پردۀ غیبت ظهور کن

حیف است ماه من که بمانی پس حجاب

یک قوم منکرند و به ما طعنه می‌زنند

حرفی بزن که مدعیان را کنی مجاب

جمعه رسید روز قرار است و گاه وصل

بنمای رخ به حرمت جدت ابوتراب

« یک شب بیا به خلوت این همنشین درد » 20

یکشب بیا که صبح بتابد بر این خراب

دیدار روی خوب تو آری حقیقتی است

هر چند مدعی بنماید به ما سراب

گل بوده‌اند جده وجدّ تو و همه

اما تویی به گلشن گیتی چنان گلاب

 

به برادر هنرمندم حسن شكيب‌زاده

 100 

دريغ زمزمه‌ات را كسي ندارد گوش

و گشته‌اند حريفان منفعت خاموش

كسي به داد من و ما نمي‌رسد هيهات

پياده هست پياده نمي‌شود شه مات

فداي درد دلت، درد ماست درد شما

مگر نمي‌رسد اين ناله‌ها به گوش خدا؟

نعوذ بالله اگر كر شود خدا چه‌كنيم؟

اگر بلا برسد از بلا زدا چه‌كنيم

« چگونه باغ تو باور كند بهاران را

كه سال‌ها نچشيده است طعم باران را ؟

بخوان كه زمزمه‌ات را بهار مي‌فهمد

چنان كه زخمه زبان سه‌تار مي‌فهمد

دريغ مي‌خوري از نخل‌‌هاي سيماني؟

دلت گرفته شد از پينه‌هاي پيشاني؟

زيارت همۀ حاجيان قبول، ولي

چرا هنوز غريب است ناله‌هاي علي؟

ببند پنجره را باز باد سرد آمد

ز حاجيان مكرّر دلم به درد آمد

چه جاي گفت و شنود است لال بايد بود

الف نمي‌خرد اين خواجه دال بايد بود

به باغبان برسانيد لاله را بردند

ز دست ساقي مجلس پياله را بردند

همان كسان كه ز ساقي پياله دزديدند

و از گلوي توي خسته ناله دزديدند

به خمس مي‌شود اموالشان چو زمزم پاك

چنان كه پاك كند پشت مردمان دلاك

تو فكر درد خودت باش و ناله را هشدار

چراغ دزد ببين و پياله را هشدار

دلت گرفت نگفتم كه لال بايد بود؟

الف نمي‌خرد اين خواجه دال بايد بود؟

نگفتم اين كه مگو از علي‌، علي درد است؟

هنوز زينب كبري اسير نامرد است؟

نگفتم اين كه مگو از ابوذر و مقداد؟

كه جرم دارد اگر ناله‌اي شود فرياد؟

تو از سوار سرودي و جاده گل كردم

تو از نبيد نوشتي و باده گل كردم


تو گفتي اين كه مي‌آيد كسي كه در راه است

كسي كه از شب و چاه و ستاره آگاه است

كسي كه لرزۀ ديرينه در تن خصم است

كسي كه ياور مظلوم و دشمن خصم است

كسي مي‌آيد از آن سوي انتظار بلند

كسي كه باده صافش زند به من لبخند

دوباره خار مغيلان گل بهار شود

دوباره ساز دلت كوك انتظار شود

غم زمانه بهل چون امام مي‌آيد

سلام كن كه جواب سلام مي‌آيد

تو خواب سبز بلوغي به ياد آمده‌اي

سلام بر تو كه همراه باد آمده‌اي

سلام بر تو امام زمان سلامت باش

فداي قدّ بلندت بلند قامت باش

 101

دلم گرفته شد از دست یار پوشالی

کجا سفر کنم از این دیار پوشالی؟

سلام و صبح به خیر شما دروغین بود

شما که یاد شما هست بار پوشالی

قطارتان پر تزویر و می‌روید که من

به کینه می‌نگرم بر قطار پوشالی

بزن به سنگ و کلوخ و بزن به هر چه که هست

مرا که سر نسپردم به دار پوشالی

کجاست نرد محبت که در قماری سخت

به سادگی ببرم دل ز یار پوشالی

جهان به جنگ و جدال است ای قیام بزرگ

بیا و درشکن این کارزار پوشالی

بیا و فصل بگردان که فصل‌ها زرد است

چقدر پرسه زنم در بهار پوشالی

چهارده قدح ناب، در خیال من است

مگو که هست مرا انتظار پوشالی

درآ ز پرده که ای ماه! افتخار کنیم

بیا که جان به لب مانده را نثار کنیم   

  102

چه شد که شام شکسته بالان بدین سیاهی سحر ندارد؟

بگو به خورشید رفته باز آ که شب خیال سفر ندارد

به جّد و جهد سپیده بنگر به صبر یعقوب دیده بنگر

که هر که سُست است و ناشکیبا رهی به صبح ظفر ندارد

صدای پرواز عاشقان را شنیدی اما چرا به بندی؟

قفس شکن باش و ر‌ه‌گشا شو نفس چو راهی دگر ندارد

بگو به سیمرغ دل درنگی که بال پرواز من درآید

که رحم باید در این بیابان به حال مرغی که پر ندارد

برون در آی از حجاب مستی به دور ساقی درازدستی

برون کن از سر هوای هستی که غیر از اینت ثمر ندارد

امیر عشقیم و پای در گل به پای معنی سپرده منزل

بگو که همراه ما بیاید کسی که خوف خطر ندارد


 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 10:42  توسط   |